تبليغاتX
تلاجن-Talajen

تلاجن-Talajen

شعر ،نقد و مقالات ادبی و ...

                                       نقش و کارکرد شعر

     به مناسبت بیست و هفتم شهریور- روز ملی شعر و ادب

                                                                     عباس حسن پور

         در میان ملل گوناگون ،هنرهای مختلف و متفاوتی مورد پسند و اقبال واقع گشته و به    برگ و بار نشست و یا بنا بر دلایلی به بوته فراموشی  سپرده شده اند اما در میان همین ملت ها  یک نوع هنری خاص به جهت شرایط محیط ، امکانات، حمایت ها ،جهان بینی ها و ایدئولوژی و...از بر جستگی خاصی برخوردار گشته و هنر غالب آن ملت و سرزمین تلقی می گردد.

          از میان هنرهای هفت گانه ،بنا بر ملاحظات فرهنگی، اجتماعی ،سیاسی ایدئولوژیکی و انواع روان شناسی ها ،شعر به عنوان هنر برتر ایرانی عمر و عمقی شایان توجه دارد و هرگز با تورق تاریخ و تغیر ذائقه ی عصر و نسل ،مقبولیت خویش را از دست نداده است.

      بیان چنین عبارتی به معنی نفی هنر شعر و سخنوری ملت های دیگر نیست زیرا شعر« سحر حلالی» است  که همه ی ذوق های سلیم و احساسات پاک را به خویش می کشاند و مرز و میزان نمی شناسد هدف ما نشان دادن برجستگی یک نوع هنری در جغرافیایی خاص است مثل نمایشنامه نویسی در تمدن یونانی ،معماری در رم ، رسامی و پیکر تراشی در دوران رنسانس ، شعر درایران و....

      این هنر برتر ورسانه ی فراگیر و چند رسالتی (در روزگار کمبود رسانه ها )فقط ابزار تفریح و سرگرمی و ابراز گاه احساسات شاعرانه نبوده است بلکه محمل اندیشه های عالمانه ، پاسدارفرهنگ ایران و ایرانی و حافظ زبان و وحددت ملی و بومی هم بود و به علت در دسترس بودن و نفوذ در لایه های اجتماعی ،کارکردهای گوناگونی چون آموزش علوم ،عرفان، دین و حکمت، فلسفه، اخلاق ،حماسه و اسطوره، روان شناسی و....را در خود منعکس کرده است.

      در بررسی ادوار تاریخی ،شعر و ادب فارسی مسیر پر فراز و نشیبی را پیمودو قبض و بسط بسیار دیدنی و قابل تاملی را تجربه کرده است، شعر، گاه زمزمه و نجوا بود و گاه فریاد،گاه آیینه ای است مکدر و غبار اندود و گاه  شفاف و انعکاس دهنده ی همه ی ابعاد زندگی ابنای عصر، گاه زمینی است و گاه آسمانی ،گاهی از سوی حاکمان وقت سیلی می خورد و گاه مورد تفقد و نوازش واقع می شود اما هیچ گاه از حرکت و پویه نمی ایستد و در میان غلیظ ترین گرد و غبارهای نا موافق اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و... سر راست می کند و... و دقیقا به همین دلایل است که باید آن را هنر برتر ایرانیان بر شمرد.

        کدام ایرانی را می شناسید که از آموزه های شاعران ادب فارسی توشه ای نداشته باشد ؟چه کسی می تواند ادعا کند که هنر ،فرهنگ ، و زوایای پیدا و پنهان زندگی نیاکان ما در سروده های حماسی فردوسی ،عارفانه ها و قلندرانه های مولوی و حافظ و عاشقانه های سعدی و ترانه های پر از پیچ و تاب فلسفی خیام و انتقادات سیف فرغانی و عبید و سروده های وطنی شاعران شهیدی چون فرخی یزدی و اجتماعیات شاعران معاصر تبلور نیافته است ؟

          به همین دلیل مطالعه ی عقبه ی فرهنگی واجتماعی وتاریخی این سرزمین،بدون درنظرگرفتن ملاحظات شاعران راستین(آنانی که دراثرگذرزمان ازصفحه ی تاریخ وجغرافیای ادبی محو نشده اندوتوانسته اندآثاری بدون تاریخ مصرف خلق نموده اند)وتورق دواوین آن ها که محصول همان لحظات ناب وآیینه تمام نمای فعل وانفعالات عرصه های فردی واجتماعی عصرشاعراست،قدری ناقص وناصواب به نظرمی رسد.ودرهمین راستاست که زنده یادجلال آل احمد،ادبیات رادیده بان تاریخ یک ملّت می داند ومی نویسد((ادبیات هرملّت تاریخ راستین آن ملّت است.))

     درروزگارما،اگرچه به علت تکثّررسانه هاواختصاصی شدن حوزه ی علوم وهنرها،شعررسالت چند سویه ی خود راازدست داد وبه باوربرخی در حد یک صنعت صرف نزول کرده است اما فرهنگ و جامعه ی ایرانی هنوز این باور را نپذیرفته است .هنوز شعر می تواند آب زلالی باشد در گرمای تابستانی کویر و چتر و چراغی در شب های بارانی و بی ستارگی.

       اگر چه در ادبیات جهان از ارسطو و افلاطون و در ادب فارسی از شمس قیس رازی گرفته تا کنون تعاریفی متعدد و گاه متفاوتی از شعر و انواع آن به یادگار مانده است اما باید اذعان کرد شعر مرغ زیرکی است که هرگز در قفس تعریف و معنی نمی گنجد و تازه همین تعاریف متعدد، گواه روشنی بر تعریف ناپذیری این وجه هنری است.

       اشتراک نظرها در خاستگاه شعر از اشتراک در معنی و انواع آن بیشتر و جالب تر است پل الوار ،شاعر فرانسوی نخستین مصراع آن را هدیه خدایان می داند و بیش از او و با نگاهی رندانه، حافظ ،شعر را محصول دست دادن حال  و شعف درون می داند و می سراید

           کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟   

          یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

            در روزگار ما هم مهدی اخوان ثالث   ،شعر را محصول لحظات نابی می داند که در سایه پرتو شعور نبوت حاصل می گردد.

       بی شک هدف اخوان از ارائه ی چنین تعریفی به لحاظ زمانی ،وقتی است که شاعر فرمان بنویس را دریافت می کند و شعر واقعی محصول همین لحظات ناب و کمیابی است که احساس، عاطفه، تخیل ، زبان و «فیض روح القدس»در ناکجایی به هم می رسند  و آن زایمان درد ناکانه اما شیرین اتفاق می افتد.

      رابطه شعر و شاعر رابطه ی والد و ولد است گاه شاد و گاهی شکننده ،گاه خردگرایانه و گاه رمانتیک ،گاه فریاد و گاهی زمزمه،گاهی تازیانه وشلاق و گاه لطیف و نوازشگر و دایه وار و....واین البته با نظریه «مرگ مولف»رولان بارت مغایرتی ندارد

      یکی دیگر از کارکردهای غیر قابل انکار شعر فارسی، همراهی و هم رکابی با  تحولات اجتماعی، و فکری و فلسفی ای است که در لحظه لحظه و جای جای این سرزمین و حتی وطن ادبی گذشته است ویکتور هوگو معتقد است «قاطع ترین نتیجه ی مستقیم یک انقلاب سیاسی ،یک انقلاب ادبی است».

      خیزش و ظهور شاعران حماسه سرا در ظرف زمانی مخصوص از خطه ی خراسان (اسدی ،دقیقی و فردوسی بزرگ)و هم چنین ظهور شاعران اجتماعی و سیاسی عصر مشروطه و سرایش شعر های ،انقلابی و ایدئولوژیک در جریان و بعد از انقلاب اسلامی معلول همین جریان های اجتماعی است.

       در شعر و ادب راستین و متعهد ایرانی ،نفی و اثبات و ستایش و نکوهش دوروی یک سکه است . نفی خود کامگی ،فساد، طغیان علیه گردن کشان ،نکوهش ناراستی و دنیا زدگی و.....و ستایش اخلاقیات،جوانمردی و عدل و انصاف ، کراملات انسانی ،خرد گرایی،صلح و راستی و روشنایی و....

       نکته ی مهم دیگری که در شعر و ادب فارسی موجود است و متاسفانه به عنوان یک پروژه ی قابل عملیاتی شدن و مفید ،مغفول مانده،بعد درمانگری شعر و ادب است ،همان چیزی که در روانکاوی « شعر درمانی» نامیده می شود.

          شاعران با بکار گیری قوا ی خرد و خیال به تسکین درد ازلی –ابدی عشق و نوستالوژی بشر پرداخته و تسکین دهنده ی آلامی گشته اند که احیانا تشخیص و داروی آن در هیچ درمانگاهی یافت نمی شود.

        شعر درمانی به عنوان یک رشته ی موثر درمانی در روانکاوی ،شاید عمری طولانی نداشته باشد اما سابقه ی حضور چنین تفکری به هزاره های دور بر می گردد ،به عنوان مثال یکی از قدیمی ترین اشعار قاره اروپا شعری است که به « آپالو » ،الهه ی شعر و طب تقدیم شده است .

        آنجاکه شعردرست سروده،خوانده ودرک ودریافت شود،وباخون مخاطب درآمیزدحتی اگربیت یامصراعی باشد،دم مسیحایی است وکارکرداعجازگونه ای دارد.

       بارهادیده وشنیده شدکه گاه بیتی انسان راگرم می کند،می خنداند،شوک می دهد،غبارغلیظ کدورت رامی زداید،شخص رابرعلیه خودش می شوراند،دستش رامی گیرد،اورابه اول جاده می آورد وراه رانشانش می دهد.مگرازیک چیز،شخص یاشی درمانگرغیرازموارد مذکورچه انتظاری می رود؟

     مهم ترین دلیل درمانگرانه ی شعراین است که اولاًارتباطی است کلامی،مؤدبانه وهمراه بااحساسات پاک انسانی که مؤثروماندگارخواهدبود ،ثانیاً مخاطبی که درمان جواست،مستقیماًخودرامصداق امر و نهی و چاره گزینی شاعرنمی داندکه این حرف هارابانظرخاصی ومخصوص اوبرزبان می آورد،  ودلیل سوم این که به علت غیبت شاعردرمسیرصحنه ی درمانگری،غرض ومرضی به ذهن متبادرنمی شود. ومقاومتی  درپذیرش وجودندارد.

    به دو مثال زیر توجه کنید:

                 پیش چشمت داشتی شیشه کبود 

                 زین جهت دنیا کبودت می نمود

    این بیت« مولانا» درمانگر بسیاری ازبیماری های روحی وروانی است،بیتی است،زمان ومکان ومصداق ناپذیرامادرهمه جاوبرای هرکسی که مبتلاست می تواند،راهی رانشان دهد،دربیت هم به جهت رعایت ادب وهم ناپیدایی مصداق وبی غرضی شاعر،یک رشته ی نامرئی پذیرش وجوددارد.

ویا این قطعه از سعدی شیرازی

                چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن  

                   که  می خوانند  ملاحان  سرودی

                  اگر  باران   به   کوهستان   نبارد      

                 به سالی دجله گردد خشک رودی

       در بیت بالا با یک مثال عینی و ابژه،روش امرار معاش با اقتصاد کلام ،موزون ،قابل درک و ...بیان شده است و بی شک پتانسیلی بیش  از یک عبارت منثور و آمرانه و انتزاعی دارد و هزاران نمونه ومثال روشن تر دیگر که در دواوین شاعران مندرج است که متاسفانه نه در دانشگاه و نه در محافل علمی به این وجه شعر پرداخته نمی شود.

       معتقدم برای تاثیر بیشر و بهره گیری از انرژی درمانی آثار ادبی باید معنا گرایی در اولویت باز خوانی  متون نظم ونثر قرار گیرد و یا در مراکز آموزشی و دانشگاه ،به موازات بررسی های سبکی، واژه شناسی ،آرایه های ادبی، نکات دستوری و....بعد معنایی مورد توجه بیشتری واقع گردد زیرا که بعد درمانی یک اثر باکاوش و دریافت معنایی آن امکان پذیر خواهد بود

    باگرامی داشت روزشعروادب فارسی،به روان همه ی شاعران وادیبانی که درگذرگاه تاریک تاریخ ،چراغی ازحس وعشق ودانایی ودرمانگری برافروخته اند،درودمی فرستیم.امیداست بخش های مغفول مانده ی شعروادب فارسی مثل((شعردرمانی))باجدّیّت واهتمام آکادمیکی بازخوانی وتعریف واستفاده شود.                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:13  توسط shivan_noori  | 

                      دکتر خانلری

           بنیان گذار زبان شناسی علمی    

                                                              عباس حسن پور

      یکی از چهره های شاخص و اثر گذار در فرهنگ و ادبیات معاصر دکتر پرویز ناتل خانلری است. حضور موفق خانلری در عرصه ی دانشگاه ،مطبوعات(مجله ی سخن)و هم چنین مشاغل سیاسی از او چهره ای ممتاز و ماندگار ساخته است.

        پرویز ناتل خانلری در اسفند 1292 ه.ش1در تهران دیده به جهان گشود. پدرش میرزا ابوالحسن خان  اهل ناتل مازندران و کارمند وزارت عدلیه بود که بعدها به وزارت امور خارجه رفت و سال ها در روسیه خدمت کرد. مادرش سلیمه کاردار، اهل علی آباد نور و دختر خاله ی نیما یوشیج بود.

         پرویز آموزش اولیه را نزد پدر فرا گرفت،پس از مرگ پدر تحت هدایت و مراقبت مادرش به مدرسه ی «سن لویی»رفت. در همان جا زبان فرانسه را آموخت . در سال 1309 با تشویق استاد فروزانفر به مدرسه ی دارالفنون رفت.

        تسلط خانلری به زبان فرانسه به حدی بود که در سال چهارم دبیرستان «دختر سروان» اثر پوشکین را ترجمه کرد و جهت ادامه تحصیل در سال 1311 وارد دانشگاه تهران شد و هم زمان با ماهی بیست تومان به معلمی پرداخت. پس از دریافت لیسانس و پایان خدمت نظام وظیفه جهت تدریس به رشت رفت.  شوق تحصیلات تکمیلی و عطش استسقایی به علم آموزی ،دوباره او را به تهران کشاند. او پس از دکتر محمد معین ،دومین دکتر زبان و ادبیات فارسی بود که از رساله ی خود با عنوان «چگونگی تحول اوزان غزل و تحقیق انتقادی در عروض و قافیه»دفاع کرد و پس از آن به دانشیاری دانشگاه تهران منصوب شد.

        نکته ای که در تتبعات راقم این سطور حاصل شد و شاید برای خوانندگان عزیز جالب باشد این است که چهار تن از نخستین دکترای زبان و ادبیات فارسی مازندرانی بودند ( دکتر  ذبیح الله صفا از یکی از روستاهای بین ساری و سمنان-دکتر حسین خطیبی نوری اهل برودن-بلده-دکتر صادق کیا و دکتر خانلری اهل ناتل نور و کجور )

          زنده یاد خانلری در سال 1320 یعنی در سن 28 سالگی با هم درس دوره ی دکترای خود خانم زهرا کیا نوه ی شیخ فضل الله نوری ازدواج کرد

        خانلری در سال 1327 جهت تکمیل تحصیلات راهی پاریس شد و در دانشگاه سوربن درباره ی فونتیک و زبان شناسی مطالعاتی کرد. هم چنین دوره ی زیبایی شناسی را پشت سر گذاشت.

 زنده یاد خانلری ازچهره های ماندگار فرهنگ و ادب ایرانی است،او از جمله نخستین کسانی است که دوره ی زبان شناسی علمی را گذلراند و به تدریس و تحقیق درباره ی آن پرداخت ،دکتر شفیعی کدکنی در مورد درجه و اشراف علمی ، خلاقیت و اعتماد به نفس ایشان می نویسد:«بزرگ ترین امتیاز خانلری به عنوان یک محقق ادبیات فارسی علاوه بر احاطه ی او به روش های علمی این گونه مطالعات و علاوه بر خلاقیت ذهنی و نوآوری ذاتی او،در نظم و نظامی بود که به لحاظ اندیشه همواره از آن برخوردار بوده است.»2

     دکتر محمد محجوب هم خستگی ناپذیری و مقام علمی و خدمات فرهنگی او را ستوده و در بیانی ظریف می نویسد:«در این دو قرن اخیر اگر دو تن بیش از هر کس در گسترش فرهنگ و ادب ایران و شناساندن آن به مردم ایران و جهان و نیز ایجاد تحولات مطلوب در آن دخالت داشته اند،یکی از این دو تن دکتر پرویز خانلری است.»3

        خانلری با آن که از منزلت اجتماعی و سیاسی ویژه ای برخوردار بود و جزو رجال روزگار خویش تلقی می شد ما ترک مادی چندانی نداشت  .در مجله ی دنیای سخن شماره 34 از قول دکتر فتح الله مجتبایی آمده است:«به مال و منال دنیا چندان وابسته نبود و تا آن جا که من می دانم پس از شصت سال کار و تلاش تصدی بر مقامات ،از او جز مقداری کتاب و خانه ای که به دوران جوانی او تعلق داشت چیزی بر جای نمانده است.»4

     دکتر خانلری ریشه در این خاک داشت،گرچه چندین بار با تبر و تیر طعنه ی دوست و دشمن زخمی شده بود اما هرگز نخواست و نتوانست دل از دست میهن رها سازد. او در نامه ای خطاب به پسر خود نوشت:«شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیاری دیگر نبرده ام،تا آن جا با خاطری آسوده به سر ببری،اما من و تو آن نهال ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک برکنیم.»5

      دکتر خانلری در عرصه ی سرایش شعر هم دستی توانا داشت.به عبارت دیگر تولیدات ادبی او هم از مرز تصیح و ترجمه ی آثار دیگران و نگارش دستور و عروض و غیره فراتر بود.ظاهراً شعر را از سال های نخستین دبیرستان شروع کرد،بلافاصله با سرودهای شاعران معاصر آشنا شد و به جرگه ی شاعران مکتب نیما روی آورد. منظومه ای هفتاد بیتی در وصف نیما سروده بود با این ابیات:

تا به کی شرح هجر یار کنیم                یا که وصف دی و بهار کنیم

مدح سلطان دیو خو گوییم                   وصف گنجشک چون هزار کنیم و...

     همین دو بیت بیانگر پی بردن دکتر خانلری به حلقه های مفقوده و نقاط ضعف شعر کلاسیک است. گویی پس از خواندن این شعر در محضر نیما ،نوید شاعری بزرگ به او داده می شود و این هم سندی مندرج در خاطرات دکتر خانلری «پرویز آینده ای درخشان دارد و شاعری بزرگ خواهد شد.»6

      شعری خانلری در یک مجموعه تحت عنوان «ماه در مرداب» در سال 1334 به چاپ رسید، اما نکته ای که در مورد این مجموعه خانلری باید گفت این است که او با توجه به سروکار داشتن با آثار کلاسیک و حضور در دانشگاه ،آن گونه که می بایست به استقبال انقلاب ادبی نیما نرفت،در عرصه ی شعر نه تنها انتظار نیما را برآورده نکرد بلکه در روزگار حضورش در مشاغل مهم دولتی عرصه را جهت حضور گسترده ی نیما فراهم نساخت.این امر باعث رنجش شدید نیما از دکتر خانلری شد به طوری که این رنجش را می توان در جای جای نامه های نیما و هم چنین یادداشت های روزانه ی او پیدا کرد. اگرچه با وارستگی ای که از نیما سراغ داده اند هدفش راه اندازی جریانی به نام «پسر خاله بازی»نبود اما حداقل انتظارش از دکتر خانلری برآورده نشد و ای بسا هم دلایل دیگری هم وجود داشته است.

     گفتیم دکتر خانلری از انقلاب ادبی نیما استقبال کرد، اما آن را درونی نساخت بلکه به لحاظ شعری او را باید جزو شاعران نو کلاسیک شماره کرد. دکتر خانلری در مورد استقبال و روی گردانی خود از مکتب نیما می نویسد:«کم کم از زیر بار تأثیر شدید نیما ،شانه خالی کردم و در بسیاری از موارد با او اختلاف نظر پیدا می کردم اما نه چنان که به ادیبان کهنه پرست و بسیار میان تهی گرایش پیدا کنم.»7

       شاخص ترین اثر شعری  خانلری «عقاب»است که 86 بیت دارد. این شعر در سال 1321 سروده شده است و به صادق هدایت تقدیم شد.شعر عقاب خانلری به لحاظ استحکام ،روانی و از نظر اجتماعی و عرفانی اثری قابل تقدیر و تأویل است.

      دکتر خانلری از سال 1357 از کلیه ی مشاغل دولتی بر کنار و حدود 3 ماه زندانی شد که سرانجام با پادر میانی شهید مرتضی مطهری از زندان آزاد شد.

دفتر عمر پربرگ و بار دکتر خانلری در اول شهریور 1369 و در سن 77 سالگی بسته شد و روی در نقاب خاک کشید.

·      مشاغل

1-استاد دانشگاه تهران  2-معاونت وزارت کشور 3-وزارت فرهنگ (وزیر آموزش و پرورش)4-دو دوره سناتوری انتصابی 5-مدیر عامل سازمان پیکار با بی سوادی

       تألیفات

1-روان شناسی و تطبیق آن با اصول پرورش(1316)2-ماه در مرداب(مجموعه شعر 1334)3-وزن شعر(1377)4-زبان و زبان شناسی(1343)5-تاریخ زبان فارسی(3 جلد/1366)6-دستور زبان فارسی(1343)7-فرهنگی تاریخی زبان فارسی(1344)

      تصحیح آثار کلاسیک

1-تصحیح دیوان حافظ (1359)2-تصحیح سمک عیار(5 جلد/1338)3-تصحیح داستان های بید پای(1361)با همکاری محمد روشن

     ترجمه ها

1-دختر سروان اثر پوشکین(1310)2-تریسان و ایزوت اثر ژوزف بدیه(1334)3-شاهکارهای ایران اثر آرتور اپهام پوپ(1338)4-چند نامه به شاعر جوان اثر راینر ماریا ریلکه 5-طوفان اثر شکسپیر 6-پدر اثر فرانسواکوپه7-دو خانواده اثر مادام وی 8-معجزه ی سرما و گرما اثر هانری بوددو9-مکافات اثر فردریک بوتیه و چند اثر دیگر

دکتر خانلری حدود(300)مقاله در نشریات مختلف نگاشته است که تعدادی از آن ها با عناوین زیر در قالب کتاب منتشر شده اند.1-فرهنگ و اجتماع(1345)امیر کبیر 2-شعر و هنر(1345)تهران3-هفتاد سخن(3 جلد/انتشارات توس)1367)

 

مهم ترین اقدامات و خدمات فرهنگی و علمی دکتر خانلری

1-تأسیس مجله ی سخن در سال 1322 که تا سال 1357 ادامه داشت.«سخن نه تنها یک مجله بلکه یک انجمن فرهنگی و یک فرهنگستان بزرگ بود که اعضای آن نام آورانی چون دکتر معین ،شهیدی،هدایت،گلچین گیلانی،محجوب،آل احمد،شهید نورایی ،فردید،مشیری،ابتهاج،اعتمادزاده،بزرگ علوی،مینوی،طبری،صادق کیا،میرفخرایی و صدها تن ادیب و نویسنده و شاعر فرهیخته ی دیگر بود.»8

2-تأسیس بنیاد فرهنگ(1343) به منظور تربیت محقق و فعالیت گروهی در رشته های مختلف علمی و فرهنگی ،ویژگی منحصر به فرد بنیاد فرهنگ چاپ و نشر کتاب هایی بود که ناشران به دلیل عدم اعتماد به بازدهی اقتصادی،آن ها را چاپ نمی کردند. این بنیاد بعدها شکل دولتی گرفت و امروزه به بنیاد پژوهشگاه علوم انسانی معروف است.

3- راه اندازی و انتشار مجموعه شاه کارهای ادبیات فارسی با همکاری دکتر ذبیح الله صفا از سال 1322 (این مجموعه ها شامل معرفی نامه و آثار مهم و کلیدی شاعران و نویسندگان کلاسیک بود.

4-تأسیس پژوهشکده ی فرهنگ ایران(جهت جذب پژوهشگران و جذب دانشجویان ایرانی و خارجی در رشته های مختلف ایران شناسی)

5-تأسیس فرهنگستان ادب و هنر

6-راه اندازی و تأسیس انتشارات دانشگاه تهران

7-تأسیس شرکت سهامی ناشران در روزگاروزارتش  در فرهنگ و سامان بخشی و یک دست سازی کتاب های درسی که نتیجه ی توزیع به موقع و جلوگیری از اعمال سلیقه معلمان و مؤلفان در نوع و موضوعات کتاب ها با هدف اصل ارزشیابی برابر از مواد درسی واحد در مناطق مختلف کشور بود)لازم به ذکر است تا قبل از این اقدام خانلری انتخاب نوع،موضوع،شیوه ها و محتوای کتب درسی سلیقه ای بود و بستگی به روابط ناشر و معلم و مؤلف و کتاب فروش داشت.)

8-تأسیس سپاه دانش و اعزام سربازان تحصیل کرده به مناطق محروم جهت مبارزه با بی سوادی(این اقدام خانلری باعث شد از سوی مجامع بین المللی مورد توجه قرار گیرد.) و از سال های 1346 تا 1349 به دبیر کلی پیکار با بی سوادی انتخاب شود.

پانوشت ها

1-در کتاب «شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران.ج 3 ص 1597

2-مجله ی دنیای سخن.ش 34 .مهر ماه 1369

3-خاطرات استاد خانلری (قافله سالار سخن).ص 434

4-خاطرات استاد خانلری.ص 339

5-هفتاد سخن (مجموعه مقالات دکتر خانلری ).ص 397

6-خاطرات استاد خانلری (زیر عنوان من و نیما).ص 447

7-همان منبع.ص 339

8-آموزش ادب فارسی.سال هجدهم. پاییز 1383 .ص 26 . دکتر حسن ذوالفقاری

منابع

1-شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران

2-شاعران سرزمین نور در دست تدوین/شیون نوری

3-آموزش زبان و ادب فارسی /سال هجدهم/پاییز83/ص 27-20

4-تاریخ ادبیات مازندران/طاهری شهاب/نشر رسانش/چاپ اول/خرداد1381 به تصحیح زین العابدین درگاهی

5-قافله سالار سخن(خاطرات دکتر خانلری)انتشارات البرز/1370

6-مجله ی دنیای سخن/ش34/مهر ماه 1369

7-هفتادسخن  (مجموعه مقالات دکتر خانلری)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط shivan_noori  | 

     

           با یاد سیروس طاهباز وخاموشی ابدی اش  همراه با شعله های آتش آخرین چهار شنبه ۱۳۷۷                         

          25/12/   1377  سال روز خاموشی عاشق مردی است که تمام هستی خود را صرف تدوین، چاپ و نشر آثار زاده اضطراب جهان نیما یوشیج کرد.

      او کسی نبود جز عاشق و قلندری پاک باخته به نام سیروس طاهباز نام و یادش میرامباد.

       در روزگار ما،کمتر کسی را می توان یافت که علیرغم داشتن هنر نویسندگی، نقادی،ترجمه و فعالیت های درخشان مطبوعاتی،آن هم در اوج جوانی،یک باره خود را فراموش کند و به اعتلای هنر دیگران بپردازد، اما طاهباز چنین کرد.

          او در حالی که فقط یک بار، سال 1331 آن هم در سن 13 سالگی نیما را دید، به واسطه فرزند زمان خویش بودن،ذهنیت مدرن و واقعیت گرای خود  ونفس حق نیما، به رسالت شاعریش ایمان آورد و بر این ایمان و علاقه پایدار ماند (البته سهم زنده یاد جلال آل احمد در آشنایی طاهباز با آثار و خانواده نیما را نباید نادیده گرفت).

          سیروس در سال 1318 در بندر انزلی متولد شد، اجدادش از مشروطه خواهان و از یاران میرزا بودند، از دو سالگی در تهران ماندگار شد در دوران دانشجویی کتاب هایی از جان اشتاین بک و ارنست همینگونه ترجمه کرد. سال 1348 در حالی که آخرین سال های رشته پزشکی را می گذرانید، تحصیلات آکادمیک را رها کرد و زندگی را بر پایه ادبیات بنا کرد و به ترجمه، نویسندگی، فعالیت های مطبوعاتی و کار در کانون پرورش فکری پرداخت. با انتشار مجله آرش (45-1340) به یاری و معرفی نویسندگان، شعرا و هنرمندان پرداخت.

      آرش طاهباز، مجله ای آوانگارد بود که اختصاصا به هنر و ادبیات مدرن و چهره های معاصر پرداخت و با مجلات ما قبل خود مثل خروس جنگی ، کویر، آپادانا، جنگ هنر و ادب امروز و ... و با مجلات همراه و بعد از خود مثل آژنگ جمعه، فردوسی، جزوه شعر و ... تفاوت فاحش داشت.

       تفکر غالب در انتشار آرش کیفیت کار بود نه کمیت آن، به طوری که طی 5 سال فقط 13 شماره آن منتشر شد.  کیفی نمودن کار از ویژگی های کار طاهباز است. نکته دیگر اینکه طاهباز در انتشار مجله »آرش«» دفترهای زمانه« و ... هرگز از فنون رایج ژورنالیستی زمانه استفاده نکرد و جذب جریان های جنجالی و موسمی نشد.

          کسانی که با  »آرش« طاهباز در عرصه های مختلف ادبی (شعر ،داستان،نقد، ترجمه، نمایش نامه و ...) فعالیت میکردند و یا با آرش فعالیت های فرهنگی و ادبی خود را شروع کرده اند، امروز از برجستگان و سکان داران عرصه های فرهنگی و ادبی کشورند.

          طاهباز، از سال 1342 به پیشنهاد خود و موافقت زنده یاد  دکتر » محمد معین« - وصی آثار نیما- و در حضور جلال آل احمد و رضایت و استقبال » عالیه جهانگیر« - همسر نیما- مسئولیت نسخه پردازی تنظیم و نشر آثار نیما را به جان پذیرفت و این بار رسالت و امانت را تا آخرین دقایق زندگی عاشقانه بر دوش کشید.

          سیروس یکی از محارم اسرار نیما و بزرگترین شناسنده اوست. 37 سال به تنظیم و طبع آثار نیما پرداخت، با تلاش و تعصب در مقابل معاندان به دفاع و ستیزه پرداخت و یقین دارم وقتی از این خاک دان کوچید، چون مرداش – نیما – زخم های عمیقی از تیر طعنه یاران نیمه راه، بر تن داشت.

          راستی اگر او نبود، و آن جبر و جنون نیما دوستی اش، سرگذشت گونی های درهم و برهم آثار نیما چه می شد و ...

       بپذیریم، کار سخت و فرساینده بود، سروده های نزدیک به 40 سال شاعری نیما در داخل گونی ها، به اضافه نقدها، قصه ها، نامه ها، حرف های همسایه و یادداشت های روزانه، با خطوط و رنگ هایی جوراجور بر کاغذ پاره های گوناگون، با شرایطی که نیما در وصیت نامه معین کرده بود و دکتر معین هم اصرار به اجرای دقیق آن داشت اما چون عشق، واسطه سیروس طاهباز و نیما بود ، آگاهانه به این کار فرساینده و زه گسل تن در داد، هرگز از رنج راه و تن فرسودن و جان به شوره نشاندن احساس خستگی نکرد بلکه آن را اکسیر روح خود می نامید و صادقانه می گفت «من کار بر روی آثار نیما را بزرگترین افتخار زندگی خود می دانم (1)» و یا «... جوانی خود را می بینم که کشیدن بار امانت را تعهد می کنم و به دکتر معین قول  می دهم ، هرگز نگذارم چشم غریبه بر آن سطور ناخوانا بیفتد، روزها و شب ها ، ماه ها و    سال ها ، در این نسخه بردرای، چشم می فرسایم و جان تازه  می کنم (2)...)

        و بپذیریم کاری با آن شرایط و شلوغی، هرگز نمی تواند بدون اشتباه ریز و درشت باشد کما این که آن زنده یاد، با کمال میل و شهامت پذیرفت تا یک بار دیگر به بازخوانی و مقابله نسخه ها بپردازد اما دریغا که اجل مهلتش نداد و پاشنه روزگار، کج مدارتر از آن است که به میل کسی بگردد.

        در هم تنیدگی طاهباز با نیما، از نوعی دیگر بود، عشق و علاقه، حسابی کارش را کرده بود. حتی، کتابخانه، روی میز، کنار شومینه و در و دیوار منزلش، بوی نیما، یوش و مازندران می داد، با عکس ها، تابلوها، شعرهای خطاطی شده، شاخه های طلاجن (3)و ...

         سیروس مدیونم کرده بود، به حکم وظیفه و آموختن، هر وقت به تهران می آمدم، به سراغش می رفتم، وقتی از یوش و مردم مهربانش می گفتم، ذوق زده می شد و با حسرتی تمام، این رباعی نیما را زمزمه می کرد.

آتش زده ام، مرا نمی گیرد خواب /   دریا صفتم ز من نمی کاهد آب

 خاک  در دوستم، گرم  باد  برد     / دایم سوی اوستم ،خدایا   دریاب

       آرزو داشت پس از بازنشستگی از کانون پرورش فکری به یوش برود و بقیه عمر را در یوش و با مردم مهربانش و زائران نیما سپری کند.

      وقتی بیست و پنجم آذر ماه 1373 به خدمتش رسیدم، گفت :« فلانی، می خواهم وصیت کنم، مرا در یوش در جوار نیما دفن کنند».

      یکه ای خوردم، تلخی روز حادثه کلافه ام کرده بود اما از پذیرفتن واقعیتی به نام مرگ ناچار بودم، گفتم استاد، انزلی کجا، تهران کجا و یوش کجا. گفت: «محیط مصفا وآرام ، آسمان صاف و طبیعت یوش را بسیا ر دوست دارم و تنها در کنار نیما، آرامش خواهم یافت». گفتم « اگر متولیان امر بنا به شرایط و عواملی ....»گفت:«من به نجابت و مهمان نوازی مردم یوش ایمان دارم و تازه هیچ فرق نمی کند کجا، فقط در محدوده جغرافیایی یوش باشد، بالای تپه ای، پایین دره ای، جوار نیما. اصلا کجا فرق   نمی کند ولی یوش ...».

      در همان جا، پیش نویس تقاضای تدفین جنازه در یوش را به اهالی و سازمان میراث فرهنگی نوشتم، وقتی نامه را برای امضا مردم و معتمدان به یوش بردم، انگار قلب ها، هماهنگ   می زد، چه استقبالی که نشد و در پایان همانی شد که قرار بود.

     بی هیچ اغراق و مظلوم نمایی و مرید بازی، طاهباز، روشنفکری بی ادعا بود و در طول مدت دوستی و آشنایی جز مهربانی و معرفت، بزرگواری ، کرامت نفس، درد آگاهی و سکوتی عمیق و معنادار، چیز دیگری از او ندیدم و نشنیدم.

       ماحصل کار طاهباز در چهار زمینه متفاوت (ترجمه و تالیف، فعالیت مطبوعاتی (انتشار آرش و دفترهای زمانه و ...) ، کا ردر کانون پرورش فکر ی کودکان و نوجوانان از سال 1349 و نسخه برداری – تدوین و چاپ و نشر آثار نیما) بیش از 60 جلد کتاب و مقاله است که به جامعه فرهنگی ایران تقدیم شده است.

      سرانجام، زنده یاد سیروس طاهباز در سن 59 سالگی در آخرین دقایق سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1377، یعنی در چند قدمی بهار و بنفشه ، جامعه فرهنگی ، یوش وعلاقه مندانش را خزانی ساخت و به سوگ و سکوت نشاند و بیست و هشتم اسفند بنا بر وصیتش، گل گونه با دست های نازنین بازماندگان، دوستداران و اهالی یوش به«کماندار بزرگ کوهساران» پیوست و آرزومندانه خاک یوش را در آغوش کشید.

با قسمتی از «مانلی» (4) نیما، یاد و نامش را گرامی می داریم.

        صبح

           وقتی که هوا روشن 

            هر کسی خواهد دانست

               و به جا خواهد آورد مرا

                  که در این پهنه ور آب

                     به چه ره رفتم

                        و

                           از بهر چه ام بود عذاب؟

 

 منابع محفوظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:37  توسط shivan_noori  | 

                          نوروز کهن ترین یادگارنیاکان

                                             

    نوروز اگر چه کلمه است اما فقط کلمه  نیست بلکه باید آن را چون عشق، زندگی و حتی مرگ به گاه ضرورتش زیست تا معنا شود.

   این واژه از چند جهت بر ذهن و ضمیر انسان در گذرگاه تاریخ و اسطوره خوش نشسته است و از یک طرف بنا به قولی « نو»،« نور»  و « روز» 1 را در خود نهفته دارد، یعنی ذهن را بر کهنگی و تیرگی می شوراند.از طرفی دیگرآغاز و فرجام حوادث تاریخی و اساطیری بسیاری را به نوروز نسبت داده اند مثلاً در روایتی از امام صادق (ع) آمده است « نوروز همان روز است که خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا او را بپرستند و روزی است که آفتاب  در آن طلوع کرد؛ بادها، وزیدن گرفت و زمین شکوفا شد. همان روزی است که کشتی نوح بر کرانه   کوه آرام گرفت . پیامبر خدا(ص) علی(ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را به زیر افکند، عید غدیر خم در همین ایام است»2

      با نگاهی به منابع متعدد، آفرینش انسان و جهان، تولد حضرت علی(ع) روز بیرون کشیدن یوسف از چاه، روز تولد حضرت عیسی، هنگام هبوط آدم ، تولد زرتشت، به شاهی رسیدن جمشید و غلبه ی او براهریمن ، کشف آتش ، کشف نیشکر و ... در نوروز اتفاق افتاده است.

     انتساب این گونه حوادث در نوروز، باعث تجلی باورها، خرافات و آیین هایی شد که به اقتضای بن مایه های فرهنگی و میزان باور داشت آن در جوامع مختلف، متفاوت است اما آن چه که در ادامه خواهید خواند فلسفه ی ، اقوال و مستنداتی است پیرامون پاره ای از آیین های نوروزی که اندیشمندان خردگرایی چون » ابوریحان بیرونی » به آن پرداخته و درباره ی آن چیزها نوشته اند.

      در اکثر روایات و منابع ، « جمشید» چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیان گذار نوروز و بسیاری از آیین های مربوط به آن می دانند مثلاً « فردوسی» در شاهکار سترگ خود پیدایی نوروز را به جمشید نسبت داده و این گونه سرود :

... سرسال نو، هرمز فرودین    /   برآسوده از رنج تن ، دل زکین

به نوروز نوشاه گیتی فروز      /   بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند       /    می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار  /   بمانده  از آن  خسروان  یادگار...

      در آیین های عیدانه عناصر اربعه ( آب ، باد، خاک ، آتش) مظاهر پاکیزگی، طراوت و روشنی، تحرک و سکون ستیزی ، رویش و دایگی ، قدرت و نیرو و روشنایی و گرمازایی و ... به شکل نمادینی  حضور دارند باید اذعان کرد آیین های نوروزی عموماً نمادین و سمبلیک هستند و در پشت هر یک فلسفه ای نهفته است.به یاد داشته باشیم، « آتش و باد » در مقابل « باد و خاک» ، دو عنصر فراسویی از منظر انسان دیروز و اساطیر ملت های مختلف از جمله هند ، یونان ، روم ، ایران و ... است.

       در اساطیر ایرانی آتش رنگ توتم و تقدس به خود گرفت. چنان که آن را هدیه و فرزند اهورا مزدا دانسته اند. دزدیدن آتش توسط « پرومته» و آوردن آن به سرزمین  ، نشانه ای از آسمانی بودن این عنصر در اساطیر یونان باستان است.

       در آیین زرتشت هم ، آتش بزرگ ترین پاک کننده ودرعین حال پاک ترین و نورانی ترین عنصر است و آن را رمز و نماد اهورا مزدا می دانند. زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ی کیش خود، از پیروان خود می خواهد :

 ۱-همانندآتش پاک ودرخشان باشند.

2-همان گونه که شعله های آتش به سوی بالازبانه می کشد،پیروان دین هم به سوی بالا،  ترقّی وتعالی پیشروی کنند.

3-همان گونه که شعله های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی شوند،آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال بزرگ معنوی رادرنظر داشته باشند.

4-همان گونه که آتش ،چیز های ناپاک را پاک می کند وخودآلوده نمی شود،آنان هم با بدی بستیزند بی آن که خود را آلوده ی بدی ها کنند.

5-همان گونه که ازیک اخگر می توان آتشی برافروخت،با روح وفکر یک انسان نیکوکارنیز،روان های بی شماری پاک ومنزّه خواهد شد.

6-آتش باهرچه تماس بگیرد ،آن را مثل خود شفاف ودرخشان می کند،فرد باید پس از برخوردارشدن ازفروغ دانش وبینش ،دیگران رااز فروغ نیکی بهره مند سازد.

7-همان گونه که آتش فعال و بی قرار است وتاپایان عمر،حتّی لحظه ای از کوشش باز نمی ایستد ،انسان هم باید ،مانند آتش فعال باشدواز کاروکوشش باز نایستد.  و...۳

     و اما جشن نوروز، با سابقه ی کهن و دراز دامن خود، نه تنها در گذر زمان و آمد و شد حکومت ها با گرایش های اجتماعی و فرهنگی متعدد، ساییده نشده است بلکه خود باعث خلق باورها و آیین های پسندیده ای شد که بن مایه ی پیدایی آنها ریشه درکهن ترین صفحات تاریخ و اسطوره دارد. در ادامه به تحلیل و واگویی بخشی از این آیین ها می پردازیم.

1- کشت دانه یا سبزه کردن : کشت کردن دانه در روزهای فرجامین سال و چند قدمی بهار ، عملی نمادین است. دراوستا کاشتن سبزه با کاشتن حقیقت و فضیلت برابر است واز طرفی دیگر کشت سبزه نماد بازگشت برکت و خرمی به واسطه ی پیروزی جمشید بر اهریمن است. در روزگار جمشید، اهریمن، خشکسالی و قحطی را درزمین  رواج داد و برکت و طراوت از همه جا گریخت. جمشید با سرکوب اهریمن باعث بازگرداندن برکت در زمین شد ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد:« در این روز که نورزوش خوانند هر چوب درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. و هر شخص از راه تبرک به این روز در تشتی جو کاشت پس این رسم در ایرانیان پایدار ماند»4

     به گزارش ابوریحان، ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه می کاشتند و از حال و کار آن ها خوبی یا بدی زراعت سالیانه را حدس می زدند. آیا کاشتن نهال ، خرید و فروش سبزه، هفته ی درخت کاری در تقویم رسمی ما و برخی از کشورهای جهان ریشه در جایی از این خاطره ی شیرین بشری ندارد؟

2-خانه تکانی و غبار رویی و کوزه شکستن :

     در آیین خانه تکانی پیام اندوه کشی ، فقر زدایی ، نظم و نظافت برای خوش آیند فروها که درآستانه ی سال نو چندی این جهانی می شوند، نهفته است. غبار روبی و گردگیری خانه و اسباب و وسایل و سفید کردن ظروف مسین از آیین های کهن ایرانی است « خانه تکانی و زدودن آلودگی و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال ، مظهر و نمادی از رماندن ارواح خبیث و ناپاک و فرسوده از محیط زیست و زدودن سیاهی و فقر و اندوه و آماده کردن فضای خانه در آستانه ی نوروز برای استقبال از فرود فروهرها وروان مردگان است.5

      عده ای از پژوهندگان   خانه تکانی و آرایش و پیرایش پیرامون زندگی را از دستورات خود زرتشت می دانند.6 و گمان می رود رابطه ای بین فروهرها ، ارواح پاک و نیک با نامگذاری اولین ماه فصل بهار یعنی فروردین وجود دارد چرا که به گواهی اکثر منابع حتی اوستا، فرود فروهرها در روزهای پایانی سال کهنه و چند روز نخست سال نو صورت می گیرد.

3- چهارشنبه سوری: « سور» در زبان فارسی و در برخی از گویش ها به معنای « جشن  ، مهمانی  سرخ » به کار رفته است درباره ی خاستگاه این آیین منابع گوناگون، متعدد می نوشته اند. بنا به نظری « طبق حساب ستاره شناسی زرتشت در سال 1725 ق . م تحویل سال ظهر روز سه شنبه بود که نیمه ی صبح آن جز سال پیش و نیمه بعد از ظهرش جز سال نو بوده است که با حساب آغاز روز از نیمه شب چهارشنبه فردای آن روز نوروز و اول سال بوده است و شب چهارشنبه را به این مناسبت جشن گرفته اند و آتش روشن کرده اند»7

ا     ما درکتاب « نوروز» اثر بلوکباشی از قول بهرام فره وشی – یکی از پژوهندگان در فرهنگ ایران باستان آمده است « ایرانیان برآن بوده اند که ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین می آیند و برکت و نیک روزی برای خاندان می آورند و در همین روزها بود که برای راهنمایی آنان به هنگام شب در بالای بام یا صحن خانه ها آتش می افروختند و مایه آتش را هم از آتشدان ویژه ی خانه فراهم می آوردند تا آن ها راه خاندان خود را بازیابند و به سوی خانواده بشتابند».دکتر مهرداد بهار در جستاری چند در فرهنگ ایران ص 220 ، چهار بودنش را معرف چهار فصل سال می داند.

4- آش چهارشنبه سوری: یکی از کارهای معمول در آستانه ی سال جدید، پختن آش است که در روز آخرین چهارشنبه ی سال انجام می گیرد این آیین هنوز کمابیش در بین مردم، مخصوصاً مردان کوهستان و کسانی که هنوز به آیین های اجدادی پشت نکرده اند، رواج دارد.ریختن انواع حبوبات، سبزی و ترشی در این عمل نماد این است که در سال آینده مثل آش دیگ لبریز و برخوردار از همه ی مواهب باشند، در پاره ای از مناطق درداخل این آش هفت نوع ترشی می ریزند و معتقدند که هر یک از انوا ع این ترشی ها و سبزی دفع کننده بلا و آفت ویژه است.

5- نوروزی خوانی: نوروزی خوانی هم یکی از اعمال سمبلیک در آستانه ی قدم بهار می باشد که متاسفانه امروزه کمرنگ شده است.نوروزی خوان ها با در دست داشتن برگ سبزی که سمبل برکت و زاپایی زمین ، پس از پیروزی جمشید بر اهریمن است. چند روز مانده به عید به اطراف می روند و با خوانش اشعاری در توصیف بهار، مولا علی (ع) ستایش صاحب خانه، دعا برای او و خانواده، دعوت به کار، پایان کرختی و سرما، پاکدامنی و جوانمردی و ... را زمزمه می کنند.

    هم چنین حاجی فیروز با لباس قرمز و صورتی سیاه با حرکت و ساز و آواز از خود موجب نشاط و شادمانی مردم می گردد. اسطوره شناسان چهره ی سیاه حاجی فیروز را نماد زمستان، لباس قرمز او را نماد خون  سیاوش ، می دانند.

6- آب پاشی یا آیین مادرمه :در این آیین ، آب نماد پاکی و پاک کنندگی و روشنی، توسط فرد خوش قدم، بلافاصله بعد از تحویل سال بردرگاه منزل و یا روی افراد ریخته می شود. ابوریحان در آثار الباقیه در این مورد می نویسد : « این روز به « هروذا» که فرشته ی آب است تعلق دارد و به همین خاطر مردم در این روز، سپیده دم از خواب برمی خیزند و در آب حوض و قنات خود را می شویند. و گاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند.»

     باید گفت آب پاشی یا مادرمه شاید در این ریشه داشته باشد که چون تن ها، وسایل  و خانه ها در زمستان به دود و خاکستر آلوده می  شود، مردم ابتدا به  خانه تکانی و غبار روبی و بعد پاشیدن آب برروی خود و یا در گوشه ی خانه ها، آن را در یک عمل نمایدن، پاکیزه می کنند و بر پالایش آن گواهی می دهند.

     عده ای حمام کردن و شست و شوی تن را که به شکل خرده باور هنوز هم رایج است از همان خاطره ی نخستین یعنی دستور  جمشید به دیوان برای ساخت حمام و گرمابه می دانند.8

7- هفت سین یا هفت چین:عدد هفت در بسیار ی از فرهنگ ها مقدس و رازناک است عده ای عدد هفت در هفت سین را نماد هفت « امشاسپند» می دانند اما درمورد سین عده ای معتقدند که عبارتند از هفت سینی یا هفت چینی که از چین وارد ایران می شد و در چینش سفره ی نوروزی از همین ظرف های نقش دار نفیس استفاده می شد ، بعدها « یای» نسبت آن افتاد و به صورت هفت سین باقی مانده است.

    دکتر هاجری در نوروز نامک خود در این مورد می نویسد :« از روزگار باستان هفت چین که به اندر یافت هفت میوه چیده شده است به یاد امشاسپندان هفت گانه، سرخوانچه می گذارند . پس از گذشت دوران فراوان چون «چ» در زبان تازی نبود، « چ» به «ش» بدل شد و هفت چین به هفت سین گردانده شد ».

      عبدالحسین سعیدیان در اثر پژوهشی خود تحت عنوان (مردمان ایران )منظور از هفت چین را هفت چیز چیده شده از درخت وگیاه میداند این نظر با توجه به رونق کشاورزی در ایران از گذشته های بسیار دور و حضور میوه ها و محصولات کشاورزی در سر سفره هفت سین     منطقی تر به نظر می رسد

     درکتاب نوروز اثر بلوک باشی در این باره آمده است « برخی سین را کوتاه شده ی واژه ی « سینی» می دانند که در آن محصولاتی که در سرزمین ایران به دست می آمد، می چیدند. چون امشاسپندان ، هفت فرشته ی مقدس دین مزدینسا، در ده روز فروردگان از 26 اسفند تا 5 فروردین از جهان مینوی فرود می آمدند مردم هفت خوان از مائده های زمینی را برای آنها مهیا می کردند، اما امروزه سفره هفت سین نوروزی را با هفت چیز که با سین شروع می شود، می چینند.

1- سیب نماد موهبت خداوند       

 2- سنجد، نماد عشق و دلدادگی

 3- سمنو، نمادی برای طلب برکت و فزونی آن در سال نوین 

 4- سکه، نماد ثروت و طلب افزایش آن

5 - سیر، نماد عافیت و سلامت

 6- سمبل ، نماد پیک بهار و زیبایی

7- سپند، برای رفع چشم زخم و یا سماق ویا سرکه

       علاوه بر این هر قومی کتاب مقدس خود را بر سفره می گذارد، گذاشتن  تخم مرغ بر سر سفره نماد طلب نطفه و نژاد است ( زایش و باروری) و ...»9

8- عیدانه :از جمله آیین های نمادین نوروز است که بزرگ ترها به کوچک ترها عیدی می دهند «بیرونی» هدیه دادن را همانند نوروز رسمی کهن و بنیان گذار آن را جمشید می داند و می نویسد : « جمشید در نوروز « نیشکر» را در کشور ایران یافت و دستور داد تا آب این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند و آن را به عنوان تبرک به همه دادند از آن رو مردم از راه تبرک به یکدیگر در نورز شکرهدیه می فرستادند».10

لازم به یادآوری است که هدیه جمشید به شیرین کام کردن مردم منجر شد ، دادن  هدایا و عیدی در طول زمان ادامه داشته و در هر عصر و دوره ای بنا به   فکر ،فرهنگ ، افراد عیدانه دهنده و عیدانه گیرنده ، نوع و جنس خاص پذیرفته است معمولاً مادربزرگ ها تخم مرغ رنگ شده به نوه ها می دهند، بزرگ ترهای کاسب پول و ...

9- تاب بستن و تاب خوردن : یکی دیگر از آیین های نمادین  است معمولاً افراد در نوروز و مخصوصاً در سیزده به در، تاب می بندند و تاب می خورند ابوریحان بیورنی در صفحه 327 آثار الباقیه این کار را عملی سمبلیک و یادآور نخستین خاطره  ی خوش جمشید، پادشاه ورجا و ند پیشدادی می داند « چون جمشید برای خود گردونه ساخت، در این روز بر آن سوار شد و جن وشیطان او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به  بابل آمد و مردم با دیدن این امر در  شگفت شدند و این روز را عید گرفتند و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند».

10- سیزده به در : عدد سیزده در باور اکثر جوامع و فرهنگ ها « نحس» محسوب می شود عده ای نحوست این روز را از روزگار زرتشت می دانند که ماه و آفتاب  در این روز در مقابل هم قرار گرفتند و منجمان این روز خاص را « نحس» خواندند.

    عده ای نحوست سیزده را به عقاید یونانی ها پیوند می زنندو معتقدند که « انجمنی مرکب از خدایان دوزاده گانه منعقد بود، سیزدهمین   وارد شد، یکی از آن ها را کشت و این مجلس به هم خورد از همان روز سیزده نحس و بدشگون شده است. این عقیده با رسوخ و رسوب عجیبی در تمام جهان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند.»11

      عده ای هم نحوست عدد سیزده را به شام آخر حضرت مسیح نسبت داده اند که سیزده نفر بودند یکی از آن ها خیانت کرد و حضور حضرت عیسی را خبر داد، او را دستگیر و مصلوب کردند.

     نحوست عدد سیزده به حدی  است که برخی از مالکین از پذیرفتن پلاک 13 امتناع می کردند امروز حتی برخی از خطوط هواپیمایی از دادن شماره 13 به شماره های پرواز خود، صندلی های داخل کابین هواپیما خودداری می کنند وهمچنین  در پاریس کمتر خانه ای را می توان یافت که عدد سیزده بر سر در آن ثبت شده باشد.

       باری نحوست سیزده به خاطر یاد کرد خاطره ی شومی  است که در ذهن بشر مانده است اعم از حوادث بزرگ طبیعی مثل « سیل ، زلزله و یا مسائل سیاسی و اجتماعی و...»

     در برخی از مناطق ایران هنوز هم در روز سیزده ی نوروز، در خانه ماندن و کارکردن پسندیده نیست در این روز که در تقویم رسمی ما روز طبیعت نامیده شد، اعضای خانواده از خانه بیرون می روند و در داخل طبیعت زندگی می کنند و قدم بهار را در کنار گل و سیزه و رود و خوانش پرندگان جشن می گیرند و شادباش می گویند.

    در روز سیزده نوروز اعمال و آیین هایی انجام می گیرد مثل تفال زدن، تاب خوردن و گره زدن  دو شاخه و ...

     در کتاب نوروز در خصوص گره زدن سبزه با شاخه تفسیر آیینی جالبی آمده است « گره زدن دو شاخه یا سبزه در روزهای پایان زایش کیهانی ،  تمثیلی از پیوند یک مرد و زن برای پایداری و تسلسل زایش است».

در ادبیات پاپیولار ما این اعمال و اشعار را به جوانان دم بخت نسبت می دهند.

مثل : سال دیگر / خانه شوهر/ بچه بغل و ...

      در پایان یادآور می شوم گرامی داشت نوروز ، گرامی داشت مهربانی ، پاکی ، سرسبزی و روشنایی است که ریشه در اعماق تاریخ و  اساطیر دارد. نوروز را گرامی داشتند، گرامی بداریم.

منابع و پی نوشت ها  -محفوظ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 5:52  توسط shivan_noori  | 

                         ادبیات عاشورایی

       ادبیات عاشورایی با امتناع امام حسین (ع)از بیعت با یزید شروع شد و در خطبه ها و سخنرانی های افشاگرانه و رجز خوانی های امام و یاران و فرزندانش در میدان جنگ متجلی گشت و بعد از آن توسط پیام رسانان نهضت انسان ساز و دشمن سوز کربلا ،مخصوصاحضرت زینب (س) و امام سجاد (ع)ادامه یاف

        معروف است که "عمروبن جناده"نوجوان یازده ساله ای که پدرش قبلاًشهید شده بود، به همراه مادرش درکاروان امام حسین(ع)شرکت داشت ودرهنگامه ی نبرد اشعار نغز وزیبایی از خود به یادگارگذاشت.رجز خوانی های این نوجوان رشیددرمورد خود نیست بلکه درتوصیف ومعرّفی کاروان سالار نهضت کربلاست واین خود بیانگرعمق معرفت وارادت این نوجوان به مقتدای خویش است .

         امیری   حسین  و  نعم الامیر  

         سرور    فواد  البشیر  النذیر

         له طلعت مثل شمس الضحی      

        له  غرّه  مثل   بدر  المنیر...

       به گواهی تاریخ «عبیدالله جعفی»،شاعر عرب از نخستین  کسانی است که بعد از شهادت امام حسین (ع)و یارانش وارد کربلا شد و بر سر مزار امام حسین (ع) ودر مدح و رثایش دیوان شعری سرود.

       ابعاد قیام امام حسین (ع) وعمق این فاجعه ی بزرگ و تأ ثیر آن در لایه های مختلف جامعه ی ایرانی آن قدر زیاد بود که به محض بستر گشایی شعر فارسی،وارد ادبیات فارسی شد و به عنوان یک موضوع محوری همیشه پایدار،در ادب فارسی در همه ی دوره های تاریخی، نمودار و ماندگار گردید.

      به طور مشخص نقطه ی عطف حضور ادبیات شیعی ،با فردوسی بزرگ آغاز می شود ودر قرن چهارم ،کسایی مروزی در این عرصه نام بردار گردید.کسایی مروزی را به عنوان پرچم دار ادبیات شیعه می شناسیم.او علاوه بر مدح و منقبت پیامبر(ص)وحضرت علی(ع)،نخستین سوگ نامه ی فاجعه ی کربلا را سروده و به ثبت رساندکسایی در واقع پیشگام شاعران عاشورایی(قوامی رازی در قرن ششم)و محتشم کاشانی در قرن دهم است.

      بعد از کسایی شاعرانی چون ناصر خسرو،سنایی،سیف فرغانی،عطار،مولوی و...سوگ سروده هایی توصیفی ویا تلمیحی در مورد عاشورا به یادگار گذاشتند.

       متأ سفانه در شعر کلاسیک فارسی ،به همه ی ابعاد و زوایای قیام عاشورای حسینی پرداخته نشده است.در یک بررسی موضوعی ،آن چه از سروده های کهن برداشت می شود یا نگاه عارفا نه   ویا بُعد سوگ و مرثیه و شرح مصا ئب و مظلومیت شهدای کربلاست مثل ترکیب بند معروف محتشم کاشانی و جای ابعاد اخلاقی قیام و پیام عاشورا و بعد حماسی آن خالی است .و کمتر به ظرافت ها و زیبایی های آن پرداخته شد که خوشبختانه این ابعاد در شعر شاعران معاصر تا حدودی پرداخته و نمایانده شده است.

      ادبیات عاشورایی را در گونه های مختلف هنری می توان یافت از جمله در شعر،نثر،تعزیه،نقاشی،خطاطی،سینما،مرثیه سرایی ومرثیه خوانی،پرچم ها ، کتیبه هاو...

     در حوزه ی شعر ،اوج پردازش به واقعه ی عاشورا و ادبیات شیعی،عصر صفوی است،به علت رسمی اعلام شدن مذهب شیعه وممانعت شاهان صفوی از مدح خویش و درباریان و تشویق شاعران برای زنده نگهداشتن یاد و نام آل علی (ع)...

       در همین دوره ودر عصر شاه طهماسب صفوی،محتشم کاشانی،ترکیب بند معروف خود را می سراید این ترکیب بند که در دوازده بند ونود و شش بیت  سروده شد ،پس از چهار قرن از عمر ادبیات رسمی شیعه ،هم چنان شورانگیزی خود را حفظ کرده ودر ایام محّرم شنیده و خوانده ودر کتیبه ها ، پرده ها و پرچم های عزای حسینی نگاشته می گردد.

      در مقدمه ی دیوان محتشم کاشانی که توسط "مهرعلی گرکانی" و انتشارات کتاب فروشی محمودی تهران به چاپ رسیده است، حکایت شگفت انگیزی نقل شده است که ذکر آن خالی از لطف نیست«موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می کرد، شبی در عالم رؤیا ، امیر المؤمنین (ع) را دید که به او می فرماید:چرا برای فرزندم حسین (ع) مرثیه نمی گویی؟گفت:یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم؟امیرالمؤمنین (ع) فرمود:بگو،" باز این چه شورش است که در خلق عالم است."محتشم از خواب بیدار شد ه و بقیه را می گوید تا می رسد به مصراع اول بیت چهلم."هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال"ودر مصرع بعد باز متحّیر بود که چه بگوید که شایسته مقام ربوبی باشد ولی باز مدد به او رسید ودر خواب حضرت ولی عصر (عج) را می بیند که به او می فرماید ، بگو:"او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال" وبدین ترتیب بیت چهلم تکمیل می شود وادامه می یابد

      با توجه به ارادت و دل سپردگی خالصانه ی محتشم کاشانی به خاندان عصمت و طهارت و لطافت و سوزناکی و ماندگاری اثر ، حضورامداد و عنایتی غیبی دراین اثر بعید نیست.

        محتشم کاشانی نه تنها به سرایش چنین اثر ماندگار و پرداخت بلکه سر مشق شاعران عاشورا پردازی چون "صباحی بید گلی" ،"وصا ل شیرازی" و "میرزا محمود فدایی مازندرانی" هم شد.

      میرزا محمود مازندرانی ،شاعر قرن سیزدهم به تقلید از محتشم، طولانی ترین ترکیب بند عاشورایی ادب فارسی را در بیش از چهار هزار بیت پدید آورد این شعر در دیوان او که در سال 1377 توسط انتشارات اسوه منتشر شده است ،موجود است.

اینک چند بیت ازآغازین از ترکیب بند عاشورایی فدایی مازندرانی : 

     پرسیدم از هلال که قّّّدت چرا خم است ؟  

      گفتا  خمیدن   قدم   از بار  ماتم  است

     گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود؟    

     آهی کشید و گفت که ماه محرم است

     این ماتم شهی است که شرح مصیبتش  

      نی در توان کلک و نه در قوه ی فم است

      دل ها برای اوست که اندر تپیدن است     

      دریا ز شور اوست که اندر تلا طم است ...

    شاعران قرن سیزدهم ،هم به خلق اشعار عاشورایی بی اعتنا نبودنداز جمله ی این شاعران که به فراخور درک و دریافت خود، اشعار عاشورایی سروده اند . قاآنی و یغمای جندقی می باشند.

ادبیات آغازین قصیده ی 23 بیتی قا آنی چنین است

بارد. چه ؟ خون. که؟ دیده. چسان ؟ روز و شب

از غم  ، کدام  غم ؟  غم  سلطان  اولیا

نامش که ُبد ؟ حسین.  از نژاد که ؟ از علی.

مامش که بود ؟فاطمه . جدش که ؟مصطفی .

چون شد ؟ شهید . به کجا؟ دشت ماریه .

کی ؟ عاشر محرم . پنهان ؟ نه برملا...

       این قصیده اگر چه از مؤ لفه های یک اثر ادبی خالی است و فقط کلامی منظوم است اما به جهت صراحت و سؤال و جواب و روشن گری های مستند تاریخی در نوع خود کم سابقه است.

        یغمای جندقی از دیگر شاعران قرن سیزدهم است که اشعار زیادی در رثای شهدای کربلا از او به یادگار مانده است.

این نوحه در رثای حضرت علی اکبر (ع) از او به ثبت رسیده است.

     می رسد خشک لب از شط فرات ،اکبر من ، نوجوان اکبر من

     سیلانی  بکن ای  چشمه ی چشم  تر من ، نوجوان اکبر من

     تا ابد  داغ  تو ای  زاده ی آزاده نهاد ،  نتوان  برد  ز یاد

     از ازل کاش نمی زاد مرا مادر من ، نوجوان اکبر من  و...

       در روز گار معاصر ، شاعران پیشکسوتی چون علی موسوی گرمارودی ،علی معلم،شهریار،سید حسن حسینی و دکتر قیصر امین پورو... آثار فاخر و ماندگاری همراه با درک عمیق تری از اهداف قیام و پیام عاشورا و پردازش موضوعات متنوع تری از ابعاد حرکت شور انگیز امام حسین(ع) خلق کردند.ومعتقدم آثار ارزشمند تر در راه است.

           در حوزه نثر هم اندیشمندان زیادی به کالبد شکافی واقعه ی عاشورا پرداخته اند.که می توان این آثاررا از نظر نوع به تاریخی،پژوهشی و تحلیلی و نثر های ادبی تقسیم کرد.

      استاد شهید مرتضی مطهری،دکتر علی شریعتی،محمد رضا حکیمی،پرویزخرسند، دکتر جعفر شهیدی،سید مهدی شجاعی، جواد محدثی،دکتر محمدرضا سنگری و...از جمله کسانی هستند که آثار ارزشمند بسیاری از آن ها در عرصه ی ادبیات عاشورایی منثورمنتشر شده است.

        از دیگر وجوه رایج ادبیات عاشورایی، تعزیه است. این هنر نمایشی و اثر گذار از قرن های اول و دوم در ایران رایج بوده است. از زمان آل بویه به صورت رسمی در آمد واز زمان صفویه بر اوج ورونق آن افزوده گشت.وبا موسیقی و دیگر عناصر نمایشی در آمیخت این ژانر به جهت ترسیم عینی وقایع و ایجاد هم حسی  قوی، اگر سادگی و سلامت خود را حفظ نماید و اسیرو آلوده ی خرافه ها و دست کاری های غیر ضروری نگردد، عاطفی ترین لحظات را برای مخاطب،مخصوصا مخاطب عام رقم خواهد زد.

          در عرصه ی سینما و تئاتر وسریال این سال ها شاهد خلق آثارعمیق تربا پشتوانه ی پژوهشی بیشتری هستیم .ودر عرصه های هنری دیگر هم همین طور. به طور مثال درعرصه تابلوو نقاشی ،شاهکار معروف عصر عاشورا اثر استاد محمود فرشچیان شهرتی جهانی یافت

          عشق و علاقه به امام حسین (ع) هم چون شعله های شهادتش خاموشی ناپذیر و نامیراست. وهیچ هنر و هنرمند بینا و بصیری نیست که بتواند از آن چشم بپوشد و اسیر کمند جادویی اش نشود و ادبیات عاشورایی جویباری ابدی خواهد بود که از سر چشمه های ذوق ،احساس، معرفت وارادت هنر مندان شیعی و حسینی خواهد جوشید وبر کتیبه ی هستی نقش خواهد بست و زمان و مکان هم نخواهد شناخت چنان که پیامبر اکرم(ص)فرمودند:

         از شهادت حسین حرارتی در دل های مومنین ایجاد می شود که تا ابدییت سردی و خاموشی نمی پذیرد .

منابع:

۱-هزار سال شعر فارسی /جعفر ابراهیمی و دیگران/کانون پرورش فکری/چاپ دوم/۱۳۶۹

۲-پیشاهنگان شعر فارسی/به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی

۳-دیوان محتشم کاشانی /مهر علی گرکانی/تهران انتشارات محمودی

۴-تاریخ ادبیات ایران وجهان ۱و۲ دوره ی متوسطه

۵-مجله ی رشد معلم /شماره ۲۳۷مصاحبه دکتر محمد رضا سنگری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:48  توسط shivan_noori  | 

     از انگرو د  تا اسطورگی- استاد بنان بلده ای بود

 

 

       اگر چه هنر، زبان جهانی است و هنرمند به علت عرضه هنر خویش که در واقع عصاره ی هستی و براده ی وجودی اوست، موجودی زمان ناپذیر و فرامکانی تلقی می شود بدین معنی که مثلاً « حافظ» «بتهوون» ،«شکسپیر» نه محدود به خاک و قوم و قبیله اند و نه مختص به قرن و قاره ای خاص، بلکه جهانی اند و جاودانی و هر کس از ایرانی و آفریقایی، سامورایی و سرخ پوست ، بنابر ذوق و همت خویش از لذایذ محصولات فکری و هنری و ما ترک معنوی آنها بهره می برند. اما در بررسی بنیادی حرکات و شمارش مولفه های موجد و مشوق هنر وهنرمند، عوامل عدیده ای دخالت دارند که عامل محیطی و جغرافیایی، یکی از آنهاست. گاه، چشم گیر و زیر ساختی و گاه ، اندک و دیرباور.

     نقد جامعه شناختی هنر هم به تاثیر خاستگاه در فرایند فکری و نوع فعالیت اشاره دارد.مثلاً ، اگر خاک تفتیده ی جنوب، بستر بالش شوریدگانی، سوخته جان، عطشناک، متواضع با طعم کویر و کز و تاغ است، دامنه های البرز مغرور، محل خیزش هنری مردانی سبز مشرب و دریا دل، صبور و سخت جان در عرصه عرفان، فکر و هنر است  که استاد غلامحسین بنان از جمله ی آنهاست.

      چنان که گفتیم، هنرمند از هر طیف  و طیقه، آب و خاک ، نام و نشانی که باشد، مهم نیست، چرا که ، متعلق به جامعه و جهان هنری است که بر می انگیزد و شراری که به خرمن جانها می افکند. ولی ازآنجایی که نخستین نگاه راقم این سطور به ابعاد زندگی آن شورانگیز جان شکار است از حاشیه و ذکر برخی مطالب معمولی، گریزی نیست.

       استاد غلامحسین بنان خواننده ی چیره دست آوازهای موسیقی سنتی ایران ( نوری) و از روستای انگرود منطقه بلده است این روستا در 24 کیلومتری بلده واقع شده و از نظر تقسیمات کشوری جزء سرزمین نور می باشد.

        ا گر چه بنان بزرگ شده ی تهران است و گاه به انگرود – موطن اسلافش – سفر می کرد اما من یکی از سرچشمه های جنون موروثی موسیقیایی خاندان او را لطافت، سکوت، مناظر و طبیعت دایه وار « انگرود» می دانم، لطافتی که  انسان رابه کرنش می کشاند و سکوتی که به هزار زبان، آدمی را به خوانش می خواند. آنجا، بهترین سلاح، جهت استیلای خشم و خوف و خشونت کوهستان زمزمه، هلهله و فریاد است.

      در بلندی های انگرود، انسان  به خدا نزدیک تر می شود، صدای بال ملایک را می توان شنید. کشف و بروز استعداد و بازگشت به خویشتن خویش آسان تر انجام می پذیرد. آنجا، سوز هست اگر سازی هم باشد، نور علی نور می شود.

           غلامحسین، هشتمین فرزند، « کریم خان بنان الدوله نوری» فرزند میرزا فضل الله مستوفی نوری است. مارد بنان « شرف السلطنه» دختر محمد تقی میرزا رکنی ( رکن الدوله) از خاندان قاجار است . او در اردیبهشت 1290 در خانواده ای متمتع، هنرور و با ذوق متولد شد پدرش خوانندگی می دانست و مادرش ضمن آشنایی با آلات موسیقی، پیانو می زد، خواهرانش هم از نعمت علاقه، آشنایی و آموختن انواع سازها، نصیبی داشتند.

     بنان اولین بار  در سن 6 سالگی نبوغ و استعداد ذاتی هنری خود را در یک برنامه ی خانوادگی با نواختن پیانو و ارگ و آواز بروز داد.

    از عوامل اثر گذار بر تربیت ذهنی و هنری او ، ضمن فضای مطلوب خانواده ، استاد « مرتضی نی داوود» بود که پس از ایمان به استعداد فوق العاده اش ، داوطلبانه خواستار آموزش او شد و بنان نخستین درس رسمی آواز را از محضرش فرا گرفت و دیگری « میرزا رضا ضیاء رسایی»( ضیاالدین) ، روحانی وارسته تهرانی است که تعزیه می خواند و صدایی سخت جذاب داشت و زیر و بم موسیقی را می شناخت بنان به واسطه او با موسیقی ملی ی آشنا شد و جان جنونمند و بی قرار خود را با آن هم ساز ساخت.

       علاقه، صدای دلپذیر و تسخیری، تشویق ها، کار خود را کرد، دل کانون آتش آواز شد. بنان با حرکت جهشی به جمع الهه گان آواز پیوست و با اجرای برنامه ها ی سنگین و متین به موسیقی سنتی، شتاب، وقار و نیرو بخشید.

          او در سال 1320 یکی از محبوب ترین ترانه هایش یعنی« ای ایران ای مرز پر گهر» را اجرا کرد به یادداشته باشیم این سال مقارن باوقوع جنگ جهانی دوم بود که ایران ناخواسته جولان گاه ترک تازی های سیاسی دولت مردان روس و انگلیس و قزاقان آنان شد و روزهای تنگ و تار و ملالت باری را پشت سر می گذاشت.

      استاد بنان با اجرای شورانگیز « ای ایران ...» سرود ستایش ایران و ایرانی را، با پرنیان آوازش خرج لزوم بیداری و وحدت ملی کرد. عزیزی می گفت « وقتی ای ایران بنان را می شنوم گویی « آرشی» دیگر از فرازستان البرکوه، مرز « ایران» دل را از « توران» اندوه و آوراگی جدا می سازد و  ...

   بنان در سال 1321 به رادیو پیوست در سال 1330 در برنامه رادیویی گل ها ( گل های جاویدان ، گل های  رنگارنگ، برگ سبز و ...) که به پایمردی « داوود پیرنیا» برپا شد ، ایفای نقش نمود.

      در سال 1336 در یک حادثه تصادف در جاده کرج چشم راستش را از دست داد، هزینه سفر به اروپا، جهت مداوای چشم، کنسرتی بود که توسط دوستانش برپا شد. از این ها که بگذریم بنان خواننده ای متعهد و خویشتن دار بود در روزگاری که موسیقی مبتذل الفیه سلفیه ای و پول ساز رواج داشت بنان بکارت و طهارت هنری خود را حفظ کرد و آن را طعمه مطامع مادی و معیشتی نساخت او عاشق صادق موسیقی سنتی بود به طوری که بعد از انقلاب « وقتی موج عظیم خوانندگان بازاری و مبتذل از کشور خارج شدند بنان گفت به آرزوی خود رسیدم.1»

       برجستگی دیگر بنان، صدای فوق العاده و منحصربه فرد اوست صدای بنان رسا، منعطف گیرا و ملاحت مند است او « شعر را درست می خواند و می شناخت، شعر را  نمی  جوید بلکه روشن ادا می کرد و فراز و نشیب آواز را با معنی شعر سازگار می کرد و این خصوصیتی است که بیشتر نزدیک به تمام خوانندگان ما از آن غافل مانده اند در آواز او شعر و موسیقی همگام بودند و یک دیگر را نیرو می دادند و شعر در فلت ها، فرودها، همگامی کلام و موسیقی با حفظ استقلال، رعایت لحن های ایجابی، خلاقیت و در عین حال صفا، خاکساری و تواضع او را درکار و زندگی اسطوره ساخته اند، اسطوره موسیقی سنتی ایران.

      بنان خواننده ای بی تعصب، متعادل و عمیق بود شاید تنها شرط انتخاب شعر اقتضای حال و مقام، کشش های دستگاهی، پیام اثر و میزان سکر   و سازندگی آن بود به همین دلیل شعرهای عاشقانه و عرفانی از شاعران متقدم  و متاخر مثل « سعدی» ، حافظ، رودکی ، مولانا، عطار، عراقی، رهی معیری، ابولحسن ورزی، شهریار و غیره در آثار او فراوانند.

      برجستگی دیگر بنان ( تغییر مقام یا مرکب خوانی) اوست، یعنی از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتن، حتی دستگاههای متضاد و بازگشت به دستگاه اولیه بدون کمترین خلل و خدشه و این کاریست که تجربه و مایه هنر ی می خواهد و دیگر این که بنان در دستگاههای گوناگون اجراهای متفاوت دارد حرکت از خوش تر به خوش ترین ، که نمونه ی آن « بوی جوی مولیان» می باشد   . .

     استاد بنان از سال 1357 به علت پدیدار شدن بیماری جهاز هاضمه دیگر به طور رسمی نخواند ولی آن آتش نامیرا را در دل شعله ور نگاه داشت و تا آخر عمر در خانه اش را به روی همه ی هنرمندان مخصوصاً هنرمندان موسیقی و آواز گشوده گذاشت و هر جوینده ای به اندازه ی تشنگی خود از زلال تجارب و آموزه های او بهره مند گردید.

       استاد بنان حدوداً 350 برنامه رسمی اجرا کرد که هر یک در حوزه تخصصی قابل تحسین وتقدیرند. سرانجام پس از مدت ها بیماری، سال 1364 در بیمارستان « ایران مهر» عقاب اجل بر وی فرود آمد و خاک « امام زاده طاهر کرج » او را در آغوش کشید.

 

منابع:

1-    ادبستان – شماره 27 – مصاحبه با همسر بنان

2-    از نور تا نوا/ یادمان بنان / چاپ اول / انتشارات دنیای کتاب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:18  توسط shivan_noori  | 

                            چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

                    به یاد قیصر امین پور در روزهای بی قیصری

         یک سال است که قصر شعر و ادبیات ایران بی قیصر است. مردی که «در کوچه ی آفتاب» زیست، «طوفان در پرانتز» را خلق کرد، «مثل چشمه، مثل رود» شد، «بی بال پر پریدن» را آموخت، «آینه های ناگهان» را به ارمغان آورد و «دستور زبان عشق» را صادر کرد.

         قیصر امین پور، «هنرمندی بود که دور پادشاهی اش فرون تر از زمان و مرزهای کشورش فراتر از زمین بود» پس بعید نیست که هنوز در کشور دل ها عزای عمومی باشد و زبانه های حسرت رفتنش هنوز هم شعله ور،

       قیصر امین پور شاعری بود که در این روزگار التهاب و اضطراب، لحظه های نابی را آفرید و آن را سخاوتمندانه تقدیم مخاطب کرد. ممکن است برخی از سروده های قیصر به جهت صراحت و صداقتش برای او ایجاد دردسر کرده اند اما هیچ کس با خواندن و شنیدن آثارش دچار سردرد نمی شود. بگذارید بجای بازخوانی و بررسی اشعارش از خودش برایتان بنویسم. شاعری که خودش را این گونه سرود

.... من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده ی سرودنم

 درد می کند/ درد حرف نیست/ درد نام دیگر من است/

 من چگونه خویش را صدا کنم؟

     یک: قیصر امین پور صاحب امپراطوری وسیعی بود و بر جان های زیادی فر مان روایی می کرد، بدون این که این امارت را با قوه ی قهریه و یا پسرخاله بازی های متداول و بده و بستان هایی که دانم و دانی بدست بیاورد. قیصر در میدان کار و گام به گام به موازات سپید شدن موهایش بزرگ شد. نه در صفحه ی مطبوعات و عکس ها و مصاحبه ها و ملاحظات ژورنالیستی. قیصر اهل سکوت و مدارا بود، تأملاتش رشک برانگیز است. بی ادعایی و صداقت او در اوج شکوه، رفتار پیامبرانه ای را در ذهن مبتادر می سازد. او اهل خودگویی ، خودزنی و تخریب و تخلصه نبود، تنها مصاحبه ی مفصل با قیصر، مصاحبه ی موجود در سازمان اسناد و کتابخانه ی ملی ایران است که در تاریخ 22 فروردین 86 صورت گرفت.

   در این مصاحبه علیرغم سئوالات مکرر مصاحبه کنندگان، قیصر به سادگی و بی نیازی از کنار مسائل می گذرد و همه را در حسرت یک ادعا وامی نهد.

     دو: قیصر به تمام معنا شاعر بود، فراز و فرود در عالم هنری جدی است، رفتار هنرمندانه با پارامترهای موجود و معقول قابل سنجه نیست پس بروز رفتارهای شاعرانه و غیرمتداول از او که غرق در دنیای حس و عاطفه بود، بعید نیست. که یکی از بارزترین آنها، انصراف از رشته ی دامپزشکی، پس از طرح تشریح کبوتر در جلسه ی آینده ی درس از طرف استاد بود. قیصر از این که مبادا چشمش به بی هوشی و احیاناً کشتار کبوتری بیفتد، کار را یکسره کرد و دانشکده ی دامپزشکی را رها کرد. و آینده ی شغلی اش را فدای دل نازک و احساسات لطیفش کرد. از کدام قیصر در تاریخ چنین نشانی دارید؟

    سه: قیصر امین پور بی تردید «ملک الشعرای انقلاب» بود و از پیشگامان تاسیس حوزه ی هنری در سال 1358. تأثیر محیط جنگ زده ی زندگی قیصر، تجربه ی حضور در جبهه، تعهد اجتماعی در واکنش به مهم ترین موضوع جامعه و... البته زبانه های این آتش درون را تشدید می کرد و او هنرش را در خدمت انقلاب و ادبیات پایداری قرار داد. قیصر امین پور خالق طولانی ترین شعر جنگ و عالی ترین سروده های شعر انقلاب و ادبیات دفاع مقدس است. و چنان که مقام معظم رهبری فرمودند: «درگذشت او آرزوهایی را خاک کرد...».

    چهار: امین پور تنها شاعر معاصر است که جان های علاقه مند، چاپ آثارش را انتظار می کشید. و قبل از خود، مخاطب چشم به راه چاپ و نشر دل سروده های او بود. به اذعان اهالی ادب، چاپ هر کتاب امین پور یک اتفاق بود. چاپ های مکرر با تیراژ بالا ی، آینه های ناگهان، گل ها همه آفتاب گردانند و دستور زبان عشق اینها را می گویند.

   پنج: قیصر را از دو جهت می توان «سعدی زمانه» نامید، اول شیوه ی «سهل و ممتنع» ای که در اکثر آثارش وجود دارد. تصاویر بکر و شاعرانه، با زبانی نرم و واژگانی امروزی و مهندسی موفق ابیات و مصاریع و خلاقیتی ساحرانه، از مختصات آثار این شاعر است. به گواهی آثار، او بهترین و رساترین واژگان را از میان معادل ها و مترادفات برای بیان مقصود خود برگزیده است. و دیگر این که بسیاری از ابیات و مصاریع قیصر در اعماق لایه های مختلف اجتماعی رسوخ و رسوب کرده است و تبدیل به ضرب المثل شده اند. به طور قطع می توان گفت در روزگار معاصر قیصر در این زمینه رکورد داراست و هیچ شاعری این اقبال را نیافته است.

     شش: حضور در کتاب های ادبیات مقاطع مختلف تحصیلی یکی دیگر از امتیازات قابل ذکر قیصر است. این حضور بیانگر این است که قیصر با چشمی مرکب نگاه می کند و وقت و انرژی خود را در سطوح مختلف تقسیم کرده است. این آثار قبل از این که جزو آثار سفارشی و ویژه باشند، هم در فرم و هم در محتوا، خلعت و خلقتی روان شناسانه دارند. کمترکسی را سراغ داریم که سفره ی دلش را به این گستردگی پهن کرده باشد و بتواند آن را حفظ کند و تیغ طعنه و طغیان معاندین را کند سازد. اما قیصر این گونه بود و ماند بطوری که جریانی که بعد از چاپ کتاب «آینه های ناگهان » و خروج او از حوزه ی هنری در سال 1366 در پی حذف و نادیده انگاری قیصر بود و حضورش را در رسانه ملی محدود و مخدوش کرد و حتی نگذاشت کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» او علیرغم کسب امتیاز لازم، کتاب سال گردد و... نتوانست در پروژه ی حذف قیصر در کتاب های درسی موفق شود.

    هفت: قیصر امین پور در اکثر قالب های شعری با مضمونه های متفاوت آثار فاخر و ماندگاری دارد. قالب های رباعی، چهارپاره، دوبیتی، غزل، مثنوی، شعر نیمایی، سپید، طرح و... که هر کدام دارای سکُر و حلاوتی ویژه اند و بسیاری از این آثار اکنون در حافظه ی جامعه و کتیبه ی روزگار ثبت و درج شده اند. هم چنین بیست و یک اثر از سرودها، تصنیف ها و ترانه های قیصر توسط آهنگ سازان و خوانندگان و در کاست هایی با تیراژ بالا ارائه شده اند.

     هشت: باید اذعان کرد که قلم قیصر، قلمی سحرانگیز و طوفان زا بود، خلاقیت وجه بارز همه ی آثاری است که از او به یادگار مانده است. از شعرهای او که بگذریم این نوزایی و متفاوت اندیشی او در کتاب های «سنت و نوآوری در شعر معاصر»، «شعر و کودکی» ، «طوفان در پرانتز» ، «بی بال پریدن» ، «ظهر روز دهم» و... با چشم غیر مسلح قابل دیدن است. زیبا ترین نامی که برای آثار قیصر امین پور می توان برگزید «قیصرانه ها» است.

      قیصر امین پور، اگر چه به جای همه ما نخندید، اما به جای همه ی ما درد کشید، غصه خورد، صریح و بی پرده نابسامانی ها را به تصویر کشید، طول عمری نداشت اما عرض عمرش بیش از حد تصور است.

     فرمان روایی قیصر بر جغرافیای جان ها تا قرن های متمادی و ابدیت ادبیات منقرض نخواهد شد و این حکمی است که می توان فقط در مورد الهگان هنر صادر کرد.

   قیصر در بستر و چشم انداز جغرافیای ادبیات ایران یک قله است، قله ی بی همانند دماوند،  و مرگ کوچک تر از آن است که او را در مشت و منقار مرد افکنش مچاله کند.

او در سال های بسیار دیر و دور، هجرتش را چنین سرود.

  من  هم سفر شرابم از زرد به سرخ 

  یا همره  اضطر ابم از زرد  به  سرخ

  یک روز به شوق، هجرتی خواهم کرد

  چون  هجرت آفتاب  از زرد  به سرخ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:29  توسط shivan_noori  | 

             در هر مقام بر لبم آوای یا علیست

            سیمای علی (ع) در آثار نیما یوشیج

         علی (ع) امام مهربانی ها و آموزگار عملی ایمان، یقین، حکمت، عبادت، عشق و عدالت است «جر جرداق مسیحی» از زبان همه ی مردم درباره اش نوشت، مادر دهر عقیم است از زادن فرزندی چون علی (ع)

     اولین نتیجه ی مقایسه ی تاریخ و اسطوره شاید این باشد که کاراکترها و حوادث اساطیری از تاریخ بزرگ تر و شگفت انگیز ترند، اساطیر عموماً حیران گاه عقل و عمل و اندیشه اند اما حضرت علی (ع) حقیقی است که در ورای اساطیر قرار دارد و هرگز هیچ کاراکتر اسطوره ای را به جهت عدم جامعیت توان سنجه و قیاس با حقیقی تاریخی به نام علی (ع) نیست و درست از همین نقطه است که آن بزرگ به کشف این عبارت زیبا نایل شد که «علی، حقیقی بر گونه ی اساطیر» (1 )است.

         حضرت علی «مجسمه عدالت و دیانت» بود. «خار در چشم و استخوان در گلو» زندگی کرد. درد دین و درد همنوع او خداگونه بود، رفیع ترین بنای عدل را بنا نهاد. نازکانه ترین چشمه های احساسات مبتنی بر خرد را در حق مظلومین جاری ساخت، طولانی ترین سکوت را به مصلحت دین تحمل کرد.  نغزترین حکمت و معرفت را با «کلکی شیرین سلک»( 2 )بر جای گذاشت، کوبنده ترین و کاری ترین ضربات شمشیر را بر گرده ی کفر فرود آورد و چشم تاریخ را محسور خود ساخت و هنوز که هنوز است عقل و عشق و عرفان در او به چشم تحیر می نگرند. به همین خاطر کم تر آزاده ایست که جذب حضرتش نشده باشد و به وسع خویش، به عظمت ابعاد وجودیش نیندیشیده و لب بر ستایش و منقبت او نگشوده باشد.

         نیما یوشیج هم، مانند اسلاف آزاده و حقیقت نگار خویش در چهار رباعی و یک قطعه، عشق و ارادت خویش را به محضر آن امام همام ابراز می دارد (می دانیم که عشق در آثار نیما مفهومی است و تنها و تنها در مورد حضرت علی (ع) است که به مصداق کشانده می شود. به اضافه ی این که در دفتر یادداشت های روزانه با یک نگرش رئالیته و فرا تاریخی، به قضاوت در مورد حضرت علی (ع) پرداخت که بسیار تأمل برانگیز است جهت اثبات ادعای خویش و ارادت نیما به حضرت علی (ع) ذکر چند نکته از دفتر یادداشت های روزانه را ضروری می دانم.

       اولاً این که احزاب چپ و راستی که در روزگار نیما و شکوفایی و عصیان ادبی او، سعی در جذب و منتسب ساختن نیما به نحله های موسمی خود را داشتند، به ذات اندیشه های او راهی نبرده و رفتارشان ریشه در نیما نشناسی داشت. با توجه به یادداشت های نیما، تحزب محدودیت و مغدوریت آفرین است و قرار گرفتن در پوست گردو. نیما شاعریست که مشرب او نوعی کاربست تو امان روشنفکری و عقلانیت دینی است و انتسابش به کمونیسم، و انواع ایسم های لائیک به استناد آثارش مردود است.

       به عنوان مثال «من بزرگ تر و منزه تر از آنم که توده ای باشم، یعنی یک فرد متفکر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمت ها دارد مرا می کشد، من دارم دق می کنم از دست مردم» (3)

        و یا «دلیل عقب ماندگی در زندگی پیشوایان حزب توده اند، می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، احمق ها، خیال می کنند من توده ای هستم» (4).

        ثانیاً مطالعه ی دقیق آثار نیما و مخصوصا‌ً یادداشت های روزانه اش، طرح توطئه ای را خنثی می سازد و آن نسبت ناروا به سیروس طاهباز ـ تدوین گر آثار نیما ـ در جهت ایدئولوژیک معرفی کردن اوست.  

       عده ای به این شایعه و دسیسه دامن زده اند که سیروس طاهباز، جهت ماندگاری نیما در صحنه ی تاریخ و اجتماع، اشعارش را همسوی تفکر حاکم مصادره کرده است و با لطایف الحیل لباس شرعی و ایدئولوژیکی بر قامت آثار و اندیشه های نیما پوشانید در حالی که واقعیت چیز دیگریست و آثار شاعر گواه گویایی است که او هرگز به نقد و نفی دین و مذهب نپرداخته است. و تازه ریشه ی خانوادگی این ارادت را می توان از نامی که برای او انتخاب کرده اند دریافت. علی اسفندیاری.

           پس این که نیما هم در چندین جای آثارش به ذکر و ستایش مولا علی (ع) پرداخت، چندان جای شگفتی نیست لازمه ی آزاد اندیشی و عدالت خواهی جز این چه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر اگر شاعر آزاده ای چون نیما، ارادت خود را به آن امام همام علنی و عملی نمی ساخت، جای خرده و شگفتی بود.

       مولا سروده های نیما بیانگر عکس العمل صریح و عالمانه ی او در برهه ای از زمان که دین و مذهب با شعارهای فریبنده و مدرن مآبانه مورد هدف و هجمه قرار گرفته و تغییر بنیادین الگوها در دستور کار قرار گرفته بود، نیز هست.

    نیما در یادداشتی می نویسد «از من می پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (ع) هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع) افتخار می کند. از استالین چند سال گذشته است، احمق ها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد، بگذار صد سال از استالین بگذرد (5) و یا «وقتی هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت از بین نمی رود علی (ع) انسان کبیر است بعد از هزار سال باید دید آن که انسان کبیر اسم گرفته است بعد از دویست سال چه خواهد شد» (6) ناگفته پیداست این فرضیه و قضاوت تاریخی به بار ننشست و یکی از کسانی که گاه پوشیده ی این حزب را به باد داد و فروپاشی حتمی الوقوع آن را در اوج اقتدار پیش بینی کرد، نیما یوشیج بود.

     و اینک چهار رباعی و یک قطعه از مولا سروده های نیما را مرور می کنیم با این توضیح که نیما در این نمونه ها هم شاعری اندیشه گراست و چندان به دنبال گزینش وچیدمان امروزی واژه ها نیست و گاه از نظر نحو، ساخمان شعرو...آرکائیک مدال آور را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر نیما یوشیج در بیشتر رباعیات خود از الطاف و نرمش و تجارب زبانی امروز بهره ای نمی گیرد و دقیقاً به همین دلیل در مقایسه با دیگر شاعران معاصر، شانس جذب مخاطب کمتری دارد و رباعیاتش هم ناخواند مانده است.

 

1 ـ آن کس که نه با علی (ع) دل خویش بباخت

چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت

در ساخت دلم به هر بدی، لیک دلم

با آن که بد علی به لب داشت، نساخت

 

2 ـ‌ با دانش هر کس از رهی کار بساخت

در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت

رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت

نشناخته رفت آن که علی را نشناخت

 

3 ـ محمود علی (ع) عابد و معبود علیست

وز جمله ی آفریده مقصود علیست

گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم

بودی به میان نبود ور بود علیست

 

4 ـ صد بار شکست و بست و درهم پیوست

تا نام علی مرا در آیینه ییست

من بگسلم از تو با جفای تو و لیک

از مهر علی دلم نخواهد بگسست.

    اگر اثر هر کس را که آینه ی تفکر، اندیشه و جهان بینی او بدانیم این اندیشه های نیما بیانگر عمق اندیشه های مذهبی اوست و خط بطلانی است بر همه ی شایعاتی که تا کنون در مورد نیما مرتکب شده اند. نیما علاوه بر چهار رباعی قطعه ای در مورد حضرت علی(ع) دارد که در ص (579) دیوانش درج شده است. با این مقدمه «مدح مولای متقیان علی (ع) است در روز عید غدیر گفته ام:

 

  گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام   

  بیرون ز هر ستایش و حدثنا علیست

  چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست

  هر  چند  غلات  نگویم ، خدا علیست

  شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

  لیکن چو نیک در نگری پادشاه علیست

  گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق  

  بر صدر دور  زودگذر  کبریا  علیست

  بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی

  در حق آن که حکم رود بی خطا علیست

  گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس

  در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست

 پانوشت:

1-دکتر علی شریعتی

2-مهدی اخوان ثالث

3 ـ برگزیده آثار نیما به کوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگ مهرـ چاپ اول 1369 ص 215.

4 ـ همان منبع ص 235.

5ـ همان منبع ص 219 .

6ـ‌ همان منبع ص 260 ـ 259 .

 منابع:

 1 ـ مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز چاپ اول – انتشارات نگاه 1371.

 2 ـ برگزیده آثار نیما به نثرـ به کوشش طاهباز- انتشارات بزرگ مهر چاپ اول 1369.

 

   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 5:42  توسط shivan_noori  | 

                           پیشینیه ی پوشینه  و عوامل  تطور آن در ایران

 

           با نگاهی اجمالی به نگاره ها،حجاری ها،مسکوکات و آثار برجای مانده از تمدن کهن ایرانی –اسلامی و همچنین توجه به پیرامون،متوجه تفاوت معناداری بین پوشینه ها خواهیم شد.البته تفاوت پوشاک در دوره های مختلف تاریخی و اجتماعی فقط شامل این سرزمین نمی شود.بلکه این تنوع،گوناگونی و تفاوت ها را در تمامی ملل جهان می توان مشاهده کرد.

      بعد از دیدن این تفاوت های ریز و درشت در انواع پوشاک(از جور اب گرفته تا کلاه و روسری و مندیل و دستار و....) این پرسش در ذهن متبادر می شود که دلایل این تنوع و گوناگونی چیست؟وچه عوامل پیدا و پنهانی،مستقیم و غیرمستقیم موجب این تفاوت ها می گردد.

در یک تقسیم بندی کلی می توان این مولفه ها را به دو دسته تقسیم کرد.

الف: فاکتورهای اثرگذار بر تنوع البسه در نقاط مختلف جهان

1-     شرایط محیطی و اقلیمی و فصول

2-     اقتصاد اجتماعی و خانوادگی

3-     دین،مذهب،باورها،اعتقادات

4-     مشاغل

5-     الزامات حکومتی و قوانین اجتماعی و مذهبی

6-     طبقات و پایگاه های اجتماعی افراد

7-     جنسیت

8-     قومیت ها و میزان باورداشت سنت های قومی و قبیله ای

9-     زیبایی شناسی فرد و جامعه

10-مناسب ها نظیر(اعیاد،عزا،عروسی و....)

11-رسانه ها و....

          بی تردید هر یک از عوامل بالا،به تنهایی نقش مهمی در ساختار و رنگ البسه ایفا می کند.مثلاً ساکنان مناطق سردسیر،آموخته اند که از لباس های پشمی و تیره استفاده نمایند و یا لباس طبقه ی نظامیان در تمامی دوره های تاریخی،تنگ و چسبان بوده است.لباس هر رشته ی ورزشی با توجه به اختصاصات آنها،متفاوت است،و یا لباس موبدان و روحانیون مذهبی از جهت فرم و اندازه با دیگر طبقات اجتماعی متفاوت است و....

 

    ب: علاوه بر مولفه های مذکور،عوامل زیر هم به طور اختصاصی برنوع،شکل و رنگ لباس در دوره های مختلف در ایران موثر بوده است.«وضع نظام طبقاتی قبل از اسلام،تاثیر تعلیمات زرتشت و نفوذ پیشوایان مذهبی،سلطه ی یونانیان و حضور طولانی آنها بر فرهنگ ایران،حمله ی اعراب،تاثیر استیلای مغول،ترکان،افغان ها و اروپاییان،و در دوره ی معاصر نقش ارتباطات،فرهنگ عزب،سیاست گذاری ها و الزامات دولتی نظیر کشف حجاب و یا برقراری مجدد آن پس از انقلاب اسلامی،و امرزوه (دهکده های جهانی)و تاثیر شگرف آن برجامعه ....»1

                                                   1

       متاسفانه پیشینه ی پوشینه  ،مثل بسیاری از چیزها در هاله ای از ابهام قرار دارد و عموم اظهار نظرها برمبنای آثار برجای مانده است که اکثر آنها مربوط به خاندان سلطنتی ، درباریان و نظامیان است و اسناد معتبری از نوع پوشاک توده ی مردم،در دست نیست.

           اما براساس همین ماترک موجود می توان با قاطعیت اعلام کرد که نیاکان ما انسان هایی محجوب و مستوری بوده اند،و حتی الزامات قانونی و حکومتی نظیر کشف حجاب هم نتوانست به نتیجه ی مطلوب برنامه ریزان برسد.ضمن این که تولید و صدور منسوجات،از اقلام قابل ذکر در تجارت ایرانیان از گذشته های بسیار دور بوده است.

         به استناد آثار،کلاه وشلوار برای مردان و روسری و چادر و پیراهن های بلند( با عناوین مختلف) از عناصر ثابت پوشاک ایرانیان از قدیم الایام بوده است.

        به عبارت دیگر،ایرانیان بیش از آشنایی با آموزه های رهایی بخش اسلام،مقید به مستوری و محجوبی بوده و سرشت و سرنوشت آنها با شرم و حیا گره خورده است.پس از ورود اسلام به ایران ،در سایه تعالیم متعالی اسلام،شکل و نوع این البسه براساس آموزه های دینی منطبق گردید.

         چنان که می دانیم،فرهنگ و تمدن ایرانی به علت ریشه های سترگش تا قرن های متمادی، بی گزند باقی ماند.در عصر اموی و عباسی تحولی غیر از تزیین لباس ها نمی بینیم.تاثیر البسه در عصر مغول فقط در پوشاک نظامیان و درباریان مشهود است.

           «درعصر تیموری دوباره از نفوذ سبک های مغولی کاسته شد و سبک های ایرانی جایگزین آنها گردید.دوباره عمامه ها که از عصر اموی رواج پیدا کرد وجای کلاه های سلجوقی و مغولی را گرفت.زیرا در این دوره کلاه را نشانی از کفر و الحاد و دستار و عمامه را نمادی از ایمان به اسلام می دانستند.2

        علاوه برنوع،رنگ لباس ها هم پیامی ویژه داشت،مثلاً لباس جنگجویان قرمز و لباس موبدان سفید ذکر شده اند،لباس ائمه واولاد آنها به رنگ سبز یا سفید نمایش داده شده اند.در دایره المعارف اسلام ج 5 ص 749 آمده است.در روزگار صفویان «رنگ قرمز»مشخص کننده ی صفویان و پیروان تشیع بود و اهل تسنن آنها را قزل باش « کلاه سرخ» لقب داده اند.

       هم چنین در ص 56 پوشاک ایرانیان،اثر ارزنده ی پیمان متین به نقل از دایره المعارف ایرانیکا آمده است.رنگ چادر از عصر قاجاریه به سمت تیره و سیاه گرایش پیدا کرد.

       علاوه بر رنگ،فرم لباس هم دارای پیامی ویژه اند به عنوان مثال «نشانه ی بیرونی زرتشی گری پوشیدن «سدره»که نوعی پیراهن سفید است و از 9 تکه دوخته می شود،می باشد ودیگری بستن نوعی کمربند به نام «کُستی»یا همان زنار است.

       سدره لباسی گشاد و آستین کوتاه است و جلوی آن از قسمت گریبان تا سینه چاکی دارد که به کیسه ای کوچک ختم می شود که زرتشتیان آن جا را گنیجینه ی پندار،گفتار و کردار نیک می دانند.»3

     نتیجه ی عموم پژوهش ها در مورد پوشاک در ایران بیانگر آن است که لباس ایرانیان رنگارنگ و زیبا بوده بوده و زنان از چادرهای سفید و خوش نقش و نگار استفاده می کردند.

 

     پژوهندگان نقطه ی نفوذ پوشاک غربی در ایران را عصر صفوی می دانند و از دوره ی قاجار بنا به دلایل سیاسی و اجتماعی ،دوخت لباس به سبک اروپایی و استفاده از کراوات و شلیته و... معمول گردید.

                                               2

         نقطه ی عطف غرب گرایی در البسه ی ایرانی،عصر پهلوی است.این الگو برداری خود را از دو جهت برلباس ایرانی تحمیل کرد.نخست گسترش روابط و داد وستدها و دیگر تصویب قوانین متعدد توسط کارگزاران پهلوی.

   تصویب قانون استفاده از کلاه پهلوی(به جای عمامه و کلاه بومی)در سال 1307 و تصویب قانون منع حجاب در سال 1314 دو نمونه ی دولتی اجبار به ساختار شکنی البسه در عصر پهلوی است.

     به طور کلی منحنی پوشینه در ایرن،از قدیمی ترین ایام تا عصر پهلوی با اندک جزییاتی حاشیه ای،روند خود را حفظ کرده است.پس از آشنایی با غرب،مخصوصاً از دوره پهلوی سبک و ساختار پوشاک ایرانی دچار شوک های اساسی شد.بی آن که این داغ دریغی را برانگیزد.

      متاسفانه امروزه شاهد ورود و تولید لباس هایی هستیم که با مهندسی مستهجن،برجسته سازی و عریانی نمایی راهی بازار می شوند و روز به روز برتعداد خریداران آن افزوده می گردد.

      گویی فراموش کرده ایم که « لباس،پوست دوم انسان نیست،خانه ی اول اوست،و لباس انسان پرچم کشور اوست پرچمی که او برسردرخانه ی وجود خود نصب کرده است و با آن اعلام می کند که از کدام فرهنگ تبعیت می کند،هم چنان که هر ملتی با وفاداری و احترام به پرچم خود،اعتقادش را به هویت ملی و سیاسی خود ابزار می کند.هرانسان نیز،مادام که به یک سلسله ارزش ها و بینش ها معتقد و دل بسته باشد.لباس متناسب با آن ارزش ها و بینش ها را از تن به در نخواهد کرد»4

         سرانجام مدل گرایی لباس غربی،بی لباسی و عریانی است،چرا که سکس جزیی از فرهنگ غرب است.و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نخواهند کرد.

    گویی وقت آن رسیده است که با یک محاسبه ی خرد مندانه ،با رجوع به آموزه های ملی و دینی و اقدام و عملی همه جانبه،به بازخوانی و برپایی فرهنگ متعالی خویش بپردازیم و رجعتی هدفمندانه را بیاغازیم چرا که بقول استاد شهید مرتضی مطهری «اگر بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدن ترند»

    به یاد داشته باشیم غرب پیشرفت خود را با عریانی نیافته بلکه به قول علامه اقبال لاهوری

... قوت   افرنگ از علم و  فن  است      از همین آتش چراغش روشن است

علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ      علم  می باید  نه  ملبوس  فرنگ...

     وادادگی نتیجه ای جز حیرت و حسرت نخواهد داشت.درخت جهل و قهر میوه ای تلخ به بار خواهد آورد که در هیچ فصلی قابل مصرف نیست.

         بیاییم در عرصه ی فرهنگ جهانی باردیگر «شناگر» باشیم نه «شناور» ،تردیدی نیست با این آغوش بازی که در این سوی به استقبال ره آوردهای منفی غرب گشوده گشت و با هجمه ی همه جانبه ای که از آن سوی با دلالان مسلح،دلارهای کلان،ویقه درانی رسانه های اجیر شده در جریان است،کداه وسر هر دو برداشته خواهد رفت.اگر.........

 

    ارجاعات

 

1 -پوشاک ایرانیان /پیمان متین /صص90-91

2- همان / ص 41

3-مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان / اردشیر آذر گشسب /چاپ سوم/ انتشارات فروهر /ص80

4-ادبیات فارسی/ اول متوسطه/ ص114/ دکتر حداد عادل

 

   منابع 

              

 

1-   پوشاک ایرانیان / پیمان متین/ دفتر پژوهش های فرهنگی/ چاپ دوم 1386

2مراسم مذهبی وآداب زرتشتیان /اردشیر آذر گشسب/چاپ سوم/انتشارات فروهر

3از اینجا شروع شویم/عباس حسن پور/انتشارات شلفین/ 1381

4ادبیات فارسی/ سال اول متوسطه/1383

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط shivan_noori  | 

                     یوش و لزوم ایجاد و توسعه ی نیماییه

 

مازندران دارای جاذبه های توریستی و اکوتوریستی فراوانی است که هر یک می تواند در سایه مدیریتی خلاق و توسعه گرا، آبادانی و درآمدزایی را موجب گردد و این همان چیزی است که امروزه بسیاری از دولت ها را به خود مشغول ساخته و می تواند سهم بزرگی از درآمد سالیانه کشورها را تامین نماید.

یکی از بناهای مهم و تاریخی مازندران که می تواند به سهم خود، نقش مهمی را در جذب گردشگران و پژوهندگان و علاقه مندان داخلی و خارجی ایفا کند و به تبع آن باعث توسعه، رونق اقتصادی و درآمدزایی مازندران گردد، و نقد و نگاه و حمایت های جهانی را هم به همراه دارد،  منزل نیما در یوش است که حدود 300 سال قدمت دارد.

بارها از طریق رسانه های کشوری و استانی دیدیم و شنیدیم و خواندیم که با اختصاص فلان قدر بودجه ،منزل نیما تعمیر و ترمیم می شود .

     البته انکار نوسازی و ترمیم طی این سالها نوعی ناسپاسی است اما حوزه این پردازش و صرف هزینه بسیار بسیار محدود است که عموما صرف تجدید سنگ فرش و دیوار و گچ کاری و خشت و خاک شده است و نمود چندانی هم با توجه به مبالغ هزینه شده ندارد و بخش عظیم و مهمی از کار که زاییده ا ی مدیریتی خلاق و فرهنگی نگرانه است، چون حلقه های مفقوده ای گم مانده و فراموش شده است.

در اکثر اماکن از این دست (مزار فرزانگان و نامداران) تمهیداتی اندیشیده شده، جهت ایجاد انگیزه ، لذت بیشتر مراجعه کننده ، وجود بازار فرهنگی، امکان یافت خوردنی و نوشیدنی و ماندن بیشتر و ...

اتفاقا در یوش به علت دوری با مرکز بخش بلده بعد مسافت و خسته کنندگی راه و ساختار روستایی اش تهیه و تمهید این مقدمات ضروری تر به نظر می رسد اگر بخواهیم ...

به علت همین کمبودها هر زائر و علاقه مندی که به یوش می آید، نیامده باید بار سفر ببند چون هیچ امکاناتی جهت اتراق و ماندگاری چند ساعت بیشتر ندارد. راستی امکان دستیابی به  یک استکان چای چقدر می تواند خستگی را از تن بزداید و ...

به عبارت ساده تر ضرورت ایجاد یک استراحتگاه، مهمان پذیر، موزه، کتابخانه، کتاب فروشی و نمایشگاه آثار نیما محصولات یومی و صنایع دستی منطقه که در مورد نیما و انقلاب ادبی اش نوشته شده و غیره کاملا احساس می شود.

اتخاذ این تدابیر یعنی:

- زدودن خستگی راه از دل زائر و مسافر و لذت بخش ساختن مسافرتش.

- امکان تجدید این سفر به جهت سوغات و تبلیغاتی که شخص به شهر و دیارش می برد.

- ایجاد نوعی درآمد زایی از محل فروش آثار سمعی و بصری و نوشتاری و صنایع دستی و ...

- امکان برپایی کتابخانه یا نمایشگاهی از کتابهایی که از نیما و در مورد نیما در ایران و جهان نوشته شده است.

- حفظ و اعتلای میراثی که ما به عنوان مازندرانی وارث آن هستیم.

- توسعه صنایع دستی منطقه به جهت امکان عرضه آن در مکانی مشخص و ...

    سازمان میراث فرهنگی و گردشگری مازندران و همه نهادها و مسئولین استانی، شهرستانی و منطقه ای که به نوعی بنا به شرح وظیفه در این گونه امور دخالت و مسئولیت دارند اگر بخواهند و بتوانند حداقل امکانات را در داخل حیاط نیما که به جهت ساختار بنا، آمادگی انجام بسیاری از موارد مطروحه را دارد کمک بزرگی به توسعه گردشگری و آبادانی مازندران خواهند کرد.

    آن وقت می توانیم پیروز و پرغرور بگوییم حیثیتی که نیما برای سرزمین ما رقم زده است پاس داشته و توانسته ایم گام های جدی اما متفاوت و موثر، حداقل هم سنگ دیگر اماکن از این دست برداشته ایم و از این فراتر یک پروژه جدید جهت جذب و جلب درآمد ارائه کرده ایمامکان توفیق سرمایه گذاری در یوش اولا به دلیل حضور و وجود خود نیماست و بعد خود یوش به علت قدمت، معماری بناها و جلوه های طبیعی و اکوتوریستی و جاذبه های آب و هوایی منطقه و غیره.

          امروزه (استراتفورد) زادگاه شکسپیر یکی از مناطق مهم توریستی انگلستان و به تبع آن منبع درآمد آنجاست در حالی که به گزارش کسانی که استراتفورد را دیده اند به لحاظ جلوه ها و جاذبه ها چیزی از یوش اضافه ندارد. فقط دولت و سازمان های تابعه جهت بالا بردن نرخ درآمد ،تسهیلات لازم را گسترش دادند و سرویس یابی گردشگران را آسان ساخته اند و حرمت میهمان و میزبان را توامان حفظ کرده اند.

          در آنجا حداقل می توانی پس از بازدید  ،یک کتاب از شکسپیر را به عنوان سوغات این سفر فرهنگی خریداری کنی و خاطره این سفر را با داشتن و خواندن همین کتاب تا مدت ها مرور نمایی.

          جهت افتتاح و آماده سازی این کتابخانه و کتابفروشی پیشنهادی کافی است بعد از تشکیل کمیته سرپرستی آگهی های مربوط در روزنامه ها و مجلات  چاپ گردد و یقین دارم علیرغم دربه دری و نا به سامانی اقتصادی اکثر اهالی قلم این مملکت به جهت حاکمیت روح همکاری و همرکابی می توان مجهزترین و تخصصی ترین کتابخانه ی  کشور را در روستای کوچک یوش در معرض دید عموم گذاشت و فکر می کنم کمتر ناشر، نویسنده و شاعر و هنرمندی در استان و کشور است که با دیدن خواندن و شنیدن این آگهی ها به افتخار و احترام نیما استقبال نکند.

      همچنین در حال حاضر در یوش اماکنی وجود دارد که در صورت صرف هزینه ای اندک جهت تجهیز و ترمیم، می توان استراحتگاهی برای اسکان و خستگی زدایی و امکان ایجاد فرصت برای پژوهندگان و علاقه مندان به نیما و یوش و مازندران فراهم ساخت. مثلا مدرسه راهنمایی یوش که در نزدیکی منزل نیما است و سال هاست به علت نداشتن دانش آموز متروکه می باشد، با توافق مسئولان ذیربط در این زمینه هم می توان از تخریب و ویرانی این بنای ساخته شده جلوگیری کرد و هم با ترمیم و تجهیز آن بخشی از انتظارات مراجعه کنندگان را برآورده ساخت.

      تهیه سالن جهت برگزاری شبهای شعر، تجهیز حیاط نیما به تریبون و میکروفون و دیگر لوازم جهت ایجاد انگیزه و حضور و ... به کمبودهای شایسته رفع بالا اضافه کنیدهمان طوری که انتقال کالبد نیما به یوش روزی جز رویاهای علاقه مندانش بود رفع کمبودهای بالا با توجه به افزونی مراجعات داخلی و خارجی به یوش و شعار دولت مبنی بر توسعه مراکز توریست پذیر از همین حالا می تواند شروع شود . اگر ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:57  توسط shivan_noori  | 

                                          این فرزند خوانده را دریابید   

                       ضرورت تجدید حیات درس انشا در مقاط مختلف تحصیلی

فریاد مظلومیت و فراموشی  درس انشا، در مقاطع مختلف تحصیلی، نخستین باری نیست که از حنجره این قلم برمی خیزد، بلکه دل سوختگان بسیاری با نگاه و نظری علمی، عمیق و آسیب شناسانه برای جلوگیری از حذف و میراندن این ماده ی درسی و تبعات نامبارکش این جا و آن جا نوشته و نهیب زده اند. اما در همچنان برپاشنه ی بی توجهی و بی مهری برنامه ریزان و سیاست گذاران آموزشی می چرخد و علیرغم همایش ها و انعکاس نارسایی ها، سال هاست طرحی نو د رنگرفت و روحی تازه در کالبد بی رمق این ماده درسی دمیده نشد .   اگر چه بسیاری از طرح ها و برنامه های به اصطلاح کارشناسی شده، قبل از آنکه جوجه ای از تخمشان درآوردند به بایگانی سپرده شدندو اگر چه در برنامه های آموزشی کلان نگری لازم وجود ندارد و نوعی برخورد سلیقه ای با آمد- شد دولت مردان و عوامل فرهنگی در نظام آموزشی ما اعمال می شود و بیلان زدگی اصل و مبنا قرار می گیرد و مثلاً چاره ی عالمانه ای برای رشته های حساسی مثل هنر و ورزش صورت نمی گیرد ، اما ادبیات در این بازار کهنه ندانم کاری ها، مظلوم ترین است و در میانه شاخصه های ادبیات مدرسه ای و دانشگاهی، درس انشا سرگذشتی غریب و غم انگیز دارد.

البته بی انصافی است تمام ندانم کاری ها و بی مهری ها را به سیاست گذاران آموزشی نسبت دهیم، زیرا بسیاری از کسانی که بر شاخه نشسته اند خود بن و ریشه را می برند، و این حدیثی است که دانم و دانی و نیازمند تکرار نیست.

متاسفانه برنامه ریزی های یک بام و چند هوا درمورد درس نگارش و انشا مدت هاست بر شعار بحق و واقع گرایانه ی « انشا  مادر درس هاست» ، خط بطلان کشیده است. بی اعتنایی به درس انشا درمقطع ابتدایی و راهنمایی و حذف عملی آن در دوره ی متوسطه و دانشگاه ( حتی در رشته های تخصصی ادبیات) ، توهم نوعی طراحی خلاقیت ستیزانه و یا رفتار ضد کارشناسی را در ذهن تقویت می کند، قصد مرثیه خوانی بر پیکر نیمه جان درس انشا را نداریم هدف برشماری برخی از موارد اهمیت درس انشا، باید ها و شایدها و گوشزد نمودن تبعات حذف و بی اعتنایی به این ماده درسی است.

انشا « خلق کردن » ، « به وجود آوردن » ، « آفریدن » « آغاز کردن »،« ایجاد کردن »،                « ساختن » و ... است.1 جویباری است که از سرچشمه های خلاقیت فرد جاری می گردد. محصول لب ریزی و سرریزی ، انباشت و کاربست است. مرحله ی « برداشت» است، برداشتی که بی تردید  کاشت» و « داشت» را باید پشت سر بگذارند، آفرینشی که حاصل تفکر، تجزیه و تحلیل، طبقه بندی، فعال نمودن قوای حسی و ادراکی ، خوب دیدن ، خوب شنیدن ، خوب خواندن و ... است و می تواند پویاترین بخش ادبیات تلقی گردد و « چه بسا همه ی ادبیات است».2

برخلاف دستور ، قواعد نگارش، آرایه های ادبی، عروض، املا و غیره که علومی مصرفی هستند و راهکار جدیدی را بر نمی انگیزانند. انشا درس تولیدی است . تولیدی که می تواند گذشته را بازخوانی کند، حال را با عینک عقل و احساس ببیند و طرحی برای زندگی و درمان آلام آینده باشد و اهمیت آن دقیقاً در هیمن جاست. البته اگر در همه جهات جدی گرفته شود.

منظور از همه جهات ( از طرح موضوع تا انعکاس آن به برنامه ریزان تا مطالعه کارشناسی و مبنا قرار گرفتن آن درملاحظات و سیاست گذاری های خرد و کلان برای فرد و جامعه است) این پروسه مطلوب ترین و ایده آل ترین هدف نوشتارهای خلاقانه است. چرا که پاسخی است از سر تدبیر و تعقل به یک سوال یا یک مسئله طرح شده و یا فروگذار مانده برای فردی که می نویسد و یا جامعه ای که در آن زندگی می کند.

هر نوشته ای که محصول مولفه های انگیزشی باشد و در اثر تحریک و تحرک ذهن و در بستری از خلاقیت و نوزایی تولد یابد، نوعی ابداع و اختراع است و یا می تواند به آن منجر شود. مگر غیر از این است که هر ابداع و اختراعی محصول تفکر و تعقل و یا تخیل و رویاست و پاسخی است به یک پرسش مقدر که ابتدا در پرده ی ذهن و ضمیر نقش می بندد و بعد در فضای مادی پیرامونی عملیاتی می شود، به کارگاه و آزمایشگاه و ... کشانده می شود، صیقل می خورد، جرح و تعدیل میگردد و به عنوان یک محصول ابداعی ارائه می گردد.

« درس انشا به منزله ی کانونی است که سایر درس ها و مهارت ها ی مربوط به زبان و ادبیات مانند اشعه ی نور در آن جا جمع و متمرکز می شود»3 با امکان استفاده ی علمی و واقعی از سایر مهارت ها و آموزه ها « در واقع سایر مهارت ها به منزله ی ریشه و ساقه و شاخه و برگ اند و انشا در حکم گل و میوه ی این در خت محسوب می شود»4

جدی گرفتن انشا بر خلاف باور ساده انگاران، جدی گرفتن فکر و اندیشه است که  می تواند طیف های گوناگونی داشته باشد . پس می تواند به تعالی تفکر کمک کند، به آن عمق ببخشد و به اصطلاح « دو چشم بینا و دو گوش شنوای فرد را از گزند خاموشی و فراموشی نجات دهد، به عبارت دیگر « نوشتن » که رکن چهارم زبان و پیچیده ترین آن است فعال سازی سه رکن نخستین زبان یعنی شنیدن، گفتن وابزارهای حسی و ادراکی مربوط به آن ها را در پی خواهد داشت و استمرار این جدیت به تفکر، قدرت طرح و حل مسئله در عصر و نسل خواهد انجامید و بدین طریق بسیاری از مشکلات و آسیب های اجتماعی، فردی، اقتصادی، سیاسی ، فرهنگی و غیره رخت برخواهد بست.

به دیگر زبان، انشا یکی از معدود دروسی است که ریشه در خلاقیت و تاملات فردی و شخصی و مجموعه داشت ها و برداشت های فرد دارد و کم تر درسی را سراغ داریم که این گونه دانش آموز محور بوده و فضای باز بازگویی مکنونات را در پیش پا بگذارد و از او بخواهد آزادانه اندیشه کند و راه حلی رادر پای سوالی ( موضوعی) بنویسد. به عبارت دیگر تنها درسی که ذاتی دموکراتیک دارد انشاست. یعنی تجلی وتبلور  آزادانه و بی حد و مرز انباشته ها و آموزه های فرد در برابر یک پرسش یا موضوع که می تواند بنیان نوشتار درمانی فرد و جامعه واقع گردد.

جدی گرفتن انشا و نهادینه سازی آن در مبادی آموزشی و ادامه ی عالمانه ی آن نوعی  فعال سازی فکری، پرسش گری و پاسخ یابی است. بدین معنی که دیگر دانش آموز فقط تماشاگر نیست. بلکه بازیگر می شود. از تقلید و محاکات به تولید و آفرینش کشیده و کشانده می شود، جهانش وسیع تر و چشم اندازش گسترده تر می گردد، این جاست که آموخته های علمی و ادبی اش مثل آرایه ها، قواعد نگارشی ، نکات دستوری ، املا و غیره را عملاً می آزماید و برایش معنادار می شود و در ایجاد لذت ادبی حداقل برای خود سهامدار می گردد.

توانایی بازنویسی متون کهن و خلاصه کردن، گزارش نویسی و ... نتیجه مستقیم تکرار و تمرین در نگارش ات که باز در صورت جدی گرفتن درس انشا حاصل می شود.

« انشا بیان خود است»5 به عبارتی هرنوشته می تواند خود نویسنده تلقی گردد.خویشتن نگاری صادقانه ای که هیچ روش کشفی، صحت و ضریب درستی آن را ندراد.

 درس انشا می تواند بهترین نسخه برای نقب در نهاد فرد و نسل و درک و کشف آنها باشد که در برنامه ریزی های دراز مدت و آسیب شناسانه می تواند راهگشا و درمانگر باشد. به عبارت دیگر « نوشته های بچه ها اگر دسته بندی و تحلیل شوند ، شناخت کاملی از ویژگی های سنی، روحی و روانی و جنسیتی و ... به ما می دهند و همین نوشته ها به ما کمک می کنند تا دریابیم با آن ها چگونه رفتار کنیم، آرمان ها و آرزوهایشان را بشناسیم و مشکلاتشان را حل کنیم»6

حال یک ماده ی درسی که می تواند چنین راهگشا باشد و کارشناسان را در همه ی  عرصه ها جهت تنظیم برنامه ها یاری دهد ( و در اکثر کشورهای جهان از مبدأ تا مقصد یعنی  برنامه ریزی، نوع موضوع ، تحلیل داده ها و یافته ها و پیگیری و آسیب شناسی و ... جدی گرفته می شود.) در نظام آموزشی ما نه موجود است و نه مطلوب و بود و نبودی یکسان دارد.

در مقطع ابتدایی، دانش آموز با هدف خیر و مبارک ورزندگی در نوشتار با جمله نویسی شروع می کند با ساعتی محدود در هفته، در دوره ی راهنمایی، زنگ انشا با هفته ای 45 دقیقه وقت آن هم با هفت درس کلیشه ای و غیر محرک در هر پایه ادامه می یابد . با این قلت زمانی هرگز  نمی شود ضمن ارائه ی موضوعات متنوع و متکثر از تمامی انشاهای نوشته شده، بهره گرفت بنابراین خود به خود فضای غیر انگیزشی و مرده ای در کلاس های انشا حاکم است، دانش آموز به دلایل عدیده ای به جای استقبال، از درس انشا می گریزد. با پایان مقطع راهنمایی، پایانه ی همیشه ی انشانگاری آغاز می گردد چرا که در مقطع متوسطه و دانشگاه چیزی به نام انشا وجود ندارد . آن چه هست قوانین نگارشی است که هیچ تلنگری به خلاقیت نمی زند، ابزارند و وسیله ، هیچ کس نمی تواند با دانستن قوانین نگاری یا دستور زبان و یا عروض، بدون داشتن تمرین و راهکارهای علمی و عملی کشف و بروز استعداد و خلاقیت، شاعر یا نویسنده شود و یادر سطح ابتدایی تر، مهارتی در این رکن از زبان کسب نماید، زیرا قوانین و قواعد وسیله اند نه هدف و در مرحله ی بعدی قرار دارند.

متاسفانه در مقطع متوسطه و دانشگاه « به جای آن که دانش آموز یا دانشجو را در عمل درگیر مسائل نگارشی بکنیم، به او یک سری قواعد دستوری محض می آموزیم که حتی نظریه پردازان این علم هم تاثیر آن را درخواندن و نوشتن، بیش تر از ده درصد ندانسته اند.7

« به جای آن که دانش آموز را وادار سازیم که نمونه های زیبای نثر امروز یا کهن را مطالعه کند و در این مرحله بیش تر به تمرین و ممارست در نوشتن بپردازد به او رسم الخط و شیوه ی کتابت یاد می دهیم، حال آن که این مسئله شرط پایانی امر است و به اعتقاد ما کسی که به آن حد از نویسندگی برسد که نوشته های زیبا و شیوایش محتاج ویرایش و رسم الخط امروز باشد به راحتی می تواند با یک تورق در کتاب هایی که در این باب نوشته شده ، آن هم در پایان کار به این هدف برسد»8

جدی نگرفتن این درس در ابتدایی و راهنمایی و حذف آن در متوسطه تاثیر بسیار مخربی بر دانش آموزان دارد. به عنوان نمونه ذخیره ی واژگانی نوشتاری دانش آموزان به علت عدم تمرین و تکرار در نوشتن تحلیل می رود و محدود  می شود. به علت فاصله گرفتن از فضای تجزیه و تحلیل ، استدلال و غیره ، سوالات تحلیلی دیگر دروس بی جواب می ماند ، غلط های املایی و نگارشی در همه جا بیداد می کند و ...

روزگاری، شرط نشستن در کلاس بالاتر، قبولی بی چون و چرای درس فارسی ، املا و انشا بوده است، بدون هیچ تبصره و تک ماده ای . حال تداوم این شرط می تواند یکی از گام های عملی در حفظ و پاسداشت زبان ادب فارسی تلقی گردد.

فکر نمی کنم پیشرفت تکنولوژی ، هیچ گاه انسان را از نوشتن بی نیاز سازد، در روزگار ما که اوج اعتلای تکنولوژی و تمدن است « نوشتن» به معنی عام کلمه در کنار آموزش، خوراک و مسکن به عنوان یک نیاز اولیه مطرح است.

زمان آن رسیده است که سیاست های پاسداشت زبان فارسی از خرقه ی شعار خارج گردد و فاصله ی بین نظر و عمل برچیده شود.

پاسداشت زبان و ادب فارسی فقط در سمینار و همایش و سمپوزیوم و بیلان و ردیف کردن فهرست های رویایی و غیر پراتیک ممکن نیست، بلکه باید به موازات تئوری و بیشتر از آن چاره جویی های علمی و عملی آن را کاربردی ساخت.

دردناکانه تر از نبود این درس در مقطع متوسطه و بعد از آن ، نحوه نگرش برنامه ریزان ، مدیران مدارس و متاسفانه دبیران محترم به این درس در ابتدایی و راهنمایی است. در ادامه به جای شمارش و فهرست بی مهری ها و کم کاری ها، جهت احیا و پویایی این درس بروز خلاقیت ، کشف استعداد، تحلیل داده ها، دریافت و طبقه بندی اندیشه ها و رهایی از بحران و بلاتکلیفی این درس پیشنهادهایی برای سه حوزه ی متفاوت یعنی برنامه ریزان آموزشی، در سطح کلان، مدیران مدارس و دبیران ادبیات مطرح می گردد:

  • الف: پیشنهادهایی قابل طرح و بررسی در سطح وزارت خانه :

-         تدوین کتاب درسی روشمند و مستقل برمبنای روان شناسی رشد

-         طراحی و ابلاغ قواعد، معیارها و روش ها در درس انشا و نگارش

-         افزایش ساعت این ماده ی درسی

-          حذف حذف « تک ماده» از این درس

-         بهره گیری از نوشته های منطبق بااهداف آموزشی و تربیتی دانش آموزان در کتب درسی به عنوان نمونه های عملی و تشویق دانش آموزان و ...

  • ب : نقش مدیران مدارس در پویایی زنگ انشا:

-         یکسان بینی و دوری از نگاه تحقیر آمیز نسبت به درس انشا و دبیران این رشته

-         سپردن درس فارسی و انشا به دبیران متخصص

-         اهمیت دادن به درس انشا و همسان بینی آن با دروس به اصطلاح دشوار و مهم

-         تجهیز کتابخانه های مدارس به عنوان « آزمایشگاه درس انشا»9 و...

  • ج: شیوه ها ی غنی سازی زنگ انشا توسط دبیران ادبیات

-         تنوع و تکثر موضوعات نگارشی

-         آزادی قلم همراه با تعهد و مسئولیت انسانی ( به دور از دروغ، تهمت، توهین و تحقیر و تکفیر)

-         حذف کمیت نگاری و توجه به کیفیت

-         احترام به تحلیل و تخیل دانش آموز و دقت در ارائه ی مواضع اصلاح گرایانه

-         ایجاد تناسب موضوعات با سطح و مقطع تحصیلی

-         جلوگیری از اعمال سلیقه و ایجاد فضای آرام

-         رعایت استراتژی تقدم نوشتار بر ادبیت

-         دقت در نحوه ی ارزشیابی و نمره گذاری

-         توجه به جریان سیال ذهن و روان پالایی

-         عدم دخالت اهداف جانبی در ارزش گذاری درس انشا

-         عادت دادن دانش آموز به بهره گیری همزمان از حواس ، حافظه، تخیل، تحلیل، استدلال ، کاربرد درست زبان، معرفی منابع و مراجع و غیره

-         تقویت روحیه ی پژوهش و تحقیق و روش حل مسئله

-         ایجاد تنوع د رنوع نوشته ( تشریحی ، توصیفی، تحلیلی و ...)

-         اولویت بخشی اندیشه و تفکر بر کاربرد قواعد نگارشی و دستوری در گام های نخست

-         نگارش همان موضوع پیشنهادی توسط دبیر و خواندن آن در کلاس

-         فعال سازی دیگر داشن آموزان هنگام خواندن انشای یک داشن آموز

-         دریافت نظریات، توسعه ی نقادی و نقد پذیری داشن آموز

-         گزینش بهترین انشا با دلایل مستدل اجماعی

-         دسته بندی، تحلیل داده ها و ارجاع آن در صورت لزوم به خانواده ، مدیر مدرسه، مشاورین، سازمان های ذی ربط

-         ایجاد تنوع در موضوعات به اعتبار زبان ( ادبی ، علمی ، گفتاری، اداری و ... به اعتبار طرز بیان ( طنز ، جد و ....) به اعتبار قالب ( زندگی نامه ، سفرنامه، گزارش، مقاله، نامه و....)

-         تاکید بر ارائه ی موضوعات شخصی و فردی ( یعنی موضوعاتی که در دسترس درک ، لمس ، حس ، تجربه ، دید و ... خود دانش آموز است.

-         استقبال از موضوعات انتخابی خوددانش آموز با رعایت اولویت های آموزشی، تربیتی، اجتماعی و ....

پی نوشت ها:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط shivan_noori  | 

نه تمام ونه ته نشین  (یادمان سلمان هراتی)

                                                

            سلمان هراتی از شاعران بنام و از پیشگامان صاحب سبک شعر انقلاب وادبیا ت متعهد است .او در هفتم فروردین 1338 در" مزر دشت تنکابن" متولد شد .فوق دیپلم هنر را ازتربیت معلم تهران دریافت کرد و باعلاقه و عطشی استقسایی به معلمی پرداخت . در نقاشی و عکاسی و موسیقی دستی داشت.حدود سا ل های (50 و51 ) خرقه ی شعر را بر تن کرد. وبا سرعتی ناباورانه که ریشه در مرگ آگاهی او داشت ،  به سمت  قله های شعر حرکت کرد و  صدا و سبک خود را در عرصه ی شعر انقلاب به ثبت رساند .

        سلمان 27سال زندگی کرد و رّد روشنی از شعر و شعار که عموما بر خاسته از جهان بینی دینی اوست و عطری انقلابی ، ایدئو لوژیک ، بومی وطبیعی دارند ، بر جای گذاشت.حاصل فعالیت ادبی سلمان  در سه کتاب به نام های "از آسمان سبز" ، "دری به خانه ی خورشید" و"ازاین ستاره تا آن ستاره"چاپ و منتشر شده است.

         هراتی از نخستین کسانی است که با دریافت ضرورت زمان به حلقه ی شاعران انقلابی در حوزه ی هنری پیوست و همگام با زنده نامانی چون قیصر امین پور و سید حسن حسینی و... ، هنر شعری خود را به خدمت انقلاب درآورد.

       سلمان  درنگی شقایقی داشت،  همچون  جوانه ای در بهار شکفت ، غنچه بست و گل داد و  سرانجام درپاییز (1365 ) در غروب غمناک جمعه ای در حالی که عازم روستایی محروم در"لنگرود" جهت تدریس بود در یک حادثه ی رانندگی کبوترانه  از این خاکدان پر گشود .

         سلمان درآثار منتشره اش ،  شاعری ایدئولوژیک ،متعهد وستیزنده است ، او دریک دست تفنگ دارد وبا آن رنگ و نیرنگ را نشانه می رود وبا دستی دیگر گل سرخی دارد که به هر کس که بخواهد  ، خاکسارانه تقدیم می کند.

        در ادامه به چند ویژگی ومو لفه ی بارز شعر   سلمان  اشاره می  کنم ، تقدیم به روح بلندش که " دلگیر از همیشه ی تاریکی / فریاد را/ از منتهای گلویش عبور داد / و بذر عشق را / به نیت تقوی / به خاک ریخت ...(1)

یک : سلمان هراتی پس از نیما اثر گذار ترین شاعر مازندرانی است،اگر چه شاعران بزرگی چون دکتر حسن هنرمندی، محمد زهری، جمال شهران و ... از مازندران برخاسته و دفتر و دیوانی  برگنجینه ی ادب  ایران زمین افزودند، اما هیچ کدام توفیق تاثیر سلمان هراتی بر شعر و شاعران استان و خارج از استان را نداشتند . سلمان توانست، با اتکال به استعداد و یافته های ادبی و بینش و باور اعتقادی خود در شاخه ای از شعر( شعر انقلابی، ایدئولوژیک و اعتقادی) قابلیت قابل ملاحظه ی خود را به اثبات برساند و در این عرصه نام بردار گردد.

او تنها نماینده ی  مازندران در عرصه ی ادبیات پایداریست و این منزلت را باید ثبت کرد و ارج نهاد. قرار گرفتن در متن دوران خفقان، التهابات انقلاب، جتگ و شور آتشناک جوانان و ... و همچنین تربیت ایمانی و اعتقادی باعث شد سلمان  چریکانه  به جرگه ی شاعران انقلاب بپیوندد و به اصلی ترین موضوع اجتماعی عصر خویش، ژرف کاوانه بنگرد و شاعرانه به تصویر بکشد. این دست از شعرهای سلمان سرشار معنویت ، آرمان گرایی و تقدس شهادت و پایداریست.

دو : سلمان هراتی اگر چه از منظر زبانی و بینش شرقی - عرفانی و طبیعت گرایی و بوم پردازی ، تحت تاثیر فروغ ؛سهراب سپهری و نیما قرار گرفت. اما به سرعت و به راحتی توانست، غبار تقلید را از آثار خود بتکاند. از فروغ زدگی و سهراب گرایی در آثار او خبری نیست، خلاقیت ، جهان بینی و بی پیرایگی که در ذات شعر ایدئولوزیک قرار دارد، مسیر او را از شاعران اثرگذار بر او جدا ساخت  . حاصل کار سبکی شد که باید آن را پی ریزی یا ره گیری شعر آسان انقلاب نام نهاد. ردپای این صداقت و بی پیرایگی در آثار شاعرانی که بعد از وی به خصوص ( در حوزه شهر انقلاب) همچنان می سرایند، نمایان است.

سه : زبان شعر سلمان زلال و ته نشین شده است و به زبان معیار و محاوره نزدیک، اگر فروغ و سهراب را از لحاظ انعطاف و نرمی زبان در یک طرف و نیما را به لحاظ درشتناکی و آرکایسم در طرف دیگر قرار دهیم «زبان سلمان ، تلفیق استادانه ای از نیما وسهراب است و در واقع یک زبان منحصر به فرد به حساب می آید، در شعر سلمان طبیعت شمال به گونه ی ملایم تری نسبت به نیما جریان دارد و ترکیب سازی ها و ایجاد فضای ملموس در شعر او باور پذیرتر و واقعی تر از سهراب اند ».( 2 )

  دریا، جنگل ، کوه ، علف و ... در شعر سلمان چندین گام به حقیقت شان نزدیک ترند و این چیزی جز  نقب به عمق پدیده ها و موشکافی شهودانه ی شاعر نیست، سلمان به عناصر زیبایی سخن چندان گردن نمی دهد، اسطوره های سلمان عموماً مدهبی، آیینی و متعارفند و استعاره های او هم همین طور، لذا صداقت و سادگی ، ودر عین حال ژرفای اندیشه های او غبطه آور و رشک انگیز است. به عبارت دیگر سلمان استراتژی ( سهل و ممتنع ) را در اکثر اشعارش رعایت کرد  ،انگار واقع گرایی و ساده سازی گزاره های شعری او عمدی است.

چهار: شاخصه ی دیگر سلمان « خودآزمایی» اوست، چه درحوزه ی فرم و چه در حوزه ی مخاطب، او اکثر قالب های متداول شعری ( غزل، مثنوی ، رباعی ، دو بیتی، چهار پاره ، شعر نیمایی و سپید) را تجربه کرده است و از طرف دیگر مخاطبان سلمان از کمیت بیشتری برخوردارند چرا که او علاوه بر شعر بزرگ سال، برای نوجوانان هم شعر سروده است کتاب «از این ستاره تا آن ستاره» مجموعه شعر صمیمانه ی او برای نوجوانان است و انصافاً توانسته است با رعایت ویژگی ها و مطالبات این گروه سنی، مجموعه ی قابل قبولی را ارائه نماید.

سلمان در اندیشه و محتوای آثار تعصبی ویزه دارد. مضمونه های تکراری در آثار او فراوان است او اهل « توتم» و « تابو» ست، اما در فرم شعر بازتر عمل می کند، تعدد قالب ها، بیانگر این است که سلمان درصدد کشف توانایی های خود است و همچنین به عنوان یکی از شاعران معاصر به فقر ادبیات این سرزمین در عرصه ادبیات کودک و نوجوان پی برده بود، او ضمن سرودن شعر برای کودکان که خود امتیازی است، به سرایش اشعار با محتوای انقلابی – اعتقادی برای این دست از مخاطبان پرداخت و جزء طلایه داران اعتقادی – آیینی شعر نوجوان محسوب می شود.

پنج :ویژگی دیگر سروده های سلمان، انعکاس و تبلور طبیعت زیبا و راز آمیز مازندارن است. به عبارت دیگر، کلید واژه ی بسیاری از سروده های سلمان برآمده از محیط بالش و رویش خود اوست این بوم پردازی از چند وجه قابل بررسی است. اولاً کاربرد عناصر بومی محیط مثل جنگل ، دریا ، کوه ، شالی، ابر و باران و ... و دیگر بازتابش واژگان بومی و محلی در شعر، چیزی که تا قبل از نیما، « تابو» بود. کلماتی چون ( تو مجار، کله چال، بالو، ولگان، گالش کرزل و کرچل و غیره ) که سلمان از کاربرد آن چون سلف راستین خود نیما، باکی ندارد و به غیر شاعرانه بودن این عناصر نمی اندیشد.

نکته ی دیگر، بازتاب ضرب المثل ها و فرهنگ و باور مردم مازندران در سروده های این شاعر است. مثل « آب در سما ور کهنه ریختن » که فارسی شده ی مثلی مازندرانی است و بیانگر یادکرد خاطره ها و صحبت از گذشته های دور است و یا در شعر  (من هم می میرم ) آنجا که  می گوید : من هم می میرم / اما نه مثل حیدر / که از کوه پرت شد / پس گرگ ها جشن گرفتند / و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را / در ته صندوق های پنهان کرد...(3)      

دقیقاً به نوعی  رفتار رایج  دیارش در همدردی همسایگان و اهالی آبادی با صاحبان عزا اشاره دارد « بقچه های گلدوزی شده » نماد شادی ها و سرخوشی هاست و پنهان کردن آن یعنی ابراز همدردی و تسلای خاطر بازماندگان که متاسفانه امواج مدرنیسم، این سنت ها و هنجارهای پسندیده را مغشوش ساخته است.

شش: تشخص دیگرشعر سلمان، نرم گریزی در کاربرد و یا جسارت در استخدام واژه غیر شعری  است ،او هم مثل بسیاری از شاعران معاصر، ( به پیشاهنگی  شاعران عصر مشروطه و بعد از آن ) بر کارت واژه های غیر شعری مهر باطل زد و حضور بسیاری از واژگان امروزی و غریب الاستمال رادر شعر معمول ساخت کلماتی مثل ( نوبل، ماری جوانا ، کوکتل مولوتف، دایناسور، والبوم ، کاپیتالیسم، طاق نصرت ، آجیل ، آرشتیکت ، کلکسیون ، کوما ، پیپسی، شوفاژ، شومینه، ویترین و ...)

    ناگفته نماند کاربرد زیاد این نوع از واژگان مثلاً در شهر « دنیا در باتلاق تقلب » کفه ی شعر را به سمت  تیترهای ژورنالیستی سنگین می سازد ودر نتیجه شعر را به سمت شعار می کشاند،از این دست اثر در پرونده ی سلمان فراوان است .

هفت : تشخص دیگر  آثار سلمان ، محور قرار گرفتن عنوان شعر است که باعث پیوند ارگانیکی در طول و عرض  شعر و ایجاد شبکه ی تناسب در کلیت اثر گردد. « بارش بی وقفه ی واژگان " از یک جنس از اختصاصات شعر اوست که بعدها در شعر شاعرا نی از سلک سلمانی، خوش تر درخشیده است. مثلاً در شعر « گالش» ( دامنه، کوه ، چشمه ، رمه ، آویشن ، دره، گرگ، کوچ، خنجر، بیابان و ..) باعث یک دستی ویژه ی شعر می گردد، و یا مثلاً در شعر « جریمه» واژگان ( دبستان ، دفتر، مشق های خط خورده، سیاه، زنگ حساب و جریمه) شبکه ی تناسبی را در طول شعر به وجود آورده است. این کارکرد در فهم مخاطب از فضا و پیام و محتوای اثر، اثر بسزایی دارد.

هشت :شاخصه ی  دیگر شعر سلمان، تاثیر شغل ،یعنی معلمی او بر سروده هاست بخصوص شعرهایی که برای نوجوانان سروده است ، او در کتاب « از این ستاره تا آن ستاره » این وجه را به شایستگی نمایانده است و با روان شناختی زیرکانه ای باورهای انقلابی، اجتماعی و اعتقادی خود را با واژگان محوری ترین دغدغه های نوجوانان ( درس و مدرسه) و دلبستگی های آنان بیان می کند، تعدد و تکثر این گونه سروده ها در کارنامه ی ادبی سلمان آنقدر چشمگیر است که می توان  فصلی تحت عنوان « سروده های مدرسه ای سلمان (4 ) » برای او منظور ساخت.متاسفانه از این دست از شعر سلمان در کتاب های درسی این گروه سنی موجود نیست .

مثلاً : دفتر کوچک نقاشی من / داخل هر برگت / طرح یک موج کشیدم با رنگ / گفته بودم شاید / بتوانم دریا را بکشم / آه افسوس نشد/ دفتر کوچک نقاشی من / برگ های تو کم است / موج اما بسیار  ....( 5)

و یا : زندگی ساعت تفریحی نیست، که فقط با بازی / یا با خوردن آجیل و خوراک / بگذرانیم آن را / هیچ می دانی آیا  / ساعت بعد چه درسی داریم / زنگ اول دینی / آخرین زنگ حساب  ....(6 )

و یا : زندگی در شهر ماشینی است / بستگی دارد به بنزین / بستگی دارد به نفت / زندگی در روستا اما / بستگی دارد به اسب/ ساده و خوش رنگ  ...(7 )

         جوانی و شور ا نقلابی ازسلمان، شاعری حساس، صریح، آرمانگرا و ستیزنده و مطلق اندیش ساخته است. تقبیح تمام وجوه مدرنیسم و اصرار بر دو قطبی بودن  و ( سیاه و سفید) دیدن هر چه هست و قرار دادن اسم های شهلا و کیومرث در مقابل خدیجه و عبدا... در شعر ( زمزمه ی جویبار) بیانگر همین حساسیت و آرمانگرایی اوست. سلمان مثل همه ی آزادی خواهان امید زیادی به انقلاب بسته بود و پس آیند آن را یک جامعه ی ایده آل با حاکیمت مطلق معنویت بدون هیچ گونه رنگ و نیرنگ انتظار می کشید.

« اگر زنده می ماند – که کاش چنین بود – یقیناً صراحت و دردمندی اش او را به اصطحکاک شدید با کجروی ها می کشاند». (8 )

نکته ی ما قبل آخر این که سلمان در غنچگی پر پر شد ، به گواهی آثار او نه تمام شده بود و نه ته نشین  . باور کنید سلمان بعد از هر اثرش دوباره زاده می شد ،منحنی  شعرش صعودی وبه سمت شعر ناب است اگر چه در همین طغیان های اولیه رگه های طلایی زیادی از شعردر آثارش فراوان است ، (27)سالگی و چندین شعر خواندنی و ماندنی داشتن ، سن زیادی نیست ، هست ؟

 اکنون سلمان نیست ، اما صدای او که از حنجره ای مظلوم و نوشکفته برخاسته، وجود دارد. شعر سلمان باید براساس فرهنگ حاکم و دغدغه ی شاعران ادبیات پایداری روزگارش نقد شود. سلمان جامعه، مردم، ظلم ستیزی، صداقت، صراحت و سادگی را فراموش نکرده بود، امیدوارم که فراموش نشود.

پانوشت ها :

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 21:33  توسط shivan_noori  | 

                                           نوروز و فلسفه آیین ها

نوروز اگر چه کلمه است اما فقط کلمه  نیست بلکه باید آن را چون عشق، زندگی و حتی مرگ به گاه ضرورتش زیست تا معنا شود.

این واژه از چند جهت بر ذهن و ضمیر انسان در گذرگاه تاریخ و اسطوره خوش نشسته است و از یک طرف بنا به قولی « نو»،« نور»  و « روز» 1 را در خود نهفته دارد، یعنی ذهن را بر کهنگی و تیرگی می شوراند.از طرفی دیگرآغاز و فرجام حوادث تاریخی و اساطیری بسیاری را به نوروز نسبت داده اند مثلاً در روایتی از امام صادق (ع) آمده است « نوروز همان روز است که خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا او را بپرستند و روزی است که آفتاب  در آن طلوع کرد؛ بادها، وزیدن گرفت و زمین شکوفا شد. همان روزی است که کشتی نوح بر کرانه ای کوه آرام گرفت . پیامبر خدا(ص) علی(ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را به زیر افکند، عید غدیر خم در همین ایام است»2

با نگاهی به منابع متعدد، آفرینش انسان و جهان، تولد حضرت علی(ع) روز بیرون کشیدن یوسف از چاه، روز تولد حضرت عیسی، هنگام هبوط آدم ، تولد زرتشت، به شاهی رسیدن جمشید و غلبه ی او براهریمن ، کشف آتش ، کشف نیشکر و ... در نوروز اتفاق افتاده است.

انتساب این گونه حوادث در نوروز، باعث تجلی باورها، خرافات و آیین هایی شد که به اقتضای بن مایه های فرهنگی و میزان باور داشت آن در جوامع مختلف، متفاوت است اما آن چه که در ادامه خواهید خواند فلسفه ی ، اقوال و مستنداتی است پیرامون پاره ای از آیین های نوروزی که اندیشمندان خردگرایی چون » ابوریحان بیرونی » به آن پرداخته و درباره ی آن چیزها نوشته اند.

در اکثر روایات و منابع ، « جمشید» چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیان گذار نوروز و بسیاری از آیین های مربوط به آن می دانند مثلاً « فردوسی» در شاهکار سترگ خود پیدایی نوروز را به جمشید نسبت داده و این گونه سرود :

... سرسال نو، هرمز فرودین                                   برآسوده از رنج تن ، دل زکین

به نوروز نوشاه گیتی فروز                                     بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند                                      می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار                                 بمانده  از آن  خسروان  یادگار...

در آیین های عیدانه عناصر اربعه ( آب ، باد، خاک ، آتش) مظاهر، پاکیزگی، طراوت و روشنی، تحرک و سکون ستیزی ، رویش و دایگی ، قدرت و نیرو و روشنایی و گرمازایی و ... به شکل نمادینی  حضور دارند باید اذعان کرد آیین های نوروزی عموماً نمادین و سمبلیک هستند و در پشت هر یک فلسفه ای نهفته است.

به یاد داشته باشیم، « آتش و باد » در مقابل « باد و خاک» ، دو عنصر فراسویی از منظر انسان دیروز و اساطیر ملت های مختلف از جمله هند ، یونان ، روم ، ایران و ... است.

در اساطیر ایرانی آتش رنگ توتم و تقدس به خود گرفت. چنان که آن را هدیه و فرزند اهورا مزدا دانسته اند. دزدیدن آتش توسط « پرومته» و آوردن آن به سرزمین  ، نشانه ای از آسمانی بودن این عنصر در اساطیر یونان باستان است.

در آیین زرتشت هم ، آتش بزرگ ترین پاک کننده ودرعین حال پاک ترین و نورانی ترین عنصر است و آن را رمز و نماد اهورا مزدا می دانند. زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ی کیش خود، از پیروان خود می خواهد :

1-      چون آتش پاک و درخشان باشند.

2-      همان گونه که شعله های آتش بالا می رود به سوی تعالی و ترقی عروج کنند.

3-      از آنجایی که زبانه های آتش به سوی پایین میل نمی کند، آنها هم آرزوهای بزرگ را مدنظر قرار دهند و به سمت و سوی اسافل نگرایند.

4-      آتش به هر چیز برخورد کند او را درخشان می کند بنابراین پیروان او باید به فروغ دانش  و بینش خود ، به روشن گری بپردازند و ...3

و اما جشن نوروز، با سابقه ی کهن و دراز دامن خود، نه تنها در گذر زمان و آمد و شد حکومت ها با گرایش هیا اجتماعی و فرهنگی متعدد، ساییده نشده است بلکه خود باعث خلق باورها و آیین های پسندیده ای شد که بن مایه ی پیدایی آنها ریشه درکهن ترین صفحات تاریخ و اسطوره دارد. در ادامه به تحلیل و واگویی بخشی از این آیین ها می پردازیم.

1- کشت دانه یا سبزه کردن : کشت کردن دانه در روزهای فرجامین سال و چند قدمی بهار ، عملی نمادین است. دراوستا کاشتن سبزه با کاشتن حقیقت و فضیلت برابر است واز طرفی دیگر کشت سبزه نماد بازگشت برکت و خرمی به واسطه ی پیروزی جمشید بر اهریمن است. در روزگار جمشید، اهریمن، خشکسالی و قحطی را درزمین  رواج داد و برکت و طراوت از همه جا گریخت. جمشید با سرکوب اهریمن باعث بازگرداندن برکت در زمین شد ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد:« در این روز که نورزوش خوانند هر چوب درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. و هر شخص از راه تبرک به این روز در تشتی جو کاشت پس این رسم در ایرانیان پایدار ماند»4

به گزارش ابوریحان، ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه می کاشتند و از حال و کار آن ها خوبی یا بدی زراعت سالیانه را حدس می زدند. آیا کاشتن نهال ، خرید و فروش سبزه، هفته ی درخت کاری در تقویم رسمی ما و برخی از کشورهای جهان ریشه در جایی از این خاطره ی شیرین بشری ندارد؟

2-خانه تکانی و غبار رویی و کوزه شکستن :در آیین خانه تکانی پیام اندوه کشی ، فقر زدایی ، نظم و نظافت برای خوش آیند فروها که درآستانه ی سال نو چندی این جهانی می شوند، نهفته است. غبار روبی و گردگیری خانه و اسباب و وسایل و سفید کردن ظروف مسین از آیین های کهن ایرانی است « خانه تکانی و زدودن آلودگی و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال ، مظهر و نمادی از رماندن ارواح خبیث و ناپاک و فرسوده از محیط زیست و زدودن سیاهی و فقر و اندوه و آماده کردن فضای خانه در آستانه ی نوروز برای استقبال از فرود فروهرها وروان مردگان است.5

عده ای از پژوهندگان   خانه تکانی و آرایش و پیرایش پیرامون زندگی را از دستورات خود زرتشت می دانند.6 و گمان می رود رابطه ای بین فروهرها ، ارواح پاک و نیک با نامگذاری اولین ماه فصل بهار یعنی فروردین وجود دارد به باور من این رابطه نمی تواند نادیده گرفته شود چرا که به گواهی اکثر منابع حتی اوستا، فرود فروهرها در روزهای پایانی سال کهنه و چند روز نخست سال نو صورت می گیرد.

3- چهارشنبه سوری: « سور» در زبان فارسی و در برخی از گویش ها به معنای « جشن  ، مهمانی  سرخ » به کار رفته است درباره ی خاستگاه این آیین منابع گوناگون، متعدد می نوشته اند. بنا به نظری « طبق حساب ستاره شناسی زرتشت در سال 1725 ق . م تحویل سال ظهر روز سه شنبه بود که نیمه ی صبح آن جز سال پیش و نیمه بعد از ظهرش جز سال نو بوده است که با حساب آغاز روز از نیمه شب چهارشنبه فردای آن روز نوروز و اول سال بوده است و شب چهارشنبه را به این مناسبت جشن گرفته اند و آتش روشن کرده اند»7

اما درکتاب « نوروز» اثر بلوکباشی از قول بهرام فره وشی – یکی از پژوهندگان در فرهنگ ایران باستان آمده است « ایرانیان برآن بوده اند که ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین می آیند و برکت و نیک روزی برای خاندان می آورند و در همین روزها بود که برای راهنمایی آنان به هنگام شب در بالای بام یا صحن خانه ها آتش می افروختند و مایه آتش را هم از آتشدان ویژه ی خانه فراهم می آوردند تا آن ها راه خاندان خود را بازیابند و به سوی خانواده بشتابند».دکتر مهرداد بهار در جستاری چند در فرهنگ ایران ص 220 ، چهار بودنش را معرف چهار فصل سال می داند.

4- آش چهارشنبه سوری:یکی از کارهای معمول در آستانه ی سال جدید، پختن آش است که در روز آخرین چهارشنبه ی سال انجام می گیرد این آیین هنوز کمابیش در بین مردم، مخصوصاً مردان کوهستان و کسانی که هنوز به آیین های اجدادی پشت نکرده اند، رواج دارد.

ریختن انواع حبوبات، سبزی و ترشی در این عمل نماد این است که در سال آینده مثل آش دیگ لبریز و برخوردار از همه ی مواهب باشند، در پاره ای از مناطق درداخل این آش هفت نوع ترشی می ریزند و معتقدند که هر یک از انوا ع این ترشی ها و سبزی دفع کننده بلا و آفت ویژه است.

5- نوروزی خوانی: نوروزی خوانی هم یکی از اعمال سمبلیک در آستانه ی قدم بهار می باشد که متاسفانه امروزه کمرنگ شده است.نوروزی خوان ها با در دست داشتن برگ سبزی که سمبل برکت و زاپایی زمین ، پس از پیروزی جمشید بر اهریمن است. چند روز مانده به عید به اطراف می روند و با خوانش اشعاری در توصیف بهار، مولا علی (ع) ستایش صاحب خانه، دعا برای او و خانواده، دعوت به کار، پایان کرختی و سرما، پاکدامنی و جوانمردی و ... را زمزمه می کنند.

هم چنین حاجی فیروز با لباس قرمز و صورتی سیاه با حرکت و ساز و آواز از خود موجب نشاط و شادمانی مردم می گردد.

اسطوره شناسان چهره ی سیاه حاجی فیروز را نماد زمستان، لباس قرمز او را نماد خون  سیاوش ، می دانند.

6- آب پاشی یا آیین مادرمه :در این آیین ، آب نماد پاکی و پاک کنندگی و روشنی، توسط فرد خوش قدم، بلافاصله بعد از تحویل سال بردرگاه منزل و یا روی افراد ریخته می شود. ابوریحان در آثار الباقیه در این مورد می نویسد : « این روز به « هروذا» که فرشته ی آب است تعلق دارد و به همین خاطر مردم در این روز، سپیده دم از خواب برمی خیزند و در آب حوض و قنات خود را می شویند. و گاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند.»

باید گفت آب پاشی یا مادرمه شاید در این ریشه داشته باشد که چون تن ها، وسایل  و خانه ها در زمستان به دود و خاکستر آلوده می  شود، مردم ابتدا به  خانه تکانی و غبار روبی و بعد پاشیدن آب برروی خود و یا در گوشه ی خانه ها، آن را در یک عمل نمایدن، پاکیزه می کنند و بر پالایش آن گواهی می دهند.

عده ای حمام کردن و شست و شوی تن را که به شکل خرده باور هنوز هم رایج است از همان خاطره ی نخستین یعنی دستور  جمشید به دیوان برای ساخت حمام و گرمابه می دانند.8

7- هفت سین یا هفت چین:عدد هفت در بسیار ی از فرهنگ ها مقدس و رازناک است عده ای عدد هفت در هفت سین را نماد هفت « امشاسپند» می دانند امادرمورد سین عده ای معتقدند که عبارتند از هفت سینی یا هفت چینی که از چین وارد ایران می شد و در چینش سفره ی نوروزی از همین ظرف های نقش دار نفیس استفاده می شد ، بعدها « یای» نسبت آن افتاد و به صورت هفت سین باقی مانده است.

 دکتر هاجری در نوروز نامک خود در این مورد می نویسد :« از روزگار باستان هفت چین که به اندر یافت هفت میوه چیده شده است به یاد امشاسپندان هفت گانه، سرخوانچه می گذارند . پس از گذشت دوران فراوان چون «چ» در زبان تازی نبود، « چ» به «ش» بدل شد و هفت چین به هفت سین گردانده شد ».

درکتاب نوروز اثر بلوک باشی در این باره آمده است « برخی سین را کوتاه شده ی واژه ی          « سینی» می دانند که در آن محصولاتی که در سرزمین ایران به دست می آمد، می چیدند. چون امشاسپندان ، هفت فرشته ی مقدس دین مزدینسا، در ده روز فروردگان از 26 اسفند تا 5 فروردین از جهان مینوی فرود می آمدند مردم هفت خوان از مائده های زمینی را برای آنها مهیا می کردند، اما امروزه سفره هفت سین نوروزی را با هفت چیز که با سین شروع می شود، می چینند.

1- سیب نماد موهبت خداوند            2- سنجد، نماد عشق و دلدادگی

 3- سمنو، نمادی برای طلب برکت و فزونی آن در سال نوین    4- سکه، نماد ثروت و طلب افزایش آن

5- سیر، نماد عافیت و سلامت               6- سمبل ، نماد پیک بهار و زیبایی

7- سپند، برای رفع چشم زخم و یا سماق ویا سرکه

علاوه بر این هر قومی کتاب مقدس خود را بر سفره می گذارد، گذاشتن  تخم مرغ بر سر سفره نماد طلب نطفه و نژاد است ( زایش و باروری) و ...»9

8- عیدانه :از جمله آیین های نمادین نوروز است که بزرگ ترها به کوچک ترها عیدی می دهند         «بیرونی» هدیه دادن را همانند نوروز رسمی کهن و بنیان گذار آن را جمشید می داند و می نویسد : « جمشید در نوروز « نیشکر» را در کشور ایران یافت و دستور داد تا آب این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند و آن را به عنوان تبرک به همه دادند از آن رو مردم از راه تبرک به یکدیگر در نورز شکرهدیه می فرستادند».10

لازم به یادآوری است که هدیه جمشید به شیرین کام کردن مردم منجر شد دادن  هدایا و عیدی در طول زمان ادامه داشته و در هر عصر و دوره ای بنا به   فکر ،فرهنگ ، افراد عیدانه دهنده و عیدانه گیرنده ، نوع و جنس خاص پذیرفته است معمولاً مادربزرگ ها تخم مرغ رنگ شده به نوه ها می دهند، بزرگ ترهای کاسب پول و ...

9- تاب بستن و تاب خوردن : یکی دیگر از آیین های نمادین  است معمولاً افراد در نوروز و مخصوصاً در سیزده به در، تاب می بندند و تاب می خورند ابوریحان بیورنی در صفحه 327 آثار الباقیه این کار را عملی سمبلیک و یادآور نخستین خاطره  ی خوش جمشید، پادشاه ورجا و ند پیشدادی می داند « چون جمشید برای خود گردونه ساخت، در این روز بر آن سوار شد و جن وشیطان او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به  بابل آمد و مردم با دیدن این امر در  شگفت شدند و این روز را عید گرفتند و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند».

10- سیزده به در : عدد سیزده در باور اکثر جوامع و فرهنگ ها « نحس» محسوب می شود عده ای نحوست این روز را از روزگار زرتشت می دانند که ماه و آفتاب  در این روز در مقابل هم قرار گرفتند و منجمان این روز خاص را « نحس» خواندند.

عده ای نحوست سیزده را به عقاید یونانی ها پیوند می زنندو معتقدند که « انجمنی مرکب از خدایان دوزاده گانه منعقد بود، سیزدهمین   وارد شد، یکی از آن ها را کشت و این مجلس به هم خورد از همان روز سیزده نحس و بدشگون شده است. این عقیده با رسوخ و رسوب عجیبی در تمام جهان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند.»11

عده ای هم نحوست عدد سیزده را به شام آخر حضرت مسیح داده اند که سیزده نفر بودند یکی از آن ها خیانت کرد و حضور حضرت عیسی را خبر داد، او را دستگیر و مصلوب کردند.

نحوست عدد سیزده به حدی  است که برخی از مالکین از پذیرفتن پلاک 13 امتناع می کردند               امروز حتی برخی از خطوط هواپیمایی از دادن شماره 13 به شماره های پرواز خود، صندلی های داخل کابین هواپیما خودداری می کنند وهمچنین  در پاریس کمتر خانه ای را می توان یافت که عدد سیزده بر سر در آن ثبت شده باشد.

باری نحوست سیزده به خاطر یاد کرد خاطره ی شومی که در ذهن بشر مانده است اعم از حوادث بزرگ طبیعی مثل « سیل ، زلزله و یا مسائل سیاسی و اجتماعی و...»

در برخی از مناطق ایران هنوز هم در روز سیزده ی نوروز، در خانه ماندن و کارکردن پسندیده نیست در این روز که در تقویم رسمی ما روز طبیعت نامیده شد، اعضای خانواده از خانه بیرون می روند و در داخل طبیعت زندگی می کنند و قدم بهار را در کنار گل و سیزه و رود و خوانش پرندگان جشن می گیرند و شادباش می گویند.

در روز سیزده نوروز اعمال و آیین هایی انجام می گیرد مثل تفال زدن، تاب خوردن و گره زدن  دو شاخه و ...

در کتاب نوروز در خصوص گره زدن سبزه با شاخه تفسیر آیینی جالبی آمده است « گره زدن دو شاخه یا سبزه در روزهای پایان زایش کیهانی ،  تمثیلی از پیوند یک مرد و زن برای پایداری و تسلسل زایش است».

در ادبیات پاپیولار ما این اعمال و اشعار را به جوانان دم بخت نسبت می دهند.

مثل : سال دیگر / خانه شوهر/ بچه بغل و ...

در پایان یادآور می شوم گرامی داشت نوروز ، گرامی داشت مهربانی ، پاکی ، سرسبزی و روشنایی است که ریشه در اعماق تاریخ و  اساطیر دارد. نوروز را گرامی داشتند، گرامی بداریم.

منابع و پی نوشت ها :

1-      دکتر محمدرضا سنگری

2-      بحارالانوار، علامه مجلسی، جلد چهاردهم

3-      تاریخ ده هزار ساله ی ایران، ص 84 و 85

4-      آثار الباقیه ، ابوریحان بیرونی، ص 283

5-      نوروز، علی بلوک باشی ، چاپ دوم ، 1380 ، ص 53

6-      نوروز نامک، دکتر سید ضیاالدین هاجری، مجله ی تمبر، ص 8

7-      نوروز ، بلوک باشی ، ص 53

8-      منبع شماره 6 ص 6 موضوع ساختن گرمابه در نوروز و به دستور  جمشید د رمنابع دیگر هم آمده است از جمله نگاهی به عصر اساطیر ، نوشته ی علیقلی بختیاری، نشر پاژنگ ، سال 1368 ، ص 296 و 297

9-      نوروز ، کهن اسطوره ای ماندگار، ریحانه حرم پناهی، چاپ 82 ، ص 21-20-19

10-آثار الباقیه ، ابوریحان بیرونی، ص 83

       11- نوروز ،بلوک باشی ، ص 91 به نقل از دکتر رضا شفیق زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط shivan_noori  | 

شناخت نامه

 

 

اصلا شمالی ام

رمه ای اسب با نعل نقره ای در من

تمام تنفسم

طعم علف و البرز می دهد  

بوی شالی و شوکا،مردم!

 

جنگلی جنون

مرا به کوه می کشد

کافی شاپ من زیر درخت بیدی در دامن دماوند  

با رندانی که

ف نگفته تا فریمان می روند

فال فروغ می گیرند  و فکر می کنند به آیه های زمینی اش  

 

اینجا به درخت می گویند  دار

 و از هر کجای شبش می توان ستاره چید البته از نوع  آسمانی اش

ووقت رسید ن ما را هیچ ساعتی هم نمی داند

 

 سالی دوازده بار ،غرق می شوم در خاطرات دریایی

همیشه کسی در من خواب درخت شدن می بیند

بی حضور تبر زن و دیوار

 و دلخوش به دور بینی نیما

(....بر بسیط خطه ی آرام

می خواند خروس از دور

می گریزد شب،

                    صبح می آید ...)

 

دروغی در کار نیست

نیم عمر خود را در کنار  شما

وتمام آن را در راه و ررویا زندگی کردم

بی آبخاک و آتشباد

و

 پ

      ر

         ت

شدم از وهمی به وهم دیگر

قبلا

گفته بودم جایی  ، جای شیون نوری

مرا شهید اضطراب زمانه صدایم کنی ،بد نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:19  توسط shivan_noori  | 

     

            ققنوسانه

 

سینه ها  از سادگی  خالی شدند

خنده ها بر  لب  لگد مالی شدند

 

رود ها خشکید وچشمه خواب رفت

شب به جا ماند و ولی مهتاب رفت

 

مثل آهی در  گلو ماندیم ، چرا ؟

سو گوار   آرزو   ماندیم  ،  چرا ؟

 

بالمان   در حسرت   پرواز ها

دستمان  در دست دست اندازها

 

قلب ها    نارنج های    لک زده

عشق ها  بیمار  و   نارنجک زده

 

لحظه لحظه سرد تر  می شویم

مثل کوهها سدّ معبر  می شویم

 

آی جنگل ،آی جنگل زار کیست؟

صید سار و داروگ ها کار کیست؟

 

باغ را  در  خشک سال   انداختیم

رود  را  از شور  و حال انداختیم

 

آی  ما  فانوس   را  گم   کرده ایم

راه  اقیانوس  را   گم    کرده ایم

 

آی  مردم  ! ما   کبوتر   بوده ایم

صاحب  احساس  دیگر بوده ایم

 

صاحب  پروانه  و  صبح  و  بهار

وارث    آببنه های   بی غبار

 

هر غمی را غم ربایی بود ،نه؟

هر  غریبه  آشنایی  بود  نه؟

 

آه از این لحظه های بی کسی

وای  از  بیماری دل  واپسی

 

درد من  باران شد  و   ریزش نکرد

بغض من افعی شد و خیزش نکرد

 

قافیه  سدّ   مسیرم   می شود

قافیه  ! باز  آی  دیرم می شود

 

لحظه ها رفتند و من جا مانده ام

پشت  دیوار   اگر ها    مانده ام

 

سینه را غم شکل کندو کرده است

شادیم را  غصه  پارو  کرده است

 

رقص در  باران و شالی یاد باد

روز های  بی خیالی  یاد  باد

 

باد بادک  بازیم ، یادش  به خیر

آدمک ها سازیم ،یادش به خیر

 

وای ما ،دل چرم دباغی شده

روح در تسخیر تن یاغی شده

 

روح در   ندان  تن تسخیر  شد

بال های ا وجمان  تبخیر  شد

 

جام جم دل بوده و ما بی خبر

در  پی  آییه  عمری  در سفر

 

نان و  ایمان را  یکی   پنداشتیم

عقل و شیطان را یکی پنداشتیم

 

زیر باران سنگ بودن تا به کی؟

هی اسیر رنگ بودن تا به کی؟

 

 آشنای عشق مستوری چرا؟

در قفس واماندن و دوری چرا؟

 

تا به کی ماندن میان این حصار

زندگی را زنده کن ققنوس وار

 

لذّتی  دارد  دوباره  تر  شدن

با دو دست خویشتن دیگر شدن

 

عشق یعنی سوختن در سادگی

هجرت  از  خود  تا  ابد  افتادگی

 

عشق یعنی شعله در شمشاد تن

چون  شقایق  داغ  بر تن  داشتن

 

خیز بر  جان  زیور  یا هو  زنیم

جاده ای از خویشتن تا او زنیم

 

خیز و از  این غورگی  انگور شو

دار بر پا کن   کمی   منصور شو

 

روز یا شب وقت ماندن نیست، هست؟

فرصت  آرام  راندن  نیست ،  هست؟

 

                    ش ی و ن –ن و ر ی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:13  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 5:13  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:57  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:25  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:23  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:14  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:10  توسط shivan_noori 

     

                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:48  توسط shivan_noori