تبليغاتX
تلاجن-Talajen

تلاجن-Talajen

شعر ،نقد و مقالات ادبی و ...

         

 

                      کی و کجا

 

شب و باران و   دوباره غزلی  نیمایی

با  دو  سه پنجره ی لال تر  از تنهایی

مرد می گفت که فردا چه کنم ،فرداها ...؟

با دو چشمی که نمی خوابد از این لا لایی

مرد  می گفت  اگر  سنگ ترینم ، دیگر

نه  توان  ماند  و نه تمکین توان فرسایی

دامن  حوصله را هرم صبوری سوزاند

می کشد  قوت  تن   را  قفس   تنهایی

گاه ، در دست خیال تو غزل می بویم

گاه ، با موج  نگاه  تو  شوم   دریایی

ای کلید   همه احساس غزل زایی من 

و پر از آینه و عشق و  گل و فردایی

همه ی هستی من ،چشم به در دوخته اند

از که پرسم که کجا رفتی و کی می آیی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:8  توسط shivan_noori  | 

                              کی ام

 

   هر کسی اسم مرا خواست بگو پاییزم

   یا ببینند  درختان  کلاغان  خیزم

   بیش از آنی که کسی فکر کند طولانیست

   قصه ی داس و کمک خواستن جالیزم

   تیغ سهراب کشان تیز تر از آنی بود

   که کمی کند شود از نفس ناچیزم

   تادهان باز کنم از رمق انداخته بود

   تب هر واژه غزل های غرور انگیزم

   جای هر پنجره در شهر شما دیواریست

   دست من نیست اگر ابر تاسف ریزم

   دردهای غزلم از سر بی دردی نیست

   هم  چنان  وارث  ویرانگری  چنگیزم

   سی و اند سال به دنبال خودم می گردم

   سی و اند سال در این حنجره حلق آویزم

   سی و اند سال کبوتر شدنم ممکن نیست

   مثل  فواره  به  دامان  خودم  می ریزم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط shivan_noori  | 

             نکنه کم بیاریم... 

                         

یاد اون روزای بچگی به خیر

دستامون  برای هم پل می شدن

توی  دفترای  نقاشی مون

خارا  گل ،پرنده بلبل می شدن

 

آسمون آبی بود و غصه نداش

غنچه ها یکی یکی وا می شدن

قطره ها دستاشون و تو دست هم

عاشق دیدن دریا  می شدن        

      

خونمون سمت گلای اطلسی

پنجره این همه تنگ و تار نبود

هیچ کسی توخونه اش قفس نداش

قحطی پرنده و باهار نبود                                                                     

 

تو خوابا ،فرشته های مهربون

کوچه رو هی آب و جارو می زدن

انگاری ماه و ستاره می شدن

شبا تا سپیده سو سو می زدن

 

هی می گفت توگفته هاش مادربزرگ

حیفه که قصه ی آرش نباشه

من اگه قصه بگم ،نمی تونم

یادی از سوگ سیاوش نباشه

 

پدرم فصل بهار مثل درخت

حرفای سبز و پر از جوونه داشت

پر و خالی می شد از غصه ولی

رو لباش خنده ای آشیونه داشت

 

پدرم با همه ی خستگی هاش

گاهی بارون می شد و گاهی چراغ

اونقده ایستاده تا خشکی نیاد

تا نشه  مزرعه  بازار  کلاغ

 

مادرم تموم عمر تو مزرعه

نبض گندم و گلا رو می گرف

دستای گرم و نجیبش تو دعا

دامن سبز خدا رو می گرف

 

ده ما غیر خدا کسی نداشت

کوچه با خنده چراغون می شده

با دعای مادرا، درد و بلا

نصیب گرگ بیابون می شده

 

حالا ما غریبه ی  شهر خودیم

خسته وخراب و تلخ و لنگ و لال

توی نقشه ی جهان جا نمی شن

آدمای زنده  اما  ، بی خیال

 

حالا من با چن کبوتر گچی

صد تاشون شبیه یک سار نمی شن

تموم فصلا اگه بهار بشن

گلای قالی که بیدار نمی

 

باید این قفل لبا رو بشکنیم

جنگلا قربونی تبر شدن

چینی بال کبوترا شکست

زخمای زمونه کارگر شدن 

 

چی می شه تو این هیاهوی خزون

غزلای عاشقی رو رو کنیم

دستارو برای هم پل بسازیم

توی عطر اطلسی وضو کنیم

 

 

عصر ما عصر غروب و غربته

کم کمک آینه ها سنگی می شن

هر چه دیوارای آهنی بلن

آدما اسیر دلتنگی می شن

 

 

نکنه چراغو از ما بگیرن

اسیر شبای بی سحر بشیم

نکنه  کم بیاریم تو جاده ها

نکنه دوباره در به در بشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:32  توسط shivan_noori  | 

       

      از آن صبح بی خورشید 

دیگر  نمی بیند کویر کوفه، مردی را که  باران  بود

در  دست های مهربانش  طرح تبدیل  بیابان بود 

مردی  که  در آرامش نامش کبوتر لانه می بست

مردی که ضرب ذو الفقارش ،گوییا قهر خدایان بو د

مردی  که  دریایی ترین  بود  و     خدای مهربانی

در  آستین   شهر  اما   تیغ  زهر  آلوده   پنهان بود 

شهری  که  آیات  رسای  سبز  قرآن  را   نفهمید 

  شهری که زلف عقل و ایمانش پریشان پریشان  بود 

  شهری   که  تا  – فردای بغض کودکانش هم ندانست

بین  علی ، ویرانه ها  و شب  ، چه رازی در میان بود

از سیل اندوهی که می پیچید در آن صبح بی خورشید

در  چشم های  آسمان  ، دق مرگی دنیا  نمایان  بود 

تنها  نه  نخلستان  ز تن  می کند  شولای شکیبایی

آه  از  نهاد چاه می جوشید و دریا    رو  به پایان بود 

پیچید     دنیا   را   میا ن  هاله ی  حیرانی  و  شرم

 عطر   عباراتی   که   بی تابانه    در  حال  بیان بود 

کوچک  تر   از   آنیم  من و این  واژه های  تا ابد لال

از  طرح تصویر  علی آیا خدا یا این که  انسان بود؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 5:26  توسط shivan_noori  | 

       امام مهربانی ها  

به نام تو ای آسمانی ترین یا علی

نماد خدای جهان در زمین یا علی

صمیمانه تر از تو آیا سروده کسی 

غزل های ایمان و عشق و یقین یا علی؟

سحر گاه فزت برب چه دیدی ،مگر

که پیچید در جانت عطری چنین یا علی ؟

جهان با تمام نگاهش هنوز هم ندید

به جز تو امیری خرابه نشین یا علی

سکوت تو گویا تر از ذوالفقار تو بود

وهم بوی صد خطبه ی آتشین یا علی

بگو تا ببارد بر این تشنه زار زمین

هر آنچه تو گفتی به چاه امین یا علی

پس از تو همه نخل ها سر به زانوی خاک

 و گل بی حضور شما شرمگین یا علی

همان کودک کوچه های شب کوفه ام

و محتاج لطف تو ای نازنین یا علی

وای کاشکی مثل آن کودکان کویر

شوم لحظه ای با شما  همنشین یا علی

چه بغض غریبی گلوی دلم را گرفت

توانی ندارد غزل بعد از این یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:8  توسط shivan_noori  | 

           رقص مرگ قاصدک                

 

می رسد ز راه دور ،چشم بسته قاصدک

از مسیر ناگهان ،عین عشق و شعر و شک

 

خیلی هم خوش آمدی ،روی سفره ی دلم

خب بگو چه می کشی ،بعد این همه سرک

 

بعد رفع خستگی ،صادقانه تر بگو

ابتدای بازی است یا که سر شکستنک

 

بین ما غریبه نست، جای استعاره نیست

بچه های آدمیم،بغض های مشترک

 

وامدار حیرتیم،می رویم ،نمی رسیم

روز و ماه و سال و باز ،با همان سوال و شک

 

حال و روز ما یکی ،دور دور باطلیم

چون همیشه لنگ و لال ،تلخ و ترش و بی نمک

 

از همین قبیله اند ،دختران درد چین

خواهران سیب و صبر ،کار و تاول و ترک

 

پیش چشم نسل ها ،مثل یک کتیبه ماند

روی شانه های باغ ،زخم بال شاپرک

 

خواستیم ولی نشد ،گشته ایم ولی نبود

تا کجا نرفته ایم ؟!ای خدا ،کسی کمک

 

عصر جمعه بود و تیر ،زوزه های ناگهان

باد بود و بعد از آن ،رقص مرگ قاصدک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2:16  توسط shivan_noori  | 

 

تصور کن... 

 

درختم   خسته از زخم تبر دار

مجال برگ وباری نیست انگار

رفیق لحظه های تلخ و شیرین!

مرا با دست خود در خاک بسپار

 

من و تو کبک بودیم و قناری

رها  در  آسمان ها وصحاری

تو  را با تیر طعنه تکه  کردند

مرا  دادند  دست  بی قراری

 

تصّورکن  که شاعر باشی ولال

کبوتر  باشی  و ریخته پرو با ل

درون  دخمه ای با  قفل  بسته

نمی چرخدکلیدی سال تا سال 

 

تصوّرکن  شب  است و درّه چاه

کمین   گرگ ها  را در سر راه

تصوّرکن  شبی  تاریک  و  دلگیر

خروسی هم نمی خواند سحرگاه

 

دراین جا آسمان رنگ زمین است

زمین هم چون همیشه شرمگین است

میان  ما  و  بودن  ،  بودن  و ما

دریغ  و درّه  و دیوار چین است

 

دوباره   یاد  تو  در  من  گذر  کرد

دلم  را شعله شعله شعله ور کرد

                   همین لحظه، نه، فردا هفته ی بعد

تمام   عمر   را  این  گونه  سر کرد

 

در  این   بیداد   عصر   آه  و آهن

و بن   بست  بدون  روز  و  روزن

به جان هرکه خواهی دست من نیست

زمان    نام    مرا    نامید    شیون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:15  توسط shivan_noori  | 

صبح سکته ی خروس 

 

           به بیژن خسروی عزیز به یاد لحظه های ناب از دست رفته که به هیچ قیمتی بر نخواهند گشت ای کاش کمی بیشتر کنار رودخانه می نشستیم ،کمی بیشتر زیر باران می ماندیم،کاشکی عطر آویشن و زی زاگیج ترمان می کرد کاش ترجمه ی شاعرانه ی ترانه ی توکاها و کدورت کبک ها را به زبان زیبا و زخمی مادریمان منتشر می کردیم و ای کاش های فراوانی که میدانی و میدانم در این سال های سنگی که نمیدانیم  گشایش گره هایمان در گرو گره زدن کدام گیاه و دخیل است

اگر آدرس خانه ی سلامتی و رستگاری را پیدا کردی به رسم رفاقت ،به اشارتی خرسندیم رفیق.

 

روی  جاده مانده است  رد  پایی  آشنا

کوله ی سفر به دوش ،تاول و ترک به پا

 

جاده پیچ و تاب و ایست ،جاده سنگلاخ و پرت

او ولی رسیده بود  ، پیش از  این  به انتها

 

عشق و گندم و رمه  ، خاطرات کودکی

تکه تکه ،یک یکی ،می شوند از او جدا

 

یک قناری غریب ،لال و خسته و خراب

روی شاخه می سرود ،کوچ مرد قصه را

 

سهم او از این زمان، لحظه لحظه خستگی

سهم او از این زمین ،بوته های رنج و با...

 

مانده یک قدم به پیچ ،یک وجب به حادثه

اتفاقی تازه تر  ، یک  نفس  نمانده تا ...

 

از شب غریب کوچ ،صبح سکته ی خروس

گریه  می کند  هنوز ، آسمان  روستا

 

این طرف درخت و اسب ،چشم های مزرعه

مانده منتظر به راه، می رسد به خانه یا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:33  توسط shivan_noori  | 

   رنج نامه ی سارا

 

عصر سه شنبه بود و جنگ بغض و سارا

هی می نوشت و پاره می کرد مشق شب را

 

در چشم هایش اضطرابی شعله ور بود

یاد  آور  رنج  هبوط  تلخ   حوا

 

خورشید را در دفتر خود خط خطی کرد

پایش نوشت ای آسمان  قدری  مدارا

 

برگ درخت دفترش را زرد می کرد

آتش زده  بر  ریشه های سبز  افرا

 

در ساحل طرحش نهنگی منتظر بود

تکثیر می کرد کوسه ها را دور دریا

 

در حسرت لبخند مادر بود و روزی

خود را ببیند لحظه ای آغوش بابا

 

تکرار تاک و تیک ساعت پاره می کرد

تاری که او هی می تنید و می کشید تا...

 

چیزی شبیه...نه نمی دانم چه چیزی

او را شبیه مار می کرد و  معما

 

اصلا به روی خود نمی آورد دختر

سرگرم کارش بود ساعت ها و حالا

 

برگی  نوشت  چسباند  دیوار اتاقش

هر چار گوش صفحه با تاریخ و امضا

 

 امروز من مثل شب یک هفته ی   پیش

حرف  جدیدی  هم  ندارد  صبح  فردا

 

هر کس در این خانه سرو سازی جدا داشت

این جا ،من و مادر ،پدر، تنهای  تنها

 

حس  می کنم  تنهایی ام  پایان  ندارد

حتی  اگر دنیا  بیاید  خواهرم  با...»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44  توسط shivan_noori  | 

 زیستن قطره ای

 

گر   چه   کلاف   درد  پیچیده  به پایم

گم  شد  در  آوار  غم  و غربت صدایم

 

با  بال های  باز  اگر  چه  دیرسالیست

در   درد   در   خود  پیله بستن  مبتلایم

 

  تشویش اگر چه چنگ در چشمان من زد

  بوی   نجابت   می دهد   این  دست هایم

 

  باور کنید ای سروهای ریشه در سنگ

 من   از   تبار   طاقت   سبز   شمایم

 

 من  قطره قطره زیستن را لمس کردم

من   با   زبان   حالتان   هم   آشنایم

 

با زخم های کهنه ی در خود شکستن

هر دم به عشقی پلک ها را می گشایم

 

دیشب میان خواب های خویش دیدم

دستی   قبای   صبح  می بافد  برایم

 

وگ دار های  عشق   من  امیدوارند

سر سبز  خواهد شد دوباره روستایم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط shivan_noori  | 

 نکنه کم  بیاریم تو جاده ها

                         

             

 

یاد اون روزای بچگی به خیر

دستامون بای هم پل می شدن

توی  دفترای  نقاشی مون

خارا  گل ،پرنده بلبل می شدن

 

آسمون آبی بود و غصه نداشت

غنچه ها یکی یکی وا می شدن

قطره ها دستاشون و تو دست هم

عاشق دیدن دریا  می شدن        

      

خونمون سمت گلای اطلسی

پنجره این همه تنگ و تار نبود

هیچ کسی توخونه اش قفس نداشت

قحطی پرنده و باهار نبود                                                                     

 

تو خوابا ،فرشته های مهربون

کوچه رو هی آب و جارو می زدن

انگاری ماه و ستاره می شدن

شبا تا سپیده سو سو می زدن

 

هی می گفت توگفته هاش مادربزرگ

حیفه که قصه ی آرش نباشه

من اگه قصه بگم ،نمی تونم

یادی از سوگ سیاوش نباشه

 

پدرم فصل بهار مثل درخت

حرفای سبز و پر از جوونه داشت

پر و خالی می شد از غصه ولی

رو لباش خنده ای آشیونه داشت

 

پدرم با همه ی خستگی هاش

گاهی بارون می شد و گاهی چراغ

اونقده ایستاده تا خشکی نیاد

تا نشه مزرعه بازار کلاغ

 

مادرم تموم عمر تو مزرعه

نبض گندم و گلا رو می گرفت

دستای گرم و نجیبش تو دعا

دامن سبز خدا رو می گرفت 

  

ده ما غیر خدا کسی نداشت

کوچه با خنده چراغون می شده

با دعای مادرا، درد و بلا

نصیب گرگ بیابون می شده

 

حالا ما غریبه ی  شهر خودیم

خسته وخراب و تلخ و لنگ و لال

توی نقشه ی جهان جا نمی شن

آدمای زنده  اما  ، بی خیال

 

حالا من با چن کبوتر گچی

صد تاشون شبیه یک سار نمی شن

تموم فصلا اگه بهار بشن

گلای قالی که بیدار نمی شن

 

باید این قفل لبا رو بشکنیم

جنگلا قربونی تبر شدن

چینی بال کبوترا شکست

زخمای زمونه کارگر شدن 

 

چی می شه تو این هیاهوی خزون

غزلای عاشقی رو رو کنیم

دستارو برای هم پل بسازیم

توی عطر اطلسی وضو کنیم

 

عصر ما عصر غروب و غربته

کم کمک آینه ها سنگی می شن

هر چه دیوارای آهنی بلن

آدما اسیر دلتنگی می شن

 

نکنه چراغو از ما بگیرن

اسیر شبای بی سحر بشیم

نکنه  کم بیاریم تو جاده ها

نکنه دوباره در به در بشیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:50  توسط shivan_noori  | 

 هملات کوه   Hamlátə kouh -1378    

 

 

همتی نیشته ته دوش سر آسمون  

هملات کو ته خسه ساق قروون                                   

 

 آفتاب کل ته  هارش هارش  دا                          

ماه دکته شو ته پچارش دا                               

 

ته قد دا شوی مشت ستاره

ماه تنه جفت گوش گوش واره                        

 

کتر کلی ساته ته دامن سر  

چشمه چمر کرده تنه دور و ور               

 

ته چشمه سر او،گیشتنه کیجاوون                           

ته سایه کل ریک ریکای کاکرون                      

 

وارش امو تر بهاری کرد                                  

چارده ساله عروس واری کرد                            

 

بهار امو سبزه کرده قوا ر                                    

ته دسوری دم دامه پیت چغا ر

 

کرد شه تن سبز سبز دامن

تیپ تابلی چارقد و اسبه پرهن

 

گته پرس هلی تی تب ر بوین

نفار سر میچکا کلی ر بوین

 

نوروزی خون ییمو خنه ی کنا

هل هاکرده شه چش خو ر تیکا

 

بهار نا خنه دله هنیشتن

الان و کرسی بن و تمل تن

 

خو ر بشن جان برار بهار

ور زیگرون بنشانه شه نشا ر

 

صحرای دیم وارش او  بشورده

پرس پرس اون عهد او بورده

 

الان تن پیت چغا ر کورنه

الان زخم دل دوا ر کورنه

 

بخوشته دار زلکا ر هارش

لت لته ی چکه سما ر هارش

 

گلم گلم وشکو بزوئه انار

دپته دار دور و ور ککی مار

 

اسا دیر نافسنه شو چار بیدار

نا بدا ارزا بواشه تیم جار

 

بهار به سنگ ویشار هاکرده

سیو تلی ر سبز دار هاکرده

 

یواش یواش تب تر لال هاکرده

ته زنی ر ول ازال هاکرده

 

نواخلی قشو بویه ته تن

می خال باریکی بوه ته گردن

 

اوله بزو ته دل سر دس و لینگ

لاش و تفا بو تنه الاس کینگ

 

چن سال که بی سک و سو بویه

بپاشیه ولو سلو بویه

 

ته یال هتی گر دکت و گزلیمه

هچ ماقع این جوری تر ندیمه

 

چن سال که غرصه ته قلنهار

ته جفت چش گوشه وارنه وار

 

ته دور و بر گالش و گیلا کووه؟

تلا جن و تیرنگ و تیکا کووه؟

 

کهر یابو ی شیره شیره کو وه

بها ر ما پلنگ لیره کو وه

 

للوا چمر نکنه وا نی انه

چار بیدارون ونگ و وا نی انه

 

 

کیج کیجای افتو به ذوش کوونه

چونا سر شلیته پوش کو ونه

 

بشکسه نی بوسه گلی چی بوام

بپاته تن ،گلی گلی چی بو.ام

 

یاد تره سلطون بشکسه بال

کتلم به دس گسن رمه ی دمال

 

گسن رمه چی بو کو پای مال

قرخ هالکرده محله ر ورگ و شال

 

اسنگا سر دب مزلی بویه

گنم زمی گل کلی بویه

 

دیما بخوشته کو وه ورف و وارش

شه راسه راه گم هاکرده گالش

 

خشکی زمی ر لا سرین هاکرده

ورزیگر ر خنه نشین هاکرده

 

بس که بزوئه راه و روز شیر کا خال

کیله ،زمی کیمه بویه پامال

 

دوش هیته مرز و مال سیو تلی

نا اتا گل مین نا پاپلی

 

سیل هاکرده بورده پار پیرار ر 

 گنم کفا شیکا رمه تلار ر

 

جنگل و کوی تن و په کهو ء

 تلا نخون و مست و منگ خوء

 

وا کله ی تش و دی ر دکوشته

بچا هوا مه امد بکوشته

 

گر دکته بخت نوشا اونما

بهار بی نی انه کوچه گلیا

 

محله دله مشت ونه پیر و جوون

ورزی گر و گالش و کرد و چپون

 

 

اسا به غیر از پنج –شش تا پیر و پار

با د سه تاکچیک وچه و مال دار

 

با هف –هشتا فقر و بی پاو زار

محله دله نجمنه اتا دیار

 

بوارسه محله ر دل واپسی

آخر ترکشنه غم بی کسی

 

خالی خنه و من و چش و برمه

کی وئونه ای بهار و ماه مارمه

 

چن ساله که نی انه پیتک وا

چی بویه کجه بورده چلچلا

 

هلا له مرز لو ر سو نکنه

دار گیسه ر وا ولو نکنه

 

یخ بزوئه دل مشت آرزو

زرشک گله خله تمه نوچ نزو

 

کور و کتین شیون سیو چش

همه جا وارنه شو تلای خونش

 

بکلسه ته دل سر میرکا

تر اشنه غریبی کنه تیکا

 

شه سبز کلمد سیو هاکرده

انه گتی تنه ر او هاکرده

 

ته بن و بار بئو کلی بزوئه

ته گس و گردن ونالی بزوئه

 

مه دل جور ته تن و په کهوئه

هتی بپیس دار چله چوئه

 

تاریک شو مه دل ستاره وونه

ته بی کسی یر پاره پاره وونه

 

تاریک شو تن شماله کمه

تیر بخرده پلنگ ناله کمه

 

 

ته بی قراری یر قرار ر دیمه

تموم شه دار و ندار ر دیمه

 

ته لوی سر دل ر قناری کمه

بهار سر لحظه شماری کمه

 

گله گله ته دل غم ر چیمه

دواره ای بهار دم ر ویمه

 

 درسه که گر دکته زمونه

ورده وچه لال و تلا نخونه

 

دمه تر تنهایی پیر هاکرده

غرصه تر بسوسه سیر هاکرده

 

هملات کوه دماوند ساق دوش

غرصه نخر شه سر کله ر نروش

 

دنیا همیشه این  جوری نمونه

تاریک شو شونه صوایی خونه

 

دواره ای خدا خدایی کنه

ته چشمه او ر دوایی کنه

 

روش کفنه صحرای کوک و کتر

کتر کلی سازنه ته دامن سر

 

دواره ای رد وئونه شال و دله

مرز مرز لو ر سو کنه هلاله

 

روجا سر زنه دنیا ر دواره

آسمون گارسنه شو ستاره

 

تو راس گنه ته دور و ور تاریکه

اتکه لشس هاکن صوایی نزدیکه

 

دس رعصا  دل ر ته اورسی کمه

ته سایه کل سیک ار عروسی کمه

 

 

همیشه همیشه وومه همدم

ته دل زخم سر الارمه ملهم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 7:6  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:29  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:27  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:21  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:17  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:11  توسط shivan_noori 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:4  توسط shivan_noori  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:56  توسط shivan_noori