چشم ها چه می بینند
این خاک نه بوی «بنان» می دهد
و نه طنین ترانه ی« طالب»
ونه صدای تفنگ« میرزا »یی که نداشتیم
«به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خودرا»
این جا
سنگ ها به تعداد گنجشک هاست
پارک ها به زبان زباله سخن می گویند
و همسایه ها
با تماشای عکس های ماهواره ای جنگل و دریا
دلی تازه می کنند
هنوز هوای مهی
مهلتی برای غارت قرقاول و درختان است
و به همین سادگی
«افرا »ها به جرم جوانی
دسته ی بیل و تبر می شوند
با مردانی گریم شده
و اره های برقی بی صدا
مدت هاست
قیمت خروس را
ترازو تعیین می کند
نه صدا و سیمایش
و
بهترین اسب ها
در ویترین ها رژه می روند
من در مزرعه زاده شدم
مادرم در مسابقه ی «نشا »جا ماند
وهم چنان
م
ی
د
و
د
با غیرت هزار رستم و گرد آفرید
این جا
هیچ زارعی به مزرعه اش بدهکار نیست
به بانک و بنک دار و نزولیست های حرفه ای چرا
من بزرگ شده ام
پدرم کوچک
پدر بزرگ با عصا به ایوان خانه می آید
و جاده و دریا هنوز هم بوی مرگ می دهند
این جا تا چشم کار می کند زخم
وتا دلت بخواهد نمک فراوان است .
