درختم خسته از زخم تبر دار
مجال برگ وباری نیست انگار
رفیق لحظه های تلخ و شیرین!
مرا با دست خود در خاک بسپار
من و تو کبک بودیم و قناری
رها در آسمان ها وصحاری
تو را با تیر طعنه تکه کردند
مرا دادند دست بی قراری
تصّورکن که شاعر باشی ولال
کبوتر باشی و ریخته پرو با ل
درون دخمه ای با قفل بسته
نمی چرخدکلیدی سال تا سال
تصوّرکن شب است و درّه چاه
کمین گرگ ها را در سر راه
تصوّرکن شبی تاریک و دلگیر
خروسی هم نمی خواند سحرگاه
دراین جا آسمان رنگ زمین است
زمین هم چون همیشه شرمگین است
میان ما و بودن ، بودن و ما
دریغ و درّه و دیوار چین است
دوباره یاد تو در من گذر کرد
دلم را شعله شعله شعله ور کرد
همین لحظه، نه، فردا هفته ی بعد
تمام عمر را این گونه سر کرد
در این بیداد عصر آه و آهن
و بن بست بدون روز و روزن
به جان هرکه خواهی دست من نیست
زمان نام مرا نامید شیون
