رنج نامه ی سارا
عصر سه شنبه بود و جنگ بغض و سارا
هی می نوشت و پاره می کرد مشق شب را
در چشم هایش اضطرابی شعله ور بود
یاد آور رنج هبوط تلخ حوا
خورشید را در دفتر خود خط خطی کرد
پایش نوشت ای آسمان قدری مدارا
برگ درخت دفترش را زرد می کرد
آتش زده بر ریشه های سبز افرا
در ساحل طرحش نهنگی منتظر بود
تکثیر می کرد کوسه ها را دور دریا
در حسرت لبخند مادر بود و روزی
خود را ببیند لحظه ای آغوش بابا
تکرار تاک و تیک ساعت پاره می کرد
تاری که او هی می تنید و می کشید تا...
چیزی شبیه...نه نمی دانم چه چیزی
او را شبیه مار می کرد و معما
اصلا به روی خود نمی آورد دختر
سرگرم کارش بود ساعت ها و حالا
برگی نوشت چسباند دیوار اتاقش
هر چار گوش صفحه با تاریخ و امضا
امروز من مثل شب یک هفته ی پیش
حرف جدیدی هم ندارد صبح فردا
هر کس در این خانه سرو سازی جدا داشت
این جا ،من و مادر ،پدر، تنهای تنها
حس می کنم تنهایی ام پایان ندارد
حتی اگر دنیا بیاید خواهرم با...»
