تبليغاتX
تلاجن-Talajen

تلاجن-Talajen

شعر ،نقد و مقالات ادبی و ...

 نکنه کم  بیاریم تو جاده ها

                         

             

 

یاد اون روزای بچگی به خیر

دستامون بای هم پل می شدن

توی  دفترای  نقاشی مون

خارا  گل ،پرنده بلبل می شدن

 

آسمون آبی بود و غصه نداشت

غنچه ها یکی یکی وا می شدن

قطره ها دستاشون و تو دست هم

عاشق دیدن دریا  می شدن        

      

خونمون سمت گلای اطلسی

پنجره این همه تنگ و تار نبود

هیچ کسی توخونه اش قفس نداشت

قحطی پرنده و باهار نبود                                                                     

 

تو خوابا ،فرشته های مهربون

کوچه رو هی آب و جارو می زدن

انگاری ماه و ستاره می شدن

شبا تا سپیده سو سو می زدن

 

هی می گفت توگفته هاش مادربزرگ

حیفه که قصه ی آرش نباشه

من اگه قصه بگم ،نمی تونم

یادی از سوگ سیاوش نباشه

 

پدرم فصل بهار مثل درخت

حرفای سبز و پر از جوونه داشت

پر و خالی می شد از غصه ولی

رو لباش خنده ای آشیونه داشت

 

پدرم با همه ی خستگی هاش

گاهی بارون می شد و گاهی چراغ

اونقده ایستاده تا خشکی نیاد

تا نشه مزرعه بازار کلاغ

 

مادرم تموم عمر تو مزرعه

نبض گندم و گلا رو می گرفت

دستای گرم و نجیبش تو دعا

دامن سبز خدا رو می گرفت 

  

ده ما غیر خدا کسی نداشت

کوچه با خنده چراغون می شده

با دعای مادرا، درد و بلا

نصیب گرگ بیابون می شده

 

حالا ما غریبه ی  شهر خودیم

خسته وخراب و تلخ و لنگ و لال

توی نقشه ی جهان جا نمی شن

آدمای زنده  اما  ، بی خیال

 

حالا من با چن کبوتر گچی

صد تاشون شبیه یک سار نمی شن

تموم فصلا اگه بهار بشن

گلای قالی که بیدار نمی شن

 

باید این قفل لبا رو بشکنیم

جنگلا قربونی تبر شدن

چینی بال کبوترا شکست

زخمای زمونه کارگر شدن 

 

چی می شه تو این هیاهوی خزون

غزلای عاشقی رو رو کنیم

دستارو برای هم پل بسازیم

توی عطر اطلسی وضو کنیم

 

عصر ما عصر غروب و غربته

کم کمک آینه ها سنگی می شن

هر چه دیوارای آهنی بلن

آدما اسیر دلتنگی می شن

 

نکنه چراغو از ما بگیرن

اسیر شبای بی سحر بشیم

نکنه  کم بیاریم تو جاده ها

نکنه دوباره در به در بشیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:50  توسط shivan_noori  |