ققنوسانه
سینه ها از سادگی خالی شدند
خنده ها بر لب لگد مالی شدند
رود ها خشکید وچشمه خواب رفت
شب به جا ماند و ولی مهتاب رفت
مثل آهی در گلو ماندیم ، چرا ؟
سو گوار آرزو ماندیم ، چرا ؟
بالمان در حسرت پرواز ها
دستمان در دست دست اندازها
قلب ها نارنج های لک زده
عشق ها بیمار و نارنجک زده
لحظه لحظه سرد تر می شویم
مثل کوهها سدّ معبر می شویم
آی جنگل ،آی جنگل زار کیست؟
صید سار و داروگ ها کار کیست؟
باغ را در خشک سال انداختیم
رود را از شور و حال انداختیم
آی ما فانوس را گم کرده ایم
راه اقیانوس را گم کرده ایم
آی مردم ! ما کبوتر بوده ایم
صاحب احساس دیگر بوده ایم
صاحب پروانه و صبح و بهار
وارث آببنه های بی غبار
هر غمی را غم ربایی بود ،نه؟
هر غریبه آشنایی بود نه؟
آه از این لحظه های بی کسی
وای از بیماری دل واپسی
درد من باران شد و ریزش نکرد
بغض من افعی شد و خیزش نکرد
قافیه سدّ مسیرم می شود
قافیه ! باز آی دیرم می شود
لحظه ها رفتند و من جا مانده ام
پشت دیوار اگر ها مانده ام
سینه را غم شکل کندو کرده است
شادیم را غصه پارو کرده است
رقص در باران و شالی یاد باد
روز های بی خیالی یاد باد
باد بادک بازیم ، یادش به خیر
آدمک ها سازیم ،یادش به خیر
وای ما ،دل چرم دباغی شده
روح در تسخیر تن یاغی شده
روح در ندان تن تسخیر شد
بال های ا وجمان تبخیر شد
جام جم دل بوده و ما بی خبر
در پی آییه عمری در سفر
نان و ایمان را یکی پنداشتیم
عقل و شیطان را یکی پنداشتیم
زیر باران سنگ بودن تا به کی؟
هی اسیر رنگ بودن تا به کی؟
آشنای عشق مستوری چرا؟
در قفس واماندن و دوری چرا؟
تا به کی ماندن میان این حصار
زندگی را زنده کن ققنوس وار
لذّتی دارد دوباره تر شدن
با دو دست خویشتن دیگر شدن
عشق یعنی سوختن در سادگی
هجرت از خود تا ابد افتادگی
عشق یعنی شعله در شمشاد تن
چون شقایق داغ بر تن داشتن
خیز بر جان زیور یا هو زنیم
جاده ای از خویشتن تا او زنیم
خیز و از این غورگی انگور شو
دار بر پا کن کمی منصور شو
روز یا شب وقت ماندن نیست، هست؟
فرصت آرام راندن نیست ، هست؟
ش ی و ن –ن و ر ی
