در مقدم بهار و درختانی که به هزار زبان در سخنند.

ای غریب آشنای دشت و کوه

ای شکیبای همیشه باشکوه

 

یادگار سال­ های تلخ و شور

می­ بری دل را به رویاهای دور

 

برگ برگ قصه­ هایت خواندنی

رقص تو در باد و باران دیدنی

 

گر چه هر فصلی تماشایی­ ترین                                     

عشوه هایت جان فریب ودلنشین،

 

در بهاران دل ربا­تر می­ شوی

می­ روی بالا کبوتر می­ شوی

 

شهر در زیبایی­ات گم می­ شود

کوچه سرشار تبسم می­ شود

 

گر چه بی­ هنگام و دیر آید بهار

لال و لنگ و سر به زیر آید بهار،

 

گر چه باشد سال، سال داس­ ها

خشک گردد چشمه­ ی احساس ­ها،

 

باز با لبخند می­ خوانی سرود

بی حضور حضرت باران و رود

 

با سبدهایی پر از گل می رسی

دست در آواز بلبل می رسی

 

درد قُمری راتسلّا می­ دهی

سار را در قلب خود جا می ­دهی

 

شعر می­ جوشد زسر تا پای تو

مثنوی ساز است مولانای تو

 

ای حیات تو شگفت انگیزتر

ریشه هایت از تبر هم تیزتر

 

کاشکی چشمی به تو می دوختیم!

زندگی را از تو می آموختیم.

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:30 | نویسنده : shivan_noori |

                                 
با سلام فصلی از کتاب ( از بلده چه می دانیم ) به ادبیات و شاعران منطقه اختصاص یافته است که چکیده ی آن در ادامه می آیید.
                                  در محضر شاعران منطقه ی بلده
                                   
   در تبار شناسی بنیان گذاران  فرهنگ و تمدن ایرانی -  اسلامی، مازنی ها درصد غیر قابل انکاری را به خود اختصاص داده اند و بیش و کم در عرصه ی علوم مختلف، چراغی روشن از پروردگان دامان این خاک پاک، سو سو می زند. اگرچه این نقش و سهم تاکنون به دقّّت واکاوی نشده و ارج و ارزش آن نامکشوف مانده است امّا چیزی از اصل قضیه نمی کاهد. و یقین دارم با فرونشستنن غبار تجاهل و تغافل و حاکمیّت عقلانیّت و اصول علمی در پژوهش های ریز و درشت، این سهم و نقش – اگر چه شاید دور و دیر – نمایانده خواهد شد. با این همه ، بیم فراموشی و موریانه زدگی بسیاری از آثار و اسامی به جهت همان تغافل و تجاهل موروثی تاریخی – هم چنان با من هست و رهایم نمی کند .چرا که از نزدیک شاهد ماجراهایی از این دست بوده و هستم.به قول نیمای خودمان «امدادی ای رفیقان با من»
       حضور« ابو سلیک گرگانی» در صدر سرایندگان شعر پارسی،« فخرالدّین اسعد گرگانی» ، خالق نخستین منظومه ی لیریک و غنایی ادب پارسی، «عنصر المعالی» ، خالق اثر ارجمند قابوس نامه، « مرزبان بن رستم »، آفریدگار اثر سترگ مرزبان نامه به زبان تبری، « سراج الدّین قُمری آملی » از شاعران شاخص سبک عراقی ، « طالب آملی» از منظومه های  سبک اصفهانی و هندی ،«محمود فدایی مازندرانی» صاحب طولانی ترین ترکیب بند عاشورایی ادب فارسی با بیش از چهار هزار بیت ،« نیما یوشیج »  پدر شعر نو فارسی و نماینده ی مدرنیته در شعر معاصر ایران ، « دکتر پرویز ناتل خانلری »زبان شناس وپژوهنده ی کم نظیر علمی و ادبی و استاد بر جسته ی دانشگاه ، « صادق هدایت »، بزرگ ترین و پیچیده ترین نویسنده ی ادبیات داستانی معا صر، محمد زهری، سلمان هراتی ، دکتر حسین خطیبی، دکتر حسن هنرمندی، محمود فلکی،  و.... از هزاران استوانه های ارجمند و فراموش نشدنی در عرصه ی ادبیات فارسی اند که آوازه ی آن ها مرز ایالت و ولایت را در نوردیده و اشتهاری ملّی و جهانی یافته اند.
        تاکید می کنم که این افراد چهره های شاخص در عرصه ی ادبیات اند و به همین سیرت و صورت در همه ی حوزه های دانش اعم از ریاضی،  نجوم،  پزشکی ، موسیقی، هنر خوش نویسی، عرفان و ...از خطّه ی مازندران، مردانی بزرگ و سترگی برخاسته اند.
            زنده یاد « محمد طاهری شهاب » در اثر پژوهشی خود با عنوان« تاریخ ادبیات مازندران » که به کوشش دکتر زین العابدین درگاهی درسال 1388 منتشر شده است، آماری از افراد شاخص در عرصه های مختلف علم و هنر را ارائه می دهد که ذکر آن خالی از لطف نیست این آمار عبارتند از « مورخ چهارده نفر، ریاضی دان و منجّم، پانزده نفر، عُرفا، بیست و هفت نفر، حکما و فلاسفه، بیست و شش نفر، فقها و محدثین، سی و شش نفر، علمای روحانی معروف، نود و شش نفر، نویسندگان چهل و یک نفر، شعرا دویست و پنجاه و شش نفر از متقدمین و متاخرین، هنر مندان خوش نویس، نه نفر و... » واین آمار محصول تلاش یک نویسنده است و شامل همه ی متقدمین و متاخّرین نمی باشد . به عبارت دیگر به جهت پراگندگی جغرافیایی و احتساب گرایش های پژوهنده و دلایل متعدد دیگر، هرنوع آماری از این دست نسبی و ناقص خواهد بود و شمول و جامعیّت صد در صد را ندارد.و نتیجه این که این آمار بیش از آن چیزی است که ذکر و ارائه شده است.
     هم چنین در تذکره ای دیگر به نام «سبوی سخن » از ایرج اصغری در سال 1390 از دویست و هشتاد و هفت شاعر و صاحب آثار ادبی منظوم  مازندرانی یاد شده است که متاسفانه این آثر هم در بر دارنده ی تمامی شاعران شاخص و پیشگام مازندرانی نیست .به عنوان نمونه در این اثر از دو سه نفر از شاعران منطقه ی بلده یاد شده است که می تواند مشتی از خروار باشد.
    کم نیستند آفریدگان آثاری که بنا به هزار دلیل نتوانسته اند  یا نخواسته اند آثار خود را به زیور طبع بیارایند تا همگان را از رایحه ی خوش جان زایه های خویش بهره مند سازند و کم نیستند افرادی که با عمری تلاش و مجاهدات علمی، مجال بروز و ظهور نیافته اند  و نیز فراوان است آثاری که در دست وارثان کم توجّه خاک می خورند و خاموش و فراموش می شوند. راقم این سطور،  مقاله ی مبسطی در همین راستا در مورد لزوم چاپ دفتر و دیوان « علی خاتمی نوری معروف به علی بن ولی » در سال های گذشته در هفته نامه ی « سور دار» منتشر کردم و اکنون این ضرورت را در مورد آثار ایشان و دیوان فاخر زنده یاد « محمد تقی رفیعی نوری »  که شخصا چند سالی سعادت حضور در محضر ایشان را داشته و از نزدیک با کم و کیف آثارش آشنا هستم ،عاجزانه استدعا دارم .و هم نفس با مولانا می گویم .
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود       
گرتواش بالش کنی هم می شود
لیک از او مقصود این بالش نبود        
علم بود و دانش و ارشاد و سود...
            شنیده ها حاکی است اخلاف علی بن ولی چند نمونه از مدایح و مرّاثی او را در جزواتی منتشر کرده ا ند که اصلا در حدّ و شان مقام شاعرانه ی او نیست و من دلیل اصلی این بی توجّهی را عدم درک درست ضرورت زما نه و جایگاه شاعرانگی علی بن ولی در میان شاعران آیینی مازندران و ایران می دانم و امیدوارم این ضرورت تاریخی در مورد این دو شاعر شاخص منطقه تحقق یابد که کمترین فایده ی آن تقدیم دو دیوان شعر فاخر به گنجینه ی گرانسنگ ادب فارسی است.
        تاخیرتاریخی ما چیزی نیست که انکارش کنیم ویا با دلایلی پوشالی آن را توجیه نماییم . معتقدم تشکیل انجمنی علاقه مند با پشتوانه ی مالی مورد نیاز جهت پژوهشی عالمانه و قابل استناد از ضروریات پژوهشی استان و منطقه ی بلده است.که همّت مسولین دلسوز فرهنگی و یا خادمان گمنام علم و ادب و فرهنگ را می طلبد.
          متاسفانه تتبعی جدّی در پیرامون چهره های علمی و ادبی منطقه ی بلده صورت نگرفته است امّا آنچه از تواریخ و تذکره بر می آید . منطقه ی بلده و درّه ی ییلاقی نور یکی از مناطق فرهنگ پرور و دانش خیز مازندران بوده است و سهم عمده ای به لحاظ پروردن چهره های شاخص فرهنگی در میان آبادی های شهر و روستاهای مازندران به خود اختصاص داده است که سه نمونه ی شاخص آن در روزگار معاصرعبارتند از نیما یوشیج ، غلامحسین بنان، و دکتر غلامحسین صدیقی و...
        این جانب در یک اثر پژوهشی دانشگاهی که در سال های گذشته توفیق انجام آن را یافته  و به  شناختنامه ومعرّفی شاعران سرزمین نور و مورفولوژی آثار آن ها با مراجعه به تذکره های متفاوت، تحقیقات کتابخانه ای، تحقیقات میدانی و حضوری پرداخته ام و محضر تعدادی از آنها را درک کرده ام و لذت مصاحبت کسانی چون سیروس طاهباز و محمد تقی رفیعی را هرگز فراموش نخواهم کرد.
      در تواریخ و تذکره ها افراد زیادی با لقب یا فامیلی نوری مذکورند. این که آیا همه ی آنان از سر زمین نور هستند، جای تردید است و هیچ قطعیتی در این باره وجود ندارد و دیگر این که چه تعداد از این افراد مشخصا از آبادی های منطقه ی بلده اند، کاری دشوار تر است و باید با احتیاطی بیشتر سخن گفت. چرا که آدرس اشتباه  سر از ناکجاآبادی درمی آورد که هزینه و تاوان شکننده و سنگینی خواهد داشت. متاسفانه بسیاری از افراد به جهت تعصبات قومی و ولایتی، چنین خطاهایی رامرتکب شده اند که در برخی از کتب و سایت ها موجود است. و به هیچ عنوان در تحقیقات علمی قابل استناد و استفاده نیستند.
      امّا آنچه که این حقیر در گذر زمان و تتبعات مختلف یافته و بدون دغدغه ی « مکان و مکین» اسامی آنان را اعلام می کنم به شرح زیر است. چنان که ذکرشد. لیست شاعران منطقه ی بلده طولانی تر از این خواهد بود اما به دو دلیل روشن چنین است .
                یکی این که اشراف لازم بر همه ی کسانی که در عرصه ی شعری تلاش می کنند به جهت مهاجرت وپراکندگی زیست محیطی و مخدوش شدن عقبه ی موطنی را نداریم و دیگر این که در مورد متقّدمین به جهت عدم وجود « اتوبیوگرافی »  و مشخص نبودن نقطه ی دقیق زایش و رویش و بالش و میلاد و مرگ با احتیاط ویژه سخن می گویم.
          آنچه در ذیل می آید اسامی شاعران منطقه ی بلده است که یا آثاری منتشر کرده اند و یا نام ونشان و آثاری از آن ها در تذکره ها و جُنگ های ادبی موجود است و در مورد زادگاه، زیستگاه و نسل و نسب آن ها به منطقه ی بلده تردیدی نیست
1-علی اسفند یاری«  نیما یوشیج » ازیوش 1338-1276 »
2- محتشم السلطنه ی اسفند یاری « سیاستمدار و شاعر از یوش،1323 -1246 »
3- مرتضی توکلی ، « نورالدین، از دونای علیا، تولد 1313 ه.ش »
4- فتح الله خسروی « معلم و شاعر ،  از نج ،  1375-1297 »
5-علی حاتمی نوری« علی بن ولی، معلم و شاعر برجسته ی آیینی، از پیل، 1351-1286 »
6- شیخ محمد باقر سلطان احمدی،کوکب ثانی، « عالم دینی و شاعر اهل بیت، از بلده  1373-1304 »
7- علی اکبر توکلی نوری ، « دونای علیا ، وفات 1359 »
8- دکتر حسین خطیبی نوری «شاعر ، نویسنده و استاد برجسته ی دانشگاه ، از بردون، 1295-1381
9- محمد تقی رفیعی نوری « معلم و شاعر ، از پیل، 1310-1380»
10- زین العابدین شاه حسینی ، «از اوزکلا، وفات 1324 »
11-محمد رضا عمید نوری ، « معلم ، شاعر ، صاحب مجموعه ی  گلزار ادب، از ناحیه »
12- نیّر نوری،« غلامحسین کیا حسینی » صاحب دیوان شعر و هشت اثر دیگراز بلده،  1206 ا-1306 »
13- بیژن خسروی ،« شاعر و نویسنده ، از نج تولد 1345 »
14-حمزه رفیعی، « شاعر از پیل ، تولد 1334 »
15 - حمید رضا عباسی مقدم ،« شاعر ، از نج، 1341 »
16- مشرق نوری، « شاعر ، از بلده ، تولد 1238 ه.ق وفات 13110شمسی »
17-علی برزگر ، معلم ، خوش نویس و خطاط و شاعر ، از نج ، تولد 1350 »
18- نصر الله سلطان احمدی ، « کوکب ثالث ، از بلده ، تولد،      »
19- جمال شهران، «شاعر  و ژورنالیست، از بردون، 1300- 1358 »
20- خرد نوری ، «میرزاعلی مردان ، از بلده،  فات 1098 »
21- عبدالله بهزادی، «شاعر، پزشک وسیاستمدار،از یالرود، 1305-1355 » سراینده ی شعر معروف سرود بهاران با مطلع:
«هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید    پرستو به بازگشت زد نغمه ی امید...»
23- شیخ حسن ملا معروف به عاجز نائیج،۱۲۲۵تا ۱۲۳۰ - ۱۳۳۰ از ناحیه
24- رضا بهزادی،شاعر و مداح و مرثیه سرا، تولد 1363-1297
25- افشین اعلا، شاعر ونویسنده،1348، میناک

26_ جعفر محدث، شاعر و محقق، 1322، روستای پیل
27- عباس حسن پور « شیون نوری، شاعر و نویسنده و پژوهشگر ، از نج ، 1349 »و...
 قبل از ارائه ی نمونه ی اشعار از برخی از شاعران ذکر چند نکته را ضروری می دانم
        نخست این که این لیست به هیچ وجه جامع نیست ازآنجایی که گامی نخست است امید وارم موجب فتح بابی شود و صاحبان و وارثان آثار خود را بهتر و بیشتر به هم ولایتی های خود بشناسانند و نویسنده ی این مقاله را در تکمیل«  تذکره ی شاعران نور و بلده » یاری نمایند.
       ودیگر این که در این گام هدف فهرست کردن و شماره کردن صاحبان آثار شعری است بدون در نظر کرفتن کمّیِت ها و کیفیّت ها و غث و سمین فرمیک و مضمونی آثار وگرنه حساب کسی مثل نیما یوشیج که چهره ای جهانی است و تمام عمر خویش را صرف سرودن و تعالی ادب ایران کرد از من و شاعرانی چون من جداست .
       ودیگر این که در میان چهره های ادبی منطقه ی بلده و حتی استان تعداد شاعران زن کلاسیک و متقدم بسیار نادر است واز این منظر، ادبیات منطقه، ادبیاتی مذکر و فالوسنتریک و نرینه محور است. در منابع معتبر تعداد زنان شاعر مازندرانی را کمتر از تعداد انگشتان دست نوشته اند . در منلع معتبری چون تاریخ ادبیات مازندران اسامی شاعران زن عبارتند از:« ستی النسا بیگم، خواهر طالب آملی، عصر صفوی، ایران داوری ساروی، طلعت بابلی،عذرا کشاورزبابلی و ماه منظر سواد کوهی .در شعر شاعران نامبرده مثل سروده های پروین اعتصامی، تهی از اختصاصات ادبی – هنری زنانه است.
پیشکسوت شاعران زن در سرزمین نور، بانویی است به نام نیره ی میر فخرایی(  1370 - 1299) شاعر و مترجمی توانا که برای نخستین بار در میان بانوان ایرانی جایزه ی فرهنگی یونسکو را دریافت کرد.
نام نیره ی میر فخرایی متاسفانه در منابع معتبر مازندران مثل تاریخ ادبیات طاهری شهاب و سبوی سخن نیامده است .راقم این سطور برای نخستین بار شاید در سال 1383 مقاله ای با عنوان « گرد آفریدی که تو بودی» به شرح بیوگرافی و تحلیل ساختاری چند اثر او از جمله شعر معروف و ستایش بر انگیز « وطن من » پرداخته ام.
« سیمون دوبوار» نویسنده ی فرانسوی معتقد است « ما زن و مرد متولد می شویم اما با عملکرد فرهنگ به مونث یا مذکر تبدیل می گردیم» معنی حرف دوبوار این است، که آن چه نگذاشت رودخانه ی احساس و اندیشه ی زنانه ی هنرمندان زن جاری شود ( در نوع نگاه و کلمات، نحوه ی کاربرد و بسامد واژگان و ...) دلایلی فرهنگی، اجتماعی، تاریخی، اقلیمی و... دارد.
نخستین دلیل تاریخ و فرهنگ مذکر ما چنان که گفته شد، غلبه ی مردسالاری و نرینه محوری است که باعث پس روی یا انفعال زنان از حضور درعرصه ی به اصطلاح فرهنگی و بروز احساسات و درونیات مختص خود، شده است.
و دلیل مهم دیگر که می تواند سندی از نستوهی و وظیفه شناسی دیکته نشده ی زنان هنرور این مملکت تلقی شود، حضور به موقع آنان در دقایق اضطراب این مرز و بوم می باشد. بدین معنی که کشوری که به دلایل تاریخی، جغرافیایی و استراتژیکی اش ، هرگز خواب راحتی را به چشم خود ندید وملتی که در تمامی عمر خویش ، پا در رکاب ، به دنبال دفع پاتک و ایلغار اهریمنان بود و زنانی که خود بنا به وظیفه انسانی و ناسیونالیستی و ... جای خالی میدان های رزم را پر کرده اند، چگونه بساط بزم برپا سازند.
بنا براین اگر زن صاحب قلمی در این عرصه های خون و خطر، به مشق احساسات نازکانه ی خود نپرداخت و همنوا و هم رکاب با مردانش به دفاع از مام میهن پرداخت ، نه تنها ایرادی در میانه نیست بلکه عین مسئولیت و تعهد هنرورانه ی اوست.
با این مقدمه باید بگویم، نیره ی میرفخرایی، به گواهی آثارش ازجمله ی این زنان است که تحت تاثیر آن فرهنگ و این جبر تاریخی، خالق آثاری مردانه است. در قطعه ای که از او خواهیم خواند، میرفخرایی یادواره ی برخی از زنان ورجاوند شاه نامه است که گیسوان راکلاف کرده  در کلاه، مجال هر نوع جولان اهریمن را می رباید و به دفاع از کیان خویش می پردازد.
قطعه ی « وطن من » از جمله ی مردانه ترین شعرهای زن ایرانیست که به جهت لحن حماسی، وزن و پردازش حسی – انتزاعی دارای پتانسیلی بالاست و می تواند نمونه ای عالی از اشعار وطنی تلقی گردد.
اگر چه با پاره ای از واژگان می توان به زن بودن خالق این اثر پی برد اما آن چه که درنگاه نخست متبلور می شود غیرت، شهامت ، صداقت ، وفای به عهد، اتکای به نفس، آری ها و نه های« ژاندارک» گونه است.
میر فخرایی در این اثر با سرزمینش به گفت وگو می نشینند، محنت ها و محبت هایش را واگویه می کند، دوست می دارد، عشق می ورزد، مهر می کارد، وطن ر ا فقط برای خودش نمی خواهد اما خودش را فقط برای وطنش می خواهد و هیچ جایی دلپذیرتر از وطنش نیست. نه در خاک و نه در افلاک.
 
                                           
 وطن من
                                  
ای خاک  نیاکان من ای مهد دلیران
ای مفخر تاریخ کهن، ای وطن من
از روزازل مهر تو با شیردرون شد
 با جان برود مهر تو بیرون ز تن من
از بام تو هرگزنکشم پر سوی افلاک
محکم شده در دام وفایت رسن من
پرداخته و ساخته از تربیت توست
  آداب و قوانین و رسوم و سنن من
این جا هنر آموختم  و قدر شناسم
  رنجی که تو بردی پی آموختن من
بیگانه  گرم خویش بخواند ، نتواند
از یاد وطن دورکند خویشتن من
گر قطعه ای ازخاک توافتد به کف غیر
  سر پنجه ی غیرت بدرد پیرهن من
از زن نشناسی تو به جز خنجرمژگان
  ای خصم ! بیندیش ز خنجرزدن من
ای باغ وطن،ای همه سوسن،همه نسرین
   ای بوی خوشت،عطر گل و یاسمن من
در بزم تو با جامه ی زیبای عروسان
  بستند به گل، زلف شکن در شکن من
چون بافته شد پیرهن بخت من این جا
 باید که در این خاک ببوسد کفن من
      ونتیجه این که تا چند دهه ی قبل تعداد شاعران زن در مازندران بسیار محدود بود و از میان تعداد اندک شناخته شده، شعر و سروده های آنان صبغه ای کاملا مردانه دارد.این وجه در شعر وطنی خانم  « ایران داوری» ساروی که در صفحه ی 722 تاریخ ادبیات مازندران آمده،کاملا نمایان و مشترک است.
        دیگر این که به جز نیما  مجموعه آثار محمد رضا عمید نوری با عنوان « گلزارادب»  ،و سروده های شهران در دو دفتر با عنوان«  رقص ساحل » و « بارگاه خیال » و از شیون نوری یک اثر با عنوان « این شعر درخت خواهد شد » به زیور طبع آراسته شده است .
        از میان افراد مذکور پس از نیما ، جمال شهران ، محمد تقی رفیعی نوری ، و علی بن ولی از چهره های پرکارادبی منطقه ی بلده اند و صاحب آثاری فاخر و اثر گذار . مجددا از وارثان آثار، متموّلین و متولیان فرهنگی تقاضا می شود به چاپ و نشر دفتر و دیوان آن ها بپردازند قبل از این که این آثار بیش از این در محاق فراموشی و تبعید قرار گیرند.
         ودیگر این که از میان شاعران مذکور جمال شهران، بیژن خسروی و شیون نوری از جمله ی کسانی هستند که به مکتب نیمایی و مکاتب شعری پس از او رغبت نشان داده و آثاری در فرمهای نوین ونیمایی ارائه کرداه اند بنابراین به گواهی آثار موجود، غالب شاعران منطقه ی بلده شاعرانی کلاسیک در عرصه ی فرم ، سازه ها ساخت و بافت و مضمون و محتوا هستند.
        وآخرین نکته این که به علّت حضور و استمرار  طلانی علویان در مازندران و ارادت قلبی مازنی ها به مولا و مقتدای خود حضرت علی«ع» به لحاظ ممضمونی ، شعر آیینی و مذهبی که رویکردی مدیحه سرایانه دارد ، رتبه ی نخست را در میان شاعران متقدّم مازندران و به تبع شاعران منطقه ی بلده راداراست به طوری که مجموعه ی شعر علوی سرایان منطقه ی بلده می تواند به عنوان اثری قابل ملاحظه  و ارزشمند جمع آوری و ارائه گردد

 داروگ / « نیما یوشیج »
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند :«می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروگ کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من
که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران –
قاصد روزان ابری ، داروگ کی می رسد باران؟
 

مادر  /  « مرتضی توکلی »
سر و جانم فدای جان مادر                             
که پر مهر است بس دامان مادر
دلم خواهد ببوسد هر شب و روز                        
سر و دست و لب و دندان مادر
 
 که شکست؟ /  « بیژن خسروی »
همسفر پای شکیبایی مارا که شکست                       
دل شوریده ی دریایی ما را که شکست؟
چه کسی نقش تبر تیشه بر این ریشه نهاد                  
قامت راسخ و افرایی ما را که شکست؟
خلت آشوبی ما از نفس شوم که بود                        
چینی نازک تنهایی ما را که شکست؟
غم این خفته ی چند از چه به جانها افتاد                   
خواب چشم تر نیمایی ما را که شکست؟
 
ای که...  «  محمد رضا عمید نوری »
ای که از علم غره ای، هشدار
 که تورا با عمل بود مقدار
عالم بی عمل بود در دهر                                           
چون حماری که یحمل الاسفار


 

امیدی که داشتم  «  محمد تقی رفیعی نوری »
به دل امید بهاری که داشتم ، دارم                           
هنوز عهد و قراری که داشتم ، دارم
گمان مدار که عشقت زسر برون رفتست                  
 به دوش خاطره باری که داشتم ، دارم
تمام رهگذرانند با خبر که هنوز                              
به کوچه ی تو گذاری که داشتم، دارم
ز وصل تو همه بردند بهره، امّا من                         
زهجر، ناله ی زاری که داشتم، دارم
مرا دهند به وصلت، ُمدام دلداری                            
امید عشق و کناری که داشتم، دارم
بدین امید که بر روی من زنی لبخند                        
به سینه شوق دیاری که داشتم ، دارم
زحال و روز «رفیعی» چه پرسشی داری؟                
جدا ز تو شب تاری که داشتم، دارم
 
 
 دل / « مشرق نوری »
 
مرا تا کار در دست دل افتاد                        
همه کارم زدستش مشکل افتاد
بگفتم مقصدم دیدار یار است                       
ندانستم دل از وی غافل افتاد


 
 با تو سر مستم / « علی بن ولی »

ای درخشان از جمالت آفتاب                          
آفتاب از روی ماهت در حجاب
آفتاب و ماه زیبا نیستند                               
از رخ زیبا، تو گر گیری نقاب
دل چو یوسف می بری از عام و خاص            
می ربایی صبر و تاب از شیخ و شاب
وصف عشقت در کتاب عشق من                    
می نگنجد با هزاران فصل و باب
ُملک جان در قبضه ی تسخیر توست               
خواهی ار آباد آن را یا خراب
هم به من نزدیک و هم دوری زمن                 
هم به بیداریت بینم هم به خواب
از تو مجنونم ، نه من دیوانه ام                      
با تو سرمستم،  نه با جام شراب
بی تو آرام و سکون درخاطرم                      
فی المثل مانند غربال است و آب
رخصتی ده تا با تو بنشینم دمی                      
تا فرو بنشانم از دل التهاب
من تورا جاوید خواهم زندگی                       
تو چرا در کُشتنم داری شتاب
تا کجا پویی ره جور و ستم                         
تا کی ات با من سر قهر و عتاب
دل نوازی، جان گدازی، دلبری                     
ان هذا عندنا شی عُجاب
«نوری» این الهام از سعدی گرفت         
ماه رویا، روی خود از من متاب


 
  مظهر ذات الهی / « شیخ محمد باقر سلطان احمدی»
مظهر ذات الهی ، حجت یزدان علیست             
بهترین مخلوق خالق، فخر انس و جان علیست
علم الاسما  آدم عنده علم الکتاب                    
علم الانسان ما لم یعلم قرآن علیست
هشت باب و هفت طاق و چهار رکن و شش جهت        
نه رواق وهفت اختر، نیّر تابان علیست
آن که از بیم نهیبش، زهره اش می باختشیر            
گر یتیمی را بدیدی می شدیلرزان علیست
بینوایان را پدر یا چون برادر مهربان                  
ددمندان را دوای درد بی درمان علیست
بود در شب ها مسیرش کلبه ی بیچارگان       
 همدم درویش و مسکینان و درویشان علیست
آن که از بهر یتیمان و مساکین و فقیر            
می برد هر شب غذا ، خرما و آب و نان علیست
مقتدایی را که بگذارند نزد قاتلش               
کاسه ی شیر از عطوفت می دهد فرمان علیست
می کند هر دم اشارت  مهربانی با اسیر         
کیست با قاتل نماید این همه احسان علیست
آن که قاتل راکند بیدار بهر کشتنش               
چون به سر داردهوای دیدن جانان علیست
آن که جای مصطفی خوابید در لیل المبیت        
می کند ایثار در راه پیمبر، جان علیست
آن که ضرب تیغ تیزش در پی احیای دین             
با عبادت های انس و جن بود میزان علیست
چون ملایک را خدادر آسمان ها آفرید            
آن ملک کاندر زمین بُد صورت انسان علیست
یوم اکملت لکم دین و علیکم نعمتی                    
دین و ایمان و نماز و روزه و قرآن علیست
لنگه کفشی بود در نزدش برابر با جهان           
کیست دنیا را فروشد این چنین ،ارزان علیست
جسم بی جان گند آید، جان بود، مهر علی             
زینت تن جان بود،جان همه جانان علیست
آن که کس نشناخت او را جز خداوند و رسول        
«کوکب ثانی»بگو واضح، همانا آن علیست
 
 
بی وفایی / « نیّر نوری »
تا اسیر زلف دلبر گشته ایم                   
 از پریشانی زجان برگشته ایم
در بنی آدم وفاداری نبود                     
 ما جهانی را سراسر گشته ایم
زاهد ار معمور با زهد وریاست             
 ماخراب از جام و ساغر گشته ایم
زان دولب یک بوسه ای دارم طلب           
طالب قند مکرر گشته ایم
هم چو غواص از غم لعل لبت                
در محیط غم شناور گشته ایم
هیچ دانی حال ما،یا گویمت                   
در غم عشقت سمندر گشته ایم
گفت « نّیر» ما و مجنون در جهان         
او زهجر وما زغم بر گشته ایم

 

در ثنای علی/ جعفر محدّث

 

ای خوش آن کس که در ثنای علی

خوش سراید سخن برای علی

وی خوش آن کس که دارد اندر دل

مهر پیغمبر و ولای علی

باده ای نوش کن زساغر عشق

تا به حق بشنوی ندای علی

خیل قدّوسیان به ساحت عرش

نغمه خوان از پی نوای علی

شد بلند از فرشتگان تکبیر

زمناجات دل ربای علی

ظلمت شب گواه سرّ خداست

چون که بشنید ناله های علی

محرم راز شیر بیشه ی حق

هیچ کس نیست جز خدای علی

تن خاکی عدوی جان بودی

ورنه در خاک نیست جای علی

دست حق جامه ای زجود و کرم

دوخت بر قامت رسای علی

در مقام عدالت و تقوی

نرسد هیچ کس به پای علی

خفته گاه خطر به جای نبی

شمه ای باشد از وفای علی

گره از کار بسته نگشاید

جز دو دست گره گشای علی

دل شیران شکافت گاه نبرد

تیغ خون ریز برقزای علی

لیک وقت نوازش ایتام

زار بگریست دیده های علی

تا بخوابنددیدگان یتیم

کی رَود خواب چشم های علی !

پادشاهست، قطب دین، امّا

کلبه ی کوچکی سرای علی

نان خشک جوین بود دائم

به خدای جهان غذای علی

شد به محراب حق به خون رنگین

چهر پاک خدا نمای علی

گشته ناحق شهید و خون خدای

چکد از تارک همای علی

مسجد کوفه نشنود دیگر

باز آن صوت جان فزای علی

خوان محدّث حدیث شان شهی

که شهان جهانند گدای علی

 

به دنبال زندگی / « جمال شهران »
یک چشم داشت
بی نور تر ز اختر لرزان صبحدم
پژمرده و دل شکسته تر از سایه های غم
بی رنگ هم چوچهره ی مه در نگاه صبح
افسرده هم چو چشم سحرگه به راه صبح
بنشسته در غبار و فتاده به گوشه ای
چون حبه ای شکسته، گسسته ز خوشه ای
یک دست داشت
دستی که بود کوته و پر چین و پر چروک
با گوشت های ریخته و با استخوان پوک
با مفصلی شکسته و با ناخنی کبود
بگسیخته ز هر طرفی تار آن زپود
یک پای داشت
پایی که بود بسته و زخمین و درد ناک
چون لاشه ای پر آبله ، افتاده روی خاک
جاییش زخم زنده و جاییش مرده خون
انگشت آن فتاده و رگ های آن برون
یک چشم داشت
یک پا و دست داشت
امّا نبود به دنبال خواری و بندگی
باسینه می خزید به دنبال زندگی
 
 

آشفته بازار دنیا« علی برزگر» 
مردم شهر چرا این همه بد اخلاقند                           
 مگراین طایفه از سوی پدر ها عاقند
بدعنق، ازچه سبب حوصله شان سر رفته                
مغزشان خالی واز سوی شکم بس چاقند
مادران شوی رها کرده ، پسرباز شدند                     
دختران بهرپسرها زچه با انفاقند
من گمان نه ، که یقین داشته ام این مردم                  
تشنه ی خال وخط ودر پی سیمین ساقند
نوجوانان وجوانان چوکه داماد شوند                        
همه درخانه ی مادرزن خود اتراقند
دزدی وکینه سرکوچه وفور است وحراج                   
اعتماد وخوشی اما چقدر قاچاقند
خصلت بارز این  طایفه می دانی چیست                    
موقع مسخره کردن ، متلک ، خّلا قند
نام قرآن چو بری از کسلی می میرند                         
بهرخیرات شب جمعه ولی قبراقند
هرکه با جنس شرارت زده سمساری ها                      
کاسبا در پی اسقاطی وهم اوراقند
کوچه بن بست اگربود خیابان شده است                      
مردمش لیک به کوته نظری ها طاقند
اینطرف پاتق عشقست ومحبّت  بخدا                           
هرچه هم نابغه بینی همه از ییلاقند
من دهاتی ترم وبیشترت دارم دوست                            
دیگران هم مگر اینگونه ترا مشتاقند
اهل ده گرچه سیا سوخته باشند بدان                             
بهرهردرد که فکرش بکنی تریاقند
ای غزل حوصله کردی دم تو گرم ولی                         
 پا بدین سو مزن اینجا همگان قلتاقند
 
 
 شعر تازه / « دکترعبد الله بهزادی»
شعر باید گفت و شعر تازه گفت
شعر خوش آهنگ و خوش اندازه گفت
تازگی ربطی ندارد بازمان
 تازه آن باشد که ماند جاودان
کهنه ی دیروز اگر زیبا بود
تازه هم امروز و هم فردا بود
تازه آن باشد که از دل سر زند
با دو بال ویژه ی خود پر زند
حرف تو مفت است اگر از دیگری است
مفت خوردن از جنون یا از خری است
ماه اگر داس است حافظ گفته است
گر تو گویی، داس تو خواهد شکست
چیز دیگر را به مه مانند کن
یا به داست چیز دیگر بند کن
یا اگر چون سرو سویت عازم است
زیر پایت نردبانی لازم است
ای بسا دیوان سنگین و کلفت
که پُر است از فکر پوچ وحرف مفت
راه خود جوی و مکن تقلید کس
ز پریدن کبک کی گردد مگس!
 
  امام حسین(ع) / « دکتر عبد الله بهزادی»
والا ترین مجاهد راه شرف تویی
تا کوی دوست ره سپر جان به کف تویی
شمس مدینه، میر شهیدان کربلا
پور خَلَف، سلاله ی شاه نجف تویی
جوینده را مطاف سعادت، مزار تو
پوینده را به راه حقیقت هدف تویی
سیراب شد نهال شریعت زخون تو
زین ره به خون عزّ خدا، متّصف تویی
ای دُرّ پُر بها، صدفت خاک کربلا
چون گوهری غنوده به کُنج صدف تویی
ایثار بی مثال تو ممتاز ذات توست
زان جوهر جلالت و عین شرف تویی
من بیمناک و مضطرب از کار خویشتن
آن مهربان که گوشه زندلا تَخَف تویی ...


  وصیّت/ «   گزیده ای از وصیت نامه ی منظوم«عاجز»
وصیت کند «عاجز» دل فـــــــــــگار              
به احباب و اقوام و اهل دیار
چه من بگذرم زین جهان خراب                       
کشم رخت از این عالم التهاب
گریبان گشایید ومحزون شوید                       
به فکر من زار و دل خون شوید
عماری بیاریــــد با اشک و آه                         
بپوشید بر آن عمار ی سیاه
کشیدم برون ازحرم با خروش                         
گذاریدم اندر عماری به دوش
جلوی عماری به آهنگ و غم                         
بیــــارید شیپــــور و طبل الم
پس آنگه کشیدم به شور و نوا                          
به ماتــــــم سرای شه کربلا
گذاریدم آنجا به یک ساعتـــی                         
که در کوی جانان کنم راحتی
عزیزان من با دلی پر زتف                               
بــه دورم درآیید ازهر طرف
مراثی بخوانید با شور و شین                           
کـــه من عاشقم برعزای حسین
بنالید با نـــاله ی زار وزار                                
بــــــگـرییـــــد مانند ابر بـهار
تنم را معطر ز اشــک عزا                                
بسازید و سازیدم از غم، رها
ز کلک نبوّت به امداد من                                
شهـــادت نویسید براین کفن
گذاریدم اندر کــفـن تربتــــــی                             
که دارم به خاک لحد وحشتی
زبعد قـــنوتم ازآن خاک پاک                           
گذاریدم اندر دل تیره خاک
یکی مهر و تسبیح از کربلا                              
به قــبرم گذارید بهر صفا
زمانی که تلــقـیــن بنا می کنید                        
مرا با خدا آشنا می کنید
پس آنگه به فرمان رب احـــــد                        
به قبرم بپـیـچید سنگ لحـــد
الهی به عز و جلال حسین(ع)                          
بـــه آه دل پر مــــلال حسین
درآنجا که نبود ره باز و پس                            
خدایــــا به فریـــــــاد «عاجز »برس...
 
باد صبا/ «  رضا بهزادی» 
آمد از باد صبا مژده که فروردین است
نوبت خرّمی لاله و هم نسرین است
دُرفشان ابر بهاریست به طرف بستان
کام مجموع نباتات از اوشیرین است
شد مصفّا در و دشت و چمن از لاله و گل
چون سر زلف عروسان چمن پُر چین است
بوی گل ها و ریاحین َوَزد از خطّ شمال
یا که مُشک ختن و عنبر شهر چین است
دارد آهنگ نوا، در صفتِ گل، بلبل
بر سر شاخه ی گل با جگری خونین است
اوکند وصف گل و غنچه به بالای درخت
لیک این بلبل گوینده که در پایین است
نام وی هست «رضا » و لقبش « بهزادی»
لب او باز به گفتار و دلش غمگین است
گر کند صبر به تلخیّ جهان یک چندی
صبر تلخ است و لیکن َبرِ او شیرین است.
 

 شناخت نامه/  « عباس حسن پور، شیون نوری»
اصلا شمالی ام
به جان آن همه اسب و این همه آهن
به جان آن همه دقایقی که قرار بود عاشقانه ....
امّا نشد.
تمام تنفسم
طعم علف و البرز می دهد
بوی شالی و شوکا
هراز و هزار راه نارفته
جنگلی جنون
مرا به کوه می کشد  هرروز
کافی شاپ من زیر درخت بیدی در دامن دماوند
با رندانی که
ف نگفته تا فریمان می روند
فال فروغ می گیرند  و فکر می کنند به آیه های زمینی اش
چنان با صخره می آمیزند که «بوگاتی» درسوپر اتوبانهای « مونترال»
با بحث های داغ سی یا 30
اینجا به درخت می گویند  دار
شب های ستاره چینی و  «آسنی»
وقت رسید ن ما را هیچ ساعتی هم نمی داند
حتی ّ مادرم
که قول داده ام بچه ی خوبی باشم.
سالی
دوازده بار، غرق می شوم در خاطرات دریایی
همیشه کسی در من خواب درخت شدن می بیند .
دلخوش به دور بینی نیما
«....بر بسیط خطه ی آرام
می خواند خروس از دور
می گریزد شب،
صبح می آید ...»
باور نمی کنید ؟
نیم عمر خود را در کنار  شما
وتمام آن را در راه و ررویا زندگی کردم
بی آبخاک و آتشباد
و
پ
ر
ت
شدم از وهمی به وهمی دیگر ؟
 
این  افت و خیز دلار
سیاهی آفریقا
تک های طالبان
مرگ مشکوک دلفین ها
و زنانگی جهان را یایانی نیست.
قبلا
گفته بودم جایی
جای « شیون نوری»
مرا شهید اضطراب زمانه صدایم کنی
بد نیست.


بانوی بارانی/ « عباس حسن پور»
ای مانده روی دست هایت رنج شالی
آهوی دریا چشم چالاک شمالی
دریای چشمان تو ، اقیانوس آرام
آواز تو تندیس زیبای زلالی
لبخند تو رشک هوای بعد باران
« بادا تمام لحظه هایت پرتغالی»
تنها خزر آشفته ی گیسوی تو نیست
حتّی خیال بیدل و خواب غزالی
بوی بهار دامنت را منتشر کن
در رقص با پروانه های این حوالی
تقویم و تکرارش دروغ تازه ای نیست
باور مکن مرگ خدای خشکسالی
ای کاش می دیدی که پامال چه رقصی است
رنجی که می بردی به پای دار قالی
گُرد آفریدی های تو، بانوی باران !
هرگز نمی آید به چشم این اهالی
سال هزار و سیصد و... ویروس تردید
سال هزار و سیصد و... از عشق خالی
 
 
در سوگ مادر«  افشین اعلا» 

تازگی‌ ها دفترم خالی ست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست

صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش؛
باز هم حس می کنم دور و برم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک؛
چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربه دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا...
یک نفر گاهی به دستم، استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، امّا
صندلی از پیکرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست

عصرها، تکارار یک کابوس
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری گلدار می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
"مادرت را باد با خود برد..."
می گریزم تا نگوید باز...
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من!
"آمدی فرزند؟
چشم من روشن..."
عینکش را می کشم بر دیده، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی...
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین،
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه
نیمی از من هست
نیم دیگرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری؛
باز یادم هست:"مادر نیست"
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
(خواب مادر داشتن خوب است، امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن دشوار!)
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشه ی تن مانده، امّا جای من در بسترم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست...


 
منابع :
1- ایرج اصغری، سبوی سخن،چاپ اول،رسانش، تهران،1390
2 - رضا قلی هدایت، مجمع الفصحا، چاپ اول، امیر کبیر، تهران،1342
3 - سیروس طاهباز، مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، چاپ دوم، انتشارات نگاه، 1371
4 - عباس حسن پور ( شیون نوری)، پایان نامه ی دانشگاهی،  شاعران سرزمین نور،1375
5 - عباس یزدی نژاد و دیگران، دیار فرزانگان، چاپ اول، سبزآرنگ، تهران، 1386
6 - علی زمانی شهمیرزادی، شعرای گرگان و مازندران، چاپ اول،انتشارات جام ،1371
7 - محمد طاهری شهاب، تاریخ ادبیات مازندران، به کوشش دکتر زین العابدین درگاهی، چاپ اول،  رسانش ، تهران ،1388
8- نقی رضایی، مشاهیر نور، چاپ اول، هم آوا ، تهران 1385 



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۳۹۳ | 11:40 | نویسنده : shivan_noori |
با سلام و ارادت خدمت دوستان عزیز

          اولین کتاب تک نگاری در مورد منطقه ی بلده که محصول کار گروهی است با عنوان « از بلده چه می دانیم» چاپ و منتشر شده است .

    این اثر  که به نوعی به تمامی آبادی های منطقه پرداخته و از تنوع موضوعی و تصویری متناسبی برخوردار است برای دوستانی که اهل منطقه ی بلده اند و یا علاقه ای به این سرزمین کهن و تاریخی دارند مفید می باشد.

 تهیه ومطالعه ی این کتاب را به دوستان عزیز توصیه می کنم 

آدرس محل پخش: مازندران، شهربلده ، مطبوعات نیما، 01144613820



تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ | 16:28 | نویسنده : shivan_noori |

 

 هنوز در کوچه های کودکی

جریان دارم

با همان اسب چوبی بی خیالی 

ای باد بازیگوش !

                     من ادامه بادبادک ها ی خود بودم

 

 

 بازی که تمام شد

حسرت گل های نزده را شماره می کنم

انگار

همه چیز من ناتمام

تمام می شود

 

شاید

به خاطر بی چتری

یا چتر پاره ی من و توست 

که باران نمی بارد . باران!

 

با این عکس های یادگاری پی در پی

یا مرگ در کمین من است

یا گرگ در کمین تو

                    بز بزرگ رمه!

 

 

 

 

گم می کنم خود را

در کنج کاسه

                 و جوراب

 

                        و هوای تیمارستانی

اصلا نمی دانم

شعر هایم درخت شده اند یا نه؟

                            نام دیگر من چیست؟

 

 

 

 

 

در معبد فرو ریخته ی آناهیتا

در اعماق علی صدر

دستم نمی رسد به بهار

                              درخت

                                         کوه

دستم به تو نمی رسد

 

دیوار هایی کوتاه

بادی سر به زیر

و شن هایی مهربان

در آغوش سایه ی این بید بی قرار

چه انگوری می توان کشید

 

 

 

 

 

ای جدول ناتمام زندگانی ام !

آخرین خانه ی تو

با کدام حرف و هجا

با کدام حادثه پر خواهد شد

 

 

 

نگاه کن

به چشم های من

دارم خودم را می کشم

پلک بزنی

کار تمام است.

 

ف ف فکر می کنم

به  ف ف فردمان

ف ف فردا

درف ف  فرودگاه  ف ف فرانکفورت

 و این همه فِ

 

 

صبح ، ستمال مچاله ی آنفولانزای خوکی

ظهر، مردار پرنده ای بر ایوان

عصر، بریده ی دروغین جراید

عجب خاطره ی گندی دارد

این سطل زباله ی یک روزه

 

 

سارا انار دارد

شد یک دروغ کهنه

سارا برای مردن

حتّی کفن ندارد

 

 

با این همه کلاهبردار

چرا

این همه کلاه برسرت مانده

ای سر؟!!!!

 

دیروز گندم

و امروز نان

فریبایی این یک قلم جنس تمامی ندارد

پدر!

 

 

نانوایی بسته

و سیب تلخ

نقّاشی پدریست

که فقط خستگی را به خانه می برد

هرروز.

 

 

اگر« نون»

اولین حرف الفبایمان می بود...

 

 

بفرمایید

کدامتان کلاه نگذاشت

سر اوّلین حرف الفبای خودمان

سال اوّل تحصیلی

اوّلین روز کلاس

               امضا

 

 

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : shivan_noori |

دیباچه ای برادبیّات عاشورایی[1]

         ادبیات عاشورایی بخشی از ادبیات آیینی است که ریشه ای کهن تر دارد. ادبیات عاشورایی آن بخش از ادبیات آیینی است که با امتناع امام حسین (ع) از بیعت با یزید شروع شد و در خطبه ها و سخنرانی های افشاگرانه و رجز خوانی های امام و یاران و فرزندانش در میدان جنگ متجلّی گشت و بعد از آن توسط پیام رسانان نهضت شرافتمندانه و انسان ساز کربلا، مخصوصاحضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) و در قیام های برخاسته از دل حوادث عاشورا و دلبستگان به این مکتب ادامه یافت و هم چنان می جوشد .

    ابعاد قیام امام حسین (ع) وعمق این فاجعه ی بزرگ در( سال 61هجری معادل با مهر ماه سال59 شمسی) و تأ ثیر آن در لایه های مختلف جامعه ی ایرانی آن قدر زیاد بود که به محض زبان گشایی شعر فارسی، وارد ادبیات فارسی شد و به عنوان یک موضوع محوری همیشه پایدار، در ادب فارسی در همه ی دوره های تاریخی، نمودار و ماندگار گردید.

      به طور مشخص، نقطه ی عطف حضور ادبیات شیعی، با فردوسی بزرگ آغاز می شود.

چو خواهي که يابي ز هر بد رها

سر اندر نياري به دام بلا

بُوي در دو گيتي ز بد رستگار

نکوکار گردي برِ کردگار

به گفتار پيغمبرت راه جوي

دل از تيرگي ها بدين آب شوي

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي

خداوند امر و خداوند نهي

که من شارستانم عليّم در است

درست اين سخن گفت پيغمبر است

گواهي دهم اين سخن راز اوست

تو گويي دو گوشم بر آواز اوست

حکيم اين جهان را چو دريا نهاد

برانگيخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتي برو ساخته

همه بادبان ها برافراخته

يکي پهن کشتي بسان عروس

بياراسته هم چو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علي

همان اهل بيت نبيّ و وصي

اگر چشم داري به ديگر سراي

به نزد نبي و وصي گير جاي

گرت زين بد آيد گناه من است

چنين دان واين راه، راه من است

برين زادم و هم برين بگذرم

چنان دان که خاک پي حيدرم

    در قرن چهارم،کسایی مروزی در این عرصه نام بردار گردید.کسایی مروزی را به عنوان پرچم دار ادبیات شیعه می شناسیم. او علاوه بر مدح و منقبت پیامبر(ص) وحضرت علی(ع)، نخستین سوگ نامه ی فاجعه ی کربلا را سروده و به ثبت رساند .
... ميراث مصطفي را، فرزند مرتضي را
مقتول کربلا را، تازه کنم تولا
آن نازش محمد، پيغمبر مؤيد
آن سيد ممجد، شمع و چراغ دنيا
آن مير سر بريده، در خاک خوابنيده 
از آب ناچشيده، گشته اسير غوغا
تنها و دل شکسته، بر خويشتن گرفته
از خان و مان گسسته، وز اهل بيت آبا
از شهر خويش رانده، وز ملک برفشانده
مولي ذليل مانده، بر تخت ملک مولي
مجروح خيره گشته، ايام تيره گشته
بدخواه چيره گشته، بي رحم و بي محابا
بي شرم شمر کافر، ملعون سنان ابتر
لشکر زده برو بر، چون حاجيان بطحا
آن پنج ماهه کودک، باري چه کرد ويحک
کز پاي تا به تارک مجروح شد مفاجا 
بر مقتل اي کسايي! برهان همي نمايي 
گرهم بر اين بپايي بي خار گشت خرما
تا زنده اي چنين کن، دلهاي ما حزين کن
پيوسته آفرين کن بر اهل بيت زهرا

      بعد از کسایی شاعرانی چون ناصر خسرو، سنایی غزنوی، سیف فرغانی، عطار، مولوی و...سوگ سروده هایی توصیفی ویا تلمیحی در مورد عاشورا به یادگار گذاشتند.یکی از سروده های معروف اثری است از سیف فرغانی شاعر منتقد و متعهد قرن هشتم هجری.

 اي قوم ! درين عزا، بگرييد

بر كشته ی كربلا بگرييد

با اين دلِ مرده، خنده تا كي ؟

امروز، درين عزا بگرييد

فرزند رسول را، بكشتند

از بهر خداي، را بگرييد

از خون جگر، سرشك سازيد

بهر دل مصطفي، بگرييد

وَز معدنِ دل به اشكِ چون دُر

بر گوهر مرتضي، بگرييد

با نعمت عافيت به صد چشم

بر اهل چنين بلا بگرييد

دلخسته ماتم حسينيد

اي خسته دلان ! هلا بگرييد

در ماتم او، خَمُش مباشيد

يا نعره زنيد، يا بگرييد

تا روح ـ كه متَّصل به جسم است

از تن نشود جدا ـ بگرييد

در گريه، سخنْ نكو نيايد

من مي گويم، شما بگرييد

بر جور و جفاي آن جماعت

يک دم زسر صفا بگرييد

اشك از پي چيست ؟ تا بريزيد

چشم از پي چيست ؟ تا بگرييد

در گريه، به صد زبان بناليد

در پرده، به صد نوا بگرييد

نسيان گنه صواب نبود

کرديد بسي خطا بگرييد

تا شسته شود كدورت دل

يك دم نرسد صفا، بگرييد

وز بهر نزول غيث رحمت

چون ابر ؛ گه دعا بگرييد

      از دیگر سروده های معروف اثری است از« سلمان ساوجی» شاعر شیعی قرن هشتم: 

خاك، خون آغشته لب تشنگان كربلاست

آخر اي چشم بلابين ! جوي خونبارت، كجاست ؟

جز به چشم و چهره، مسپَر خاك اين ره كآن همه

نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفي ست

اي دل بي صبر من ! آرام گير اينجا، دمي

كاندرين جا منزل آرامِ جان مرتضي ست

اي كه زوّار ملايك را، جنابت مقصدست

وي كه مجموع خلايق را، ضميرت پيشوا است

در حقِ باب شما آمد: عَلي بابُها

هر كجا فصلي درين باب ست، در باب شماست

هر كس از باطل، به جايي التجايي مي كند

ز آن ميان، ما را جناب آل حيدر مُلتَجي ست

كوري چشم مخا لف، من حسيني مذهبم

راه حق اين است و نتوانم نهفتن راه راست

اي چو دريا خشكْ لب ! لب تشنگان رحمتيم

آب رويي دِه به ما كآب همه عالم، تو راست

جوهر آب فرات از خون پاكان گشت لعل

اين زمان، آن آب خونين هم چنان در چشم ماست

يا امامَ المتَّقين ! ما مفلسان طاعتيم

يك قبولت، صد چو ما را تا ابد برگ و نوا است

يا امامَ المسلمين ! از ما عنايت وا مگير

خود تو مي داني كه سلمان بنده ی آل عباست

نسبت من با شما اكنون، درين ابيات نيست

مصطفي فرمود: سلمان هم ز اهل بيت ماست

ونیز قصیده ای با ردیف کربلا از بابافغاني شيرازي در قرن دهم هجری ده)   

هر گل كه بر دميد ز هامون كربلا

دارد نشان تازه ی مدفون كربلا

پروانه نجات شهيدان محشرست

مهر طلا ببين شده گلگون كربلا

در جستجوي گوهر يك دانه ی نجف

كردم روان دو رود به جيحون كربلا

نيل ست هر عشور به بيت الحزن روان

از ديده هاي مردم محزون كربلا

در هر قبيله، از قِبَل خوان اهل بيت

ماتم رسيده اي شده مجنون كربلا

بس فتنه ها كه بر سرِ مروانيان رسيد

وقت طلوع اختر گردون كربلا

بردند داغ فتنه آخرْ زمان به خاك

مرغانِ زخم خورده مفتون كربلا

گرگان پير، دامن پيراهن حسين

ناحق زدند در عرق خون كربلا

خونابه روان جگر پاره ی حسين

در هر ديار سر زده بيرون كربلا

       متأسفانه در شعر کلاسیک فارسی، به همه ی ابعاد و زوایای قیام عاشورای حسینی پرداخته نشده است.در یک بررسی موضوعی، آن چه از سروده های کهن برداشت می شود یا نگاه عارفا نه   ویا بُعد سوگ و مرثیه و شرح مصا ئب و مظلومیت شهدای کربلاست. مثل ترکیب بند معروف محتشم کاشانی و جای ابعاد اخلاقی قیام و پیام عاشورا و بُعد حماسی آن خالی است .و کمتر به ظرافت ها و زیبایی های آن پرداخته شد که خوشبختانه این ابعاد در شعر شاعران معاصر تا حدودی پرداخته و نمایانده شده است. در حوزه شعر، اوج پردازش به

واقعه ی عاشورا و ادبیات شیعی، عصر صفوی است، به علت رسمی اعلام شدن مذهب شیعه وممانعت شاهان صفوی از مدح خویش ودرباریان و تشویق شاعران برای زنده نگهداشتن یاد و نام آل علی (ع)...

       در همین دوره ودر عصر شاه طهماسب صفوی، محتشم کاشانی، ترکیب بند معروف خود را می سراید این ترکیب بند که در دوازده بند ونود و شش بیت سروده شد، پس از چهار قرن از عمر ادبیات رسمی شیعه، هم چنان شورانگیزی خود را حفظ کرده ودر ایام محّرم شنیده و خوانده ودر کتیبه ها ، پرده ها و پرچم های عزای حسینی نگاشته می گردد.در ادامه به جهت رعایت اختصار ابیات آغازین هر بند از ترکیب بند معروف محتشم را می آوریم

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم ست

 

كشتي شكست خورده طوفانِ كربلا

در خاك و خون تپيده ی ميدانِ كربلا

 

كاش آن زمان، سُرادق گردون نگون شدي

وين خرگه بلند ستون، بي ستون شدي

 

بر خوان غم، چو عالميان را صلا زدند

اوّل صلا به سلسله ی انبيا، زدند

 

چون خون ز حلق تشنه او، بر زمين رسيد

جوش از زمين به ذِروه عرش برين رسيد

 

ترسم جزاي قاتل او، چون رقم زنند

يك باره، بر جريده رحمت قلم زنند

 

روزي كه شد به نيزه، سرِ آن بزرگوار

خورشيد، سر برهنه برآمد ز كوهسار

 

بر حربگاه، چون ره آن كاروان فتاد

شور و نشو، واهمه را در گمان فتاد

 

اين كشته فتاده به هامون، حسين توست

وين صيدِ دست و پا زده در خون، حسين توست

 

كاي مونس شكسته دلان، حال ما ببين

ما را غريب و بي كس و بي آشنا ببين

 

خاموش محتشم! كه دل سنگ، آب شد

بنياد صبر و خانه ی طاقت، خراب شد

 

اي چرخ ! غافلي كه چه بيداد كرده اي ؟

وَز كين، چها درين ستم آباد كرده اي

      در مقدمه ی دیوان محتشم کاشانی که توسط « میرعلی گرکانی» و انتشارات کتاب فروشی محمودی تهران به چاپ رسیده است، حکایت شگفت انگیزی نقل شده است که ذکر آن خالی از لطف نیست«موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می کرد، شبی در عالم رؤیا ، امیر المؤمنین (ع) را دید که به او می فرماید: « چرا برای فرزندم حسین (ع) مرثیه نمی گویی»؟گفت:«یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم»؟امیرالمؤمنین (ع) فرمود: بگو،« باز این چه شورش است که در خلق عالم است». محتشم از خواب بیدار شد ه و بقیه را می گوید تا می رسد به مصراع اول بیت چهلم.« هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» ودر مصرع بعد باز متحّیر بود که چه بگوید که شایسته مقام ربوبی باشد. ولی باز مدد به او رسید ودر خواب حضرت ولی عصر (عج) را می بیند که به او می فرماید ، بگو:« او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال» وبدین ترتیب بیت چهلم تکمیل می شود وادامه می یابد».

        محتشم کاشانی نه تنها به سرایش چنین اثر ماندگاری پرداخت، بلکه سر مشق شاعران عاشورا پردازی چون صباحی بید گلی، وصا ل شیرازی و میرزا محمود فدایی مازندرانی هم شد. متاسفانه ترکیب بند محتشم علیرغم شور انگیزی، از وجه حماسه و عرفان، آن گونه که شایسته ی امام و یارانش بود ودر دشت خونین کربلا به نمایش در آمده، خالیست.

      میرزا محمود مازندرانی، شاعر قرن سیزدهم به تقلید از محتشم، طولانی ترین ترکیب بند عاشورایی ادب فارسی را در بیش از چهار هزارو دویست بیت پدید آورد این مقتل منظوم در دیوان او که در سال 1377 توسط انتشارات اسوه و به همّت دکتر فریدون اکبری شِلدَره منتشر شده است، موجود است.

اینک چند بیت ازآغازین از ترکیب بند عاشورایی فدایی مازندرانی : 

     پرسیدم: از هلال که قّّّدت چرا خم است ؟

     گفتا:  خمیدن   قدّم  از بار ماتم است

     گفتم: به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود

      آهی کشید و گفت: که ماه محرم است

     این ماتم شهی است که شرح مصیبتش

      نی در توان کِلک و نه در قوه ی فَم است

     دل ها برای اوست که اندر تپیدن است

      دریا ز شور اوست که اندر تلا طم است ...

    شاعران قرن سیزدهم، هم به خلق اشعار عاشورایی بی اعتنا نبودند از جمله ی این شاعران که به فراخور درک و دریافت خود، اشعار عاشورایی سروده اند .

قصیده ی 23 بیتی  از قا آنی است

بارد چه؟ خون! که؟ دیده، چه سان؟ روز و شب! چرا؟

از غم، کدام غم؟ غم سلطان کربلا

نامش چه بود؟ حسین، ز نژاد که؟ از علی

مامش که بود؟ فاطمه! جدٌش که؟ مصطفی

چون شد؟ شهید شد! به کجا؟ دشت ماریه

کی؟ عاشرِ محرم! پنهان؟ نه، بر ملا

شب کشته شد؟ نه روز، چه هنگام؟ وقت ظهر

شد از گلو بریده سرش؟ نی نی، از قفا

سیراب کشته شد؟ نه! کس آبش نداد؟ داد

که؟ شمر، از چه چشمه! ز سرچشمه‌ی فنا

مظلوم شد شهید؟ بلی، جرم داشت؟ نه

کارش چه بُد؟ هدایت، یارش که بُد؟ خدا

این ظلم را که کرد؟ یزید، این یزید کیست؟

ز اولاد هند؟ از چه کس؟ از نطفه‌ی زنا

خود کرد این عمل؟ نه فرستاد نامه‌ای

نزد که؟ نزد زاده‌ی مرجانه‌ی دغا

ابن زیاد زاده‌ی مرجانه بُد؟ نعم

از گفته‌ی یزید تخلٌف نکرد؟ لا

این نابکار کشت حسین را به دست خویش؟

نه او روانه کرد سپه سوی کربلا

میر سپه که بُد؟ عُمرِ سعد، او برید

حلق عزیز فاطمه؟ نه شمر بی‌حیا

خنجر برید حنجر او را نکرد شرم؟

کرد، از چه پس برید؟ نپذیرفت ازو قضا

بهر چه؟ بهر آن‌که شود خلق را شفیع

شرط شفاعتش چه بُود؟ نوحه و بکا

کس کشته شد هم از پسرانش؟ بلی، دو تن

دیگر که؟ نُه برادر! دیگر که؟ اقربا

دیگر پسر نداشت؟ چرا داشت، آن که بود؟

سجٌاد! چون بُد او؟ به غم و رنج، مبتلا

ماند او به کربلای پدر؟ نی، به شام رفت

با عز و احتشام؟ نه، با ذلٌت و عنا

تنها؟ نه با زنان حرم، نامشان چه بود؟

زینب، سکینه، فاطمه، کلثوم بی‌نوا

بر تن لباس داشت؟ بلی، گَردِ روزگار

بر سر عمامه داشت؟ بلی، چوب اشقیا

بیمار بُد؟ بلی! چه دوا داشت؟ اشک چشم،

بعد از دوا غذاش چه بد؟ خون دل غذا

کس بود همرمش؟ بلی اطفال بی پدر

دیگر که بود؟ تب که نمی‌گشت از او جدا

از زینت زنان چه به‌جا مانده بد؟ دو چیز

طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا

گبر این ستم کند؟ نه! یهود و مجوس؟ نه

هندو؟ نه! بت‌پرست؟ نه! فریاد از این جفا

«قاآنی» است قائل این شعرها؟ بلی

خواهد چه؟ رحمت، از که؟ ز حق، کی؟ صفِ جزا

       این قصیده اگر چه از مؤ لفه های یک اثر ادبی خالی است و فقط کلامی منظوم است اما به جهت صراحت و سؤال و جواب و روشن گری های مستند تاریخی موجود در مقاتل در نوع خود کم سابقه است.

        یغمای جندقی از دیگر شاعران قرن سیزدهم است که اشعار زیادی در رثای شهدای کربلا از او به یادگار مانده است.

این نوحه در رثای حضرت علی اکبر (ع) از او به ثبت رسیده است.

     می رسد خشک لب از شطّ فرات، اکبر من، نوجوان اکبر من

     سیلانی  بکن ای  چشمه ی چشم  ترِ من ، نوجوان اکبر من

     تا ابد  داغ  تو ای  زاده ی آزاده نهاد ،  نتوان  برد زیاد

     از ازل کاش نمی زاد مرا مادر من، نوجوان اکبر من  و...

              درروزگار معاصر، شاعران پیشکسوتی چون علی موسوی گرمارودی، علی معلم، شهریار، سید حسن حسینی و دکتر قیصر امین پورو... آثار فاخر و ماندگاری همراه با درک عمیق تری از اهداف قیام و پیام عاشورا و پردازش موضوعات متنوع تری از ابعاد حرکت شور انگیز امام حسین(ع) خلق کردند.ومعتقدم آثار ارزشمند تر در راه است. در ادامه به ذکر چند نمونه از اشعار عاشورایی معاصر می پردازیم

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز «انّما» ديدم
هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم
تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم
دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ی شمسی‎
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم « عليرضا قزوه »

  •  

ای خون اصیلت به شتکها ز غدیران

افکنده شرفها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا آمده آنگاه

آمیخته با خون سیاووش درایران

تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر

ترکید در اندیشه ی خورشید ضمیران

ای جوهر سر داری سر های بریده 

وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ

هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب

نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران

وآن روز که با بیرقی ازیک تن بی سر

تا شام شدی قافله سالاراسیران

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند

باید که ز خون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حق سخن را بگذارند 

باید که ز خونت بنگارند دبیران

حدّ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است 

ای کاسته شان تو از این معرکه گیران «حسین منزوی»

  •  

نکو تر بتاب امشب ای روی ماه
که روشن کنی روی این بزمگاه
بسا شمع رخشنده ی تابناک
ز باد حوادث فرو برده پاک
رقیبان به یکدیگر آمیخته
صراحی شکسته، قدح ریخته
به یک سوی ساقی برفته ز دست
ز سوی دگر مطرب افتاده مست
بتاب امشب ای مه که افلاکیان
ببینند جان بازی خاکیان
مگر نوح بیند کزین موج خون
چسان کشتی آورد باید برون
ببیند خلیل خداوندگار
زقربانی خود شود شرمسار
کلیم ار ببیند شود دردناک
عصا بشکند بر سر اب و خاک
مسیحا اگر بیند این رستخیز
صلیب و صلب را کند ریز ریز
محمد سر از غرفه آرد برون
به بیند جگر گوشه را غرق خون« حسین مسرور»

  •  

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی

که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او

غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست« زنده یاد دکتر قیصر امین پور»

  •  

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

اشک هر صح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست

گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری؟

کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من، برخیزد

حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه

از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات

که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای یاس که هر روز،بهار

به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک غافله خورشید به خون آغشته

بامداد از لب دیوار تو برمی خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد « سعید بیابانکی»

 

  •  

والا ترین مجاهد راه شرف تویی

تا کوی دوست ره سپر جان به کف تویی

شمس مدینه، میر شهیدان کربلا

پور خَلَف، سلاله ی شاه نجف تویی

جوینده را مطاف سعادت، مزار تو

پوینده را به راه حقیقت هدف تویی

سیراب شد نهال شریعت زخون تو

زین ره به خون عزّ خدا، متّصف تویی

ای دُرّ پُر بها، صدفت خاک کربلا

چون گوهری غنوده به کُنج صدف تویی

ایثار بی مثال تو ممتاز ذات توست

زان جوهر جلالت و عین شرف تویی

من بیمناک و مضطرب از کار خویشتن

آن مهربان که گوشه زندلا تَخَف تویی ... « عبدالله بهزادی نوری»

 

شه مظلوم که این تعزیه و ماتم از اوست   

دیده ی اهل جهان زاشک ران پر نم از اوست

گفت دلشاد از آنم که مرا این غم از اوست  

«به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست »

شاه گفتا که مرا سوی بلا مشتاقیست      

سرو جان باختن اوّل قدم عشّاقیست

هدف تیر شوم تا که مرا جان باقیست    

« به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

 به ارادت بکشم درد کهدرمانم از اوست»

داورا علم تو بر حال من آگه باشد    

سر چه باشد که تورا قابل درگه باشد

مال و جان جمله فدای تو در این ره باشد  

«زخم خونینم اگر به نشود به باشد

خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست»

جان سپردن رهت آسان و فراقت مشکل   

جان چه باشد که به عشاق تو جانی و تو دل

جز فنا رتبه ی عشاق نگردد کامل   

« نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل

آن چه  را در سر سودای بنی آدم از اوست» «محمد رضا عمیدی نوری»

        در حوزه نثر هم اندیشمندان زیادی به کالبد شکافی واقعه ی عاشورا پرداخته اند.که می توان این آثاررا از نظر نوع به تاریخی، پژوهشی و تحلیلی و نثر های ادبی تقسیم کرد.

     در حوزه ی نثر هم آثاربسیاری در حوادث کربلا نگاشته شده است .تازه ترین آثار ادبیات عاشورایی منثور که نظر مخاطبان بسیاری را به خود معطوف کرده است . دو اثر پژوهشی است از دکتر محمد رضا سنگری با عناوین«آیینه داران آفتاب» و«آیینه در کربلاست».

             از دیگر وجوه رایج ادبیات عاشورایی، تعزیه است. این هنر نمایشی و اثر گذار از قرن های اول و دوم در ایران رایج بوده است. از زمان آل بویه به صورت رسمی در آمد واز زمان صفویه بر اوج ورونق آن افزوده گشت.وبا موسیقی و دیگر عناصر نمایشی در آمیخت این ژانر به جهت ترسیم عینی وقایع و ایجاد هم حسی  قوی، اگر سادگی و سلامت خود را حفظ نماید و اسیرو آلوده ی خرافه ها و دست کاری های غیر ضروری نگردد، عاطفی ترین لحظات را برای مخاطب، مخصوصا مخاطب عام رقم خواهد زد.

      در عرصه ی سینما و تئاتر وسریال این سال ها شاهد خلق آثارعمیق ترباپشتوانه ی پژوهشی بیشتری هستیم. نظیر « سریال قیام مختار» از داوود میر باقری. ودر عرصه های هنری دیگر هم همین طور. به طور مثال درعرصه تابلوو نقاشی، شاهکار معروف عصر عاشورا اثر استاد محمود فرشچیان شهرتی جهانی یافت

      عشق وعلاقه به امام حسین (ع) هم چون شعله های شهادتش خاموشی ناپذیر و نامیراست. وهیچ هنر و هنرمند بینا و بصیری نیست که بتواند از آن چشم بپوشد و اسیر کمند جادویی اش نشود و ادبیات عاشورایی جویباری ابدی خواهد بود که از سر چشمه های ذوق، احساس، معرفت وارادت هنر مندان شیعی و حسینی خواهد جوشید وبر کتیبه ی هستی نقش خواهد بست و زمان و مکان هم نخواهد شناخت چنان که پیامبر اکرم(ص)فرمودند: اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منینَ لا تَبْرَدُ اَبَداً

 

منابع: محفوظ

 


1-این مقاله با  با همین عنوان بخشی از مقدمه ی این جانب بر دیوان آیینی شاعرمازندرانی رضا بهزادی است که به زودی راهی بازار خواهد شد.حسن پور

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ | 16:36 | نویسنده : shivan_noori |

 

  •       کنار پنجره

 

هر چند پایانی ندارد انتظارم

هی لحظه لحظه، لحظه ها را می شمارم

 

بودایم و تا نیروانای حضورت

دست از تلاش عاشقانه بر ندارم

 

از دست های بسته ی من می نوازد

تار تنیده بر گلوگاه سه تارم

 

در باطل السّحری به نام قرن غربت

جادوی چشمت هم نمی آید به کارم

 

می سوزد این جا کاروانی از سیاووش

در آتش سودابه های روزگارم

 

تکثیر سیمرغ است و زال و چوبه ی گز

در خود چگونه نشکند اسفندیارم

 

شعری شبیه تیر آرش تا رهایی

می جویم امّا می گریزد از مدارم

 

جز تلخی پاییز پی در پی چه مانده

درکام سرگردانی ایل و تبارم

 

در جبر بودن های بی تو، چاره ای نیست

امروز هایم را به فردا می سپارم

 

با خطّ میخی، نازنین یا هر چه امّا

این بیت را بنویس بر سنگ مزارم

 

در فصل داغ رویش دیوار و آهن

خود رابه جای پنجره جا می گذارم

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ | 18:11 | نویسنده : shivan_noori |
مقاله ی برگزیده و ارائه شده در پنجمین همایش منطقه ای مازندران شناسی، بنیاد نخبگان علمی مهندس پورنگ اصغرپور- بابل

لینک دانلود



تاريخ : جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۳ | 16:58 | نویسنده : shivan_noori |

سیمای علی (ع)   در آثا ر نیما یوشیج

 این مطلب با همین عنوان در شماره ی 6223 روزنامه ی« قدس خراسان » در شهریور 1388 چاپ شد .

         حضرت علی (ع) ،امام مهربانی ها و آموزگار عملی ایمان، یقین، حکمت، عبادت، عشق و عدالت است «جرجرداق مسیحی» از زبان همه ی مردم درباره اش نوشت، مادردهرعقیم است از زادن فرزندی چون علی (ع). وچه می شد بر تو  ای دنیا!اگر نیرو های خود را جمع می کردی و در هر زمانی یک علی(ع ) می آوردی باعقلش و قلبش وبازبان و ذوالفقارش.

       اولین نتیجه ی مقایسه ی تاریخ و اسطوره، شاید این باشد که کاراکترها و حوادث اساطیری از تاریخ بزرگ تر و شگفت انگیز ترند، اساطیر عموماً حیران گاه عقل و عمل و اندیشه اند، اما حضرت علی (ع ) حقیقی است که در ورای اساطیر قرار دارد و هرگز هیچ کاراکتر اسطوره ای را توان سنجه و قیاس با حقیقتی تاریخی به نام علی (ع ) نیست و درست از همین نقطه است که آن معلم بزرگ به کشف این عبارت زیبا نایل شد که «علی، حقیقی بر گونه ی اساطیر» است.

      امام علی (ع ) «مجسمه عدالت و دیانت» بود. «خار در چشم و استخوان در گلو» زندگی کرد. درد دین و درد هم نوع او خداگونه بود، رفیع ترین بنای عدل را بنیان نهاد. نازکانه ترین چشمه های احساسات را در حق مظلومین جاری ساخت، طولانی ترین سکوت را به مصلحت دین تحمّل کرد، نغزترین حکمت و معرفت را برای همیشه ی تاریخ به یادگارگذاشت، کوبنده ترین و کاری ترین ضربات را بر گرده ی کفر فرود آورد و چشم تاریخ را محسورسیرت خود ساخت و هنوز که هنوز است عقل و عشق و عرفان در او به چشم تحیّر می نگرند. به همین خاطر کم تر آزاده ایست که جذب حضرتش نشده و به وسع خویش، به عظمت ابعاد وجودیش نیندیشیده و لب بر ستایش و منقبت او نگشوده باشد.

    نیما یوشیج هم، مانند  هر آزاده ی حقیقت نگاردر چهار رباعی و یک قطعه، عشق و ارادت خویش را به محضر آن امام همام ابراز می دارد (می دانیم که عشق در آثار نیما مفهومی است و تنها در موارد نادری که یکی از آن ها حضرت علی (ع ) است، به مصداق کشانده می شود. به اضافه ی این که در دفتر یادداشت های روزانه با یک نگرش رئالیته و فرا تاریخی، به قضاوت در مورد مولا علی (ع) پرداخت که بسیار تأمّل برانگیز است.قبل از اثبات ارادت او به آن امام همام ذکر چند نکته از دفتر یادداشت های روزانه را ضروری می دانم.

    نخست این که احزاب چپ و راستی که در روزگارشکوفایی ادبی نیما، سعی در جذب و منتسب ساختن شاعر به نحله های موسمی خود را داشتند، به ذات اندیشه های او راهی نبرده و رفتارشان ریشه در نیما نشناسی داشت. با توجه به یادداشت های نیما، تحزّب، محدودیت و معذوریت آفرین است و قرار گرفتن در پوست گردو. نیما شاعریست که مشرب او نوعی کاربست توامان روشنفکری و عقلانییّت است و انتسابش به کمونیسم و انواع ایسم های لائیک به استناد آثارش مردود است.

     «نیما در طیف گسترده و متضادی از جریانات سیاسی از راست افراطی(فراماسونری و دربار)، چپ تفریطی(حزب توده، نیروی سوم مرحوم ملکی)، زندگی پرنشیب و فرازی داشته است.ولی حرّیّت ذاتی و وارستگی، وی رامجذوب یا مرعوب ایدئولوژی ها و جریانات سیاسی غرب و شرق نساخت ». (قوام الدین بینایی، بخوان ای همسفر با من، ص119) 

      به عنوان مثال «من بزرگ تر و منزه تر از آنم که توده ای باشم یعنی یک فرد متفکّر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمت ها دارد مرا می کشد، من دارم دق می کنم از دست مردم».(بر گزیده ی آثارنیما به نثر،ص21)

     ملاحظه می فرمایید که نیما با دور اندیشی خاص اعضای داخلی آن حزب را جوان ،احتمالا با برداشت کم تجربه و احساساتی، دلال و کار چاق کن می داند که با هدف و ماموریتی از پیش تعیین شده به فعالیت حزبی مشغولند و از طرف دیگر خاستگاه و رهبران اولیه ی حزب را دشمن دین و وطن می خواند.

  یا«دلیل عقب ماندگی من در زندگی پیشوایان حزب توده اند، می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، احمق ها، خیال می کنند من توده ای هستم» (همان،ص235)

     ثانیاً مطالعه ی دقیق آثار نیما و مخصوصا‌ً یادداشت های روزانه اش، طرح توطئه ای را خنثی می سازد و آن نسبت ناروا به سیروس طاهباز ـ تدوین گر آثار نیما ـ در جهت ایدئولوژیک معرفی کردن شاعراست.

     عده ای به این شایعه دامن زده اند که سیروس طاهباز، جهت ماندگاری نیما در صحنه ی تاریخ و اجتماع، اشعارش را هم سوی تفکّر حاکم مصادره کرده است و با لطایف الحیل لباس شرعی، ایدئولوژیکی ومذهبی بر قامت آثار و اندیشه هایش پوشانید، در حالی که واقعیت چیز دیگریست و آثار شاعر گواه گویایی است که او هرگز به نقد و نفی دین و مذهب نپرداخته است. و تازه ریشه ی خانوادگی این ارادت را می توان از نامی که برای او انتخاب کرده اند، دریافت. علی اسفندیاری.

    بنابراین، این که شاعر یوشی هم، در چندین جای آثارش به ذکر و ستایش مولا علی (ع) پرداخت، چندان جای شگفتی نیست .لازمه ی آزاد اندیشی و عدالت خواهی جز این چه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر اگر شاعر آزاده ای چون نیما، ارادت خود را به آن امام همام علنی و عملی نمی ساخت، جای خرده و شگفتی بود.مولا سروده های نیما بیانگر عکس العمل صریح و عالمانه ی او در برهه ای از زمان است که دین و مذهب با شعارهای فریبنده مورد هدف و هجمه قرار گرفته و تغییر بنیادین الگوها ی مذهبی و ایدئولوژیکی در دستور کار قرار گرفته بود، نیز هست.

      نیما در یادداشتی می نویسد «از من می پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (ع )، هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع ) افتخار می کند. از استالین چند سال گذشته است؟ احمق ها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد، بگذار صد سال از استالین بگذرد».(همان،ص219) و یا «وقتی هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت از بین نمی رود. علی (ع ) انسان کبیر است بعد از هزار سال، باید دید آن که انسان کبیر اسم گرفته است بعد از دویست سال چه خواهد شد».(همان،صص259و260)

    ناگفته پیداست این فرضیه و قضاوت تاریخی به بار نشست و یکی از کسانی که کاه پوسیده ی این حزب را در اوج بازار گرمی اش به باد داد و فروپاشی حتمی الوقوع آن را در هنگام اقتدار پیش بینی کرد، نیما یوشیج بود.

      نیما در دفتریادداشت های روزانه از هفته ای نام می برد که خیلی به او بد گذشت و آن هفته ای است که باور های دینی و مذهبی او توسط عده ای به عمد مورد طعنه و تشکیک قرار گرفت.«این هفته بسیار به من بد گذشته است. در یک شبانه روز گیر سه آدم افتادم:اولی سید ملا زاده که ضد پیغمبر اسلام(ص) است. دومی جوانی که دلایل زیادی داشت که خدا خالق مخلوق نیست و مخلوق خالق خداست...و سومی همان جوان که رسول اکرم (ص) را محمد اسم برد و اسم قرآن را وانمود کرد که فراموش کرده است ».(همان،ص217)

      مهدی اخوان ثالث یکی از نزدیک ترین یاران نیما در مورد مصادره و سوء استفاده ی احزاب از نام و پایگاه فرهنگی – اجتماعی نیما تاملاتی دارد که می تواند پاسخی روشنگرانه به برداشت نادرست و سوء تعبیر برخی از ناقدانی که احیانا غرض ورزانه و یا به استناد برخی از منابع ناصواب به داوری در مورد  گرایش حزبی او  پرداخته اند، باشد، اخوان در مصاحبه ای با ناصر حریری در مورد تمایلات حزبی و مصادره ی نام نیما می نویسد.«آن چه مسلّم است، نیما گرایش به چپ داشت . مجامع چپ نه به خاطر شعر هایش، بلکه به خاطر بهره گرفتن از نامش می کوشیدند تا او را هر چه بیشتر و وسیع تر معرفی کنند. طرف داران حزب توده ونیروی سوم که خلیل ملکی و آل احمدو این ها بودند، سر جلب و جذب نیما دعوا داشتند. اما خود نیماعضو هیچ حزب و سازمانی نبود...» .( قوام الدین بینایی، بخوان ای همسفر با من، به نقل از اخوان ثالث، ص129)

     و اینک چهار رباعی و یک قطعه از مولا سروده های شاعر را مرور می کنیم با این توضیح که وی در این نمونه ها هم ،اندیشه گراست و چندان به دنبال گزینش وچیدمان امروزی واژه ها نیست و گاه از نظر نحو، ساخمان شعرو...،آرکائیک ملال آوری را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر نیما یوشیج در بیشتر رباعیات خود ازانعطاف نرمش و تجارب زبانی امروزینه بهره ای نمی گیرد و دقیقاً به همین دلیل در مقایسه با دیگر شاعران معاصر، شانس جذب مخاطب کمتری دارد و رباعیاتش هم ناخواند ه مانده است

.

آن کس که نه با علی (ع ) دل خویش بباخت

چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت

در ساخت دلم به هر بدی ،  لیک  دلم

با آن که بد علی به لب داشت، نساخت.( دیوان،ص524 )

 

با دانش هر کس از رهی کار بساخت

در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت

رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت

نشناخته رفت آن که علی را نشناخت. ( دیوان،ص524 )

 

محمود علی (ع ) عابد و معبود علیست

وز جمله ی آفریده مقصود علیست

گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم

بودی به میان نبود ور بود علیست. ( دیوان،ص527

)

صد بار شکست و بست و درهم پیوست

تا نام علی مرا در آیینه ییست

من بگسلم از تو با جفای تو و لیک

از مهر علی دلم نخواهد بگسست.( دیوان،ص530 )

 

      نیما علاوه بر چهار رباعی، قطعه ای در مورد حضرت علی(ع) دارد که در ص (579) دیوانش درج شده است. با این مقدمه «مدح مولای متقیان علی (ع ) است در روز عید غدیر گفته ام»:

گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام

بیرون ز هر ستایش و حد وثنا علیست

چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست

هر  چند چون  غلات  نگویم ، خدا علیست

شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

لیکن چو نیک در نگری، پادشاه علیست

گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق

بر صدر دور  زودگذر،  کبریا  علیست

بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی

در حقّ آن که حکم رود بی خطا، علیست

گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس

در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست. ( دیوان،ص579 )

 

    احترام و التجای نیما به حضرت علی (ع )چیزی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. متاسفانه عده ای فراموش نموده و او را به نفع تمایلات حزبی خود مصادره کرده اند. مضامین دست نوشته های نیما برخلاف باور بعضی هاست این که این اتهامات از طرف رقبای ادبی او صادر شده است(همانند اتهام بی سوادی و ناتوانی نیما درخلق و فهم آثار کلاسیک و...) ویااز طرف داعیه داران حزب توده از(مهرماه 1320) و روزگارفعالیتش در طیّ سال های بعد از آن،به علت نفوذ و شکوفایی پدر شعر نو فارسی، نیازمند کنکاشی دیگر است.  آیا این عبارات بیانگرجهت گیری دینی و مذهبی نیمای روشنفکرودور اندیش نیست.«هر دانشمندی،هر فهمیده ای،هر فیلسوفی که اسلام را نشناخت و رفت،زندگی را نشناخت و رفت...من پیشوایان اسلام را احترام می گذارم.آن ها عملا کسانی بوده اند که راست گفتند و راست عمل کردند،ای علی (ع ) ای پیشوای مومنین و متقیان ، در این دنیای کثیف من به تو متوجّه هستم .من از هر کس هر چه دیدم، غلط بود.من از هر کس هر چه شنیدم، دروغ بود.ای علی (ع یا مولا علی» (همان،ص265)

      نیماعلاوه بر جهت گیری های روشن در روزگار بی تفاوتی مذهبی روشنفکران چپ،در رباعیاتی دیگر با بهره گیری از عناصرو مفردات دینی ،بخشی از چهره ی خود را می نمایاند.

 

آمد سحرو مراست مصحف در پیش

آن گاه چراغی چو چراغ دل خویش

ورد سحر اهل دلش همره باد

یارب تو بپرهیزش از هر کم وبیش.( دیوان،ص 555)

 

آمد سحر و نوای ماذن برخاست

افزوده به هر فزوده ور کاسته کاست

یک سوی چراغ و مصحف و سویی دوست

بنگر چه قیامت و چه توفیق آراست. ( دیوان،ص525)

 

         ناگفته نماند ارادت، منقبت و مدیحه سرایی شاعران مازنی درباره ی امام علی (ع ) نسبت به پیشوایان دینی و ائمه ی اطهار نمود و جلوه ای ویژه دارد که یکی از مهم ترین ریشه های تاریخی آن شاید تشکیل نخستین حکومت شیعی توسط علویان در اواسط قرن سوم هجری در این دیار باشد.

منابع محفوظ

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ | 10:29 | نویسنده : shivan_noori |

سرودم تو را عاشقانه ترین یاعلی

وآغوش باز خدا در زمین یا علی

 

صمیمانه تر  از  تو آیا کسی دل سپرد

به قانون ایمان و عشق و یقین یا علی؟

 

تو نسل نخستین اَضدادی وغیرتو

ندیدم امیری خرابه نشین یا علی

 

سکوت تو گویا تر از ذوالفقار تو بود

وهمبوی صد خطبه ی آتشین یا علی

 

سحر گاه« ُفزتُ  وربِ...» چه دیدی مگر؟

که جاری شده رودهایی چنین یاعلی

 

نگین جهان بودی امّا در آن صبح کینه

جهان گشته انگشتری بی نگین یا علی

 

 کلاف کلام شما راکسی وا نکرد

بگو آن چه گفتی به چاه امین یا علی

 

همان کودک کوچه های شب کوفه ام

و  محتاج  لطف تو ای نازنین یا علی

 

و ای  کاشکی  مثل آن کودکان کویر

شوم لحظه ای با شما  همنشین یا علی

 

 هنوز ازتو چیزی نمی داند این جاکسی

به جز چاه و خرما و نان جوین یا علی

 

چه  بغض  غریبی گلوی قلم را گرفت

توانی ندارد غزل بیش از  این یا علی 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ | 2:18 | نویسنده : shivan_noori |

ای مانده روی دست هایت رنج شالی

آهوی دریا چشم چالاک شمالی

 

دریای چشمان تو ، اقیانوس آرام

آواز تو تندیس زیبای زلالی

 

لبخند تو رشک هوای بعدِ باران

« بادا تمام لحظه هایت پرتقالی»

 

بوی بهار دامنت را منتشر کن

در رقص با پروانه های این حوالی

 

تقویم و تکرارش دروغ تازه ای نیست

باور مکن مرگ خدای خشکسالی

 

ای کاش می دیدی که پامال چه رقصی است

رنجی که می بردی به پای دار قالی

 

در این هوای ابری افراسیابی

توران سرای قطعی قحط الرّجالی،

 

گُردآفریدی های تو ، بانوی باران

هرگز نمی گنجد در این قاب خیالی

 

سال هزار و سیصد و... ویروس تردید

سال هزار و سیصد و... از عشق خالی



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ | 23:29 | نویسنده : shivan_noori |
 

تقدیم به خدایان برکت -  کشاورزان پیر روستایمان -  که با یک دست بیل و با دست دیگر عصا ، دیو کرختی و کسالت را می تارانند و با زانوانی خسته، پرچم سرسبزی و آبادانی را بر افراشته نگه می دارند. ایدون باد

 

ای کاش

     یک بار

         فقط یک بار

کمان را بر می داشتید و

                               کمین می کردید

تا مزارع روستایمان دوباره بخندند

در رقص نازکانه ی عروس گندم زار

و دست افشانی مستانه ی اوجاها

و آواز صوفیانه ی بلدرچین

و خوک های تا دندان مسلح گورشان را گم می کردند

 

ای کاش

یک بار دیگر جمع می شدیم

در کلبه ی مهربان مزرعه

و دادگاه هراسه های خیانت کار این همه به تاخیر نمی افتاد.

 

با این نهر های خسیس

ودهان گل گرفته ی داروگ ها

آب از گلوی مزرعه پایین نمی رود

                                                   پدر!

اوجا : نوعی درخت با چوب سخت و محکم

داروگ:  قورباغه ی درختی

هراسه:  مترسک

 

 



تاريخ : دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ | 13:40 | نویسنده : shivan_noori |

 

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

بر مزاردکتر علی شریعتی

  این مطلب با همین عنوان در شماره ی 109 «سوردا ر»در مرداد 1389 چاپ گردید.

«سلام و ارادت ما را هم به دکتر برسان». این جمله ای بود که بیشتردوستان ،در سفر به« سوریه» بر ما تکلیف کرده بودند .علاقه شخصی و هم چنین پذیرش تکلیف دوستان ، شعله های آتش این دیدار را شعله ورتر کرده بود.

     عصر دومین روز اقامتمان در سوریه با همسر و دوستی دیگر برای دیدار شریعتی آماده می شویم .ازهتل تا پشت زینبیه  که مزار شریعتی  آن جاست ، پیاده به راه می افتیم، دلم قرار نداشت اشتیاق و حسرت کلافه ام کرده بودند ،تلاش می کنم، حالم را از همراهان پنهان کنم امّا ممکن نیست چرا که:

                   گر  بگویم  که مرا حال پریشانی نیست

                   رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر

 
   

     عبارات و آموزه ها ی سرشارازحس وحرکتش که بامهندسی خردمندانه ای بر کتیبه ی روزگار ثبت و حک شده اند،در جلوی چشمم رژه می رفتند،حس غریبی در دل و بار سنگینی بر دوش دارم، نمی دانم طنین شوق دیدار است یا شرمندگی در برابر معلّم  بزرگی که در کلاس درسش ننشستیم  به کلام نافذش که حاصل «کشف» ، « ایمان» ، «عشق » و« یقین» بود ،گوش جان نسپردیم،معلّمی که در کلاس درسش آسیب شناسانه، پاشنه های آشیل را نشانمان داد،با نگاهی فرا زمانی، نیاز امروزمان را فریاد کشید و هر چیزی را که آن گونه بود به توصیف و تحلیل نشست، نه آن گونه که خود می خواست ویا دیگران.

    ونوشت «خدایا عقیده ام را از دست عقده هایم مصون بدار».

     ونگاشت « ملّت من! من برای تو کاری نکرده ام ،امّا می دانی که با دشمن نساختم».

      وخواسته اش این بود:« دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم».

     صدای گوش خراش فروشندگان و دوره گردها که در تمامی اماکن منتهی به زیارت گاه های سوریه مستقر هستند، آزارم می دهد، برای غلبه براین همه آلودگی صوتی، شعر«زندگی » اش را خامشانه زمزمه می کنم .

در باغ« بی برگی» زادم

ودر ثروت فقر، غنی گشتم.

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم

ودر هوای دوست داشتن، دم زدم.

و در آرزوی آزادی سر برداشتم.

و در بالای غرور، قامت کشیدم.

و از دانش، طعامم دادند.

و از شعر، شرابم نوشاندند.

و از مهر، نوازشم کردند.

و«حقیقت»، دینم شد و راه رفتنم.

و «خیر»، حیاتم شد و کار ماندنم.

و« زیبایی»، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!

     به دروازه ی قبرستان رسیدیم ،دوست داشتم بی تابانه، آن گونه که او بر سر دخمه ها درکنار« اهرام ثلاثه» رفت، بروم.در ابتدا به رسم معمول فاتحه ای نثار اهل قبرستان کردیم.

تا لب باز کنم ، مرد سوری با اشاره ای ما را به سمت آرامگاه هدایت کرد.با بغض فاصله را پیمودم، نزدیک که می شوی، دست ادب بی درنگی به سینه می چسبد و کمر ارادت ناخواسته خم    می شود.

     نا خود آگاه شعر «سهراب» به یادم می آید. «به سراغ من اگر می آیید /  نرم و آهسته بیایید / مبادا که ترک بردارد /  چینی نازک تنهایی من ». قدم ها آهسته تر و بغض ها گلوگیر تر می شوند.سکوت مبهم اطراف با نجواها و زمزمه ها در هم می شکند ، گه گاه حسرت و هق هقی به گوش می رسد. پشت میله های اتاقکی که مرد و مزار را در بر گرفته ،ایستادیم امکان در بغل گرفتن دکتر وجود نداشت و این دیوار و این میله ها در این لحظه چقدر ملال انگیز و نفرت آورند!

    می خواستم جلو بروم، جلوتر، شاید بتوانم نگفته هایش را بشنوم، نگفته های نسل و دیار و تبارم را نجوا کنم وبگویم، انگاربین روزما و روزگار شما فرقی نیست.

تو نوشته بودی:

« گرسنگی فکر از گرسنگی نان، فاجعه انگیز تر است».

« واستعمار غربی به اسکیموها هم یخچال می فروشد و...».

ومن می بینم:

تنهایی هم چنان مرض مهلک قرن ماست.

استعمار پوست انداخته و هم چنان به تاراج فکرو فرهنگ و سرمایه ملل مشغول است.

ودر جهان مدرن به تعداد گنجشک ، سنگ وجود دارد.

و اسباب آسایش روزگار ما، به موازات خود آرامش را قتل عام کرده است.

و هم چنان هیچ سیاووشی به مظلومی تبار ما نمی رسد.

وهنوزهم ، کسی« کویر» سرسبزی چون تو نیا فرید.

      وهم چنان رسالت شگفت انسانی، مقهور« نان» و« مد »و

« مصرف»می شود و...

     سرم را بلند می کنم ایرانیان ازهر شهرو دیاری این جایند وخدا بیامرزی و فاتحه ای نثار می کنند و بر می گردند. بعضی ها هم که خطّی از درد ، عشق ، تنهایی و اضطراب بر پیشانی دارند چیز می نویسند ، عکس می گیرند،  نجوامی کنند و...

زمزمه ای حواسم را به خود مشغول می کند

      نه، من هرگز نمی نالم / قرن ها نالیدن بس است / می خواهم فریاد کنم /  اگر نتوانستم / سکوت کنم / خاموش مردن بهتر از نالیدن است.(2)

      آن اتاقک که مرد و مزار را در خود محبوس کرده است از دو دیوارش منتهی به دیوار بلند قبرستان است. از پشت شیشه ی پنجره و میله های آهنی، می توانی درون را ببینی. قرآن مجید، تعدادی عکس قاب گرفته در طرح های مختلف ، کتاب اسلام شناسی چهار پوستر نوشته، دسته گلی مصنوعی و دو تابلو که عموما مربوط به شریعتی است، در چشم اندازت خود نمایی می کند.

      لبخند ، آرامش ، غرور و تنهایی چیزهایی است که در تمامی عکس ها خود نمایی می کند. به یاد جملاتی می افتم از خودش در کتاب « دفتر های خاکستری»( 3) که به پایمردی « دکترمحمد رضا حاج بابایی » چاپ و منتشر شده است.

 « چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کسی نباشد ».

« من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن رویین تنم

کرده اند».

     واین دل نوشته ها «چهارده قرن است سرم را بر دیوار خانه ی خاموش و گلین محقّّری نهاده ام که از همه ی تاریخ بزرگ تر است و هرگز به زور هیچ قیصری، زر هیچ گنجی و تزویر هیچ معبدی، سرم را لحظه ای بر نگرفته ام و به سراغ خانه ی دیگری نرفته ام . که در این خانه :فاطمه هست نخستین قربانی غضب و فریاد اعتراض مظلوم. و علی هست، نخستین حقّ محکوم اشرافیّت و نفاق.که حسین هست آقای شهیدان بشریت.که زینب هست، پیام ابدی انقلاب و زبان گویای شهادت ».

       نمی دانم کارگاه اندیشه ی این معلم راستین در چه زمانی بنا نهاده شد، امّا در استحکام تار و پود و در نما و نازک کاری ها و طرح و رنگ هنر مندانه اش تردیدی نیست. و اصلا آیا هنر معلّمی جز اعجاز ارتباط، حرکت بخشیدن، دعوت به اندیشیدن، خوب دیدن، دوباره دیدن، فهمیدن و ...چیز دیگری است؟

     شریعتی که همه جا خود را یک معلم قلمداد می کند از«مزینان» تا« سوربن» و از روستاهای دور افتاده ی مشهد تا حسینیه ی ارشاد را با پای شدن، ایمان، آگاهی پیمود.او درکلاس ساده ی درسش، شمع آگاهی افروخت وپنجره های بیداری و بینایی گشود، بر تخته ی« سیاه » ، «سفید» نوشت. خطر جهل، خرافه و استعمار را فریاد کشید،سر ارادت برسجّاده ی علوی نهاد و رسالت« زینب »ی را برای باز ماندگان نهضت شور انگیز «حسین»ی تکلیف کرد. باغ انتظار را با مژده ی رسیدن بهار طراوت وتوان بخشید، قلم را« توتم » خود ساخت و باخطّی خوش و ایمان به خدا و تکیه بر ره توشه هایی  که از مکتب مولایش حضرت علی (ع)و امام حسین (ع) آموخت،خطاب به فرد و جامعه و تاریخ نوشت:

« کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمّل  مکن».

« دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود».

« ظلم، تکّه آهنی است که در زیرچکش ستمگر و سندان ستم پذیر شکل می گیرد و...» .

     به یاد دارم در جایی نوشته بودم ،شریعتی تنها روشنفکر دینی ایرانی است که توانست به آرامی نسیم در اعماق جان اقشار مختلف نفوذ کند، دوید و دواند و هم چنان چون روزگارحیاتش می دود و می دواند و گذشت زمان و بی مهری های روزگار نه تنها نتوانست، گَرد مرگ و فراموشی برچهره اش  بپاشد، بلکه نمایان ترش کرد .

      گفتم باید کاری کرد، فرمانی از درون دریافت کردم . خوب نگاه کن. نوشته های اطراف ودیواره های اتاقک، مرا به خویش خواندند. عباراتی از آثار مختلف شریعتی و یا دیگران با خودکار یا ماژیک، در رنگ های مختلف و خطوطی متفاوت امّا خواندنی و تامّل بر انگیز.

      گفتم در حدّ امکان، عین همه ی آن ها را یادداشت نمایم  و در جایی چون این جا منعکس سازم، برای کسانی که وامدار روشنی چراغ معرفت اویند و درعمارت رفتار و آگاهی خود، ازسازه ی اندیشه ها و ره یافت های او  هم بهره ای دارند و با تازیانه ی کلامش از خواب و خلسه ی« کهف » ی برخاستند و در اقامه ی قنوت عشق و معرفت، مشی و مرامش را مراد خویش ساختند.

و اینک تابلو نوشته های درون اتاقک:

- خدایا !چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

- زندگی چیست ؟ نان، آزادی، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن.

- آگاهی گوهری است برتر از وجود.

- اگر تنها ترین تنها یان شوم، باز خدا هست.

- من هر دو را می خواهم ، هم عشق را وهم آزادی را. قبلم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی.

واین چهار بیت شعر:

چون ندای ارجعی از رب شنید

                                          روح پاکش سوی خالق پر کشید

روح پاکش در جوار زینب«س» است

                                         جامعه از دوریش اندر تب است

سوز عشق اودرون سینه است

                                          سینه ای کو فاقد هر کینه است

از فراقش دیده ام گریان بود

                                            شوق دیدارش مرا در جان بود.

 

وبر روی دیواره های اتاقک  هم نوشته شده بود:

- به راستی فرق است بین بشر و انسان ، بشر «بودن »است و انسان «شدن».

- اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست ، خداوند جبران تمام نداشتن هاست.

- زینب نگو بر تو چه گذشت، بگو ما چه کنیم؟

- ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود خدایی داریم.

- دکتر، آزادیت زیبا بود.

- سلام بر تو ای معلم عشق و آزادی!

- خداوندا ! من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری، من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری.

- دوست داریم کویری بشیم دکتر!

- عشق می تواند جانشین همه ی نداشتن ها شود.

- پیروزی قبل از آگاهی فاجعه است.

- برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آن چه را که خدا را از تو می گیرد.

- دکتر ...دریا توفانی است، آرام می گیرد امّا خاموش

 نمی شود.

- ای تابنده ترین ستاره ی غربت! همیشه به یادت خواهم بود.

- خدایا بگذار مردنم را خودم انتخاب کنم، امّا آن گونه که تو دوست داری.

- ابوذر تنها زیست ، تنها مرد و تنها بر انگیخته می شود و شریعتی نیز چنین کرد.

- پروردگارا ! به متعصبین ما فهم وبه فهمیدگان ما تعصّب عطا فرما.

- ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود، فقط خدا را داریم.

- خدایا مرا از کسانی قرار بده که از راه دنیا در می آورند و خرج دین می کنند، نه کسانی که از راه دین در می آورند و خرج دنیا می کنند.

- آن جا که عشق فرمان می دهد، محال سر تسلیم فرود می آورد.

- آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

     این ها تقریبا تمام نوشته هایی است که در چشم اندازم خود نمایی می کند به غیرازخطوط ناخوانا وکم رنگ و پامال شده.

   پس از یادداشت برداری قدری سبک شدم .پیام و پتانسیل نوشته ها قوّتم دادند، نوشته هایی که سرشار از زیبا ترین واژگان قاموس هستی (خدا ، عشق ، ایمان، زندگی ،پرستش، آزادی  دوست داشتن و...) و نازنینان عالم خلقت( محمد(ص)علی وحسین (ع) فاطمه وزینب (س)و...) است.

      فهمیدم خاموشی، فراموشی نیست و گم نامی را بر بد نامی ترجیح دادن، عین شهرت است. ومی نویسم نه جبر و جهل و تیغ و دار زمانه توانست ، منصور حلاج، عین القضات حسنک وزیرو امیر کبیررا بد نام و ناپدید سازد ونه تیر طعنه و توطئه توانست مولانا خواجه نصیر و بوعلی سینا را از پای در آورد و نه بی اعتنایی سلاطین غزنوی چیزی از اعتبار فردوسی و شاهکارش کاست ونه تحریف و تکفیر توانست، خیمه ی خیام را فرو بریزد ونه هجرت و غربت توانست در اراده ی شکوهمند شریعتی خدشه و خللی وارد کند  وکسی از همراهان همیشه، جمله ی بدیعی بر زبان می آورد «این معدن روزی کشف  و استخراج خواهد شد».

     هنگامه ی اذان نزدیک می شود و ما آماده ی رفتن به حرم حضرت زینب(س) می شویم .صدای پای غروب، خداحافظی وطنین سوتک (4 ) درسرسرای دل درهم می آویزند و این آخرین پلان حضور بر مزار دکتر علی شریعتی است.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم

کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من/سکوت مرگبارم را. 

سکوت مرگبارم را .         دمشق- مهر ماه 1388                                 

پانوشت:



تاريخ : جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۳ | 16:29 | نویسنده : shivan_noori |

دیالوگی در 5   پیچ  مانده به 50

 

پیش از این که

سطر های بعدی برسند

و یا چشمتان بخورد

جای خالی هر چه هست و نیست

لطفا کمی جابه جا شوید

 

همین جا

کودک کلوچه فروشی هست

عکس

خاطره

جدول ...

و کلاغی  که شاید پریده باشد

و آدمهایی برفی

که آفتابی شدند

و دیوار و درختی که بتوانید

تاب بخورید و

تکان دهید

و بادی که نمی دانم از کدام سو می وزد

فال هم نمی گیرم

شما را به این جا کشانده ام که

اولا هوایی بخورید

مگر چند شب شنبه ی دیگر با قیست ؟

و بعد بگویم

خشونت یعنی ؛

پرنده چیدن از درخت

کشتن « بره ی  روشن » سهراب

گل گرفتن شاملو

و بعد

ببینید

چه قدر فاصله دارند

خروس               و                  بیداری

فرشته                 و                 درخت

گوش ها              و                گویش ها

به اینجا که رسیدی

گره  در کار گل افتاد ، وا کن

و  زخم   ساق  آ هو را دوا کن

کبوتر   را   بگو   پرواز گیرد

پرستو را به حال خود رها کن



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ | 22:4 | نویسنده : shivan_noori |

 

عصر سه شنبه بود و جنگ بغض و سارا

هی می نوشت و پاره می کرد مشق شب را

 

در چشم هایش اضطرابی شعله ور بود

یاد  آور    رنج    هبوط    تلخ    حوّا

 

خورشید را در دفتر خود خط خطی کرد

پایش   نوشت ای آسمان  قدری  مدارا

 

برگ درخت دفترش را زرد می کرد

آتش زده  برریشه های سبز  افرا

 

طرحی زد از فواره و میدان، بقیّه

خاکستری از خاطرات  کودکی ها

 

فوّاره وار  از  ارتفاعات  تخیّل

افتاده پیش کوسه ها در عمق دریا

 

در حسرت لبخند مادر بود و روزی

خود  را ببیند لحظه ای  آغوش بابا

 

چیزی شبیه...نه نمی دانم چه چیزی

او را  شبیه مار  می کرد و   معما

 

اصلا به روی خود نمی آورد دختر

سرگرم کارش بود ساعت ها و حالا

 

برگی  نوشت.  چسباند. دیوار  اتاقش

هر چار گوش صفحه با تاریخ و امضا

 

امروز من، مثل شب یک هفته ی پیش

حرف جدیدی هم ندارد  صبح  فردا

 

هر کس در این خانه سرو سازی جدا داشت

این جا، من و مادر، پدر، تنهای تنها

 

حس  می کنم، تنهایی ام  پایان  ندارد

حتی  اگر دنیا  بیاید  خواهرم  با...»



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ | 19:5 | نویسنده : shivan_noori |
با همه ی بانک ها تسویه خواهم کرد

الّا...

 

حتّی اگر همه ی روزی نامه ها ی « اقتصاسی»1

هر روز بنویسند

   بده کار بزرگ چشم هایش

اقتصاسی: وامی است از دکتر شفیعی کدکنی با مفهوم ( اقتصادی و سیاسی)



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 12:0 | نویسنده : shivan_noori |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.