•       کنار پنجره

 

هر چند پایانی ندارد انتظارم

هی لحظه لحظه، لحظه ها را می شمارم

 

بودایم و تا نیروانای حضورت

دست از تلاش عاشقانه بر ندارم

 

از دست های بسته ی من می نوازد

تار تنیده بر گلوگاه سه تارم

 

در باطل السّحری به نام قرن غربت

جادوی چشمت هم نمی آید به کارم

 

می سوزد این جا کاروانی از سیاووش

در آتش سودابه های روزگارم

 

تکثیر سیمرغ است و زال و چوبه ی گز

در خود چگونه نشکند اسفندیارم

 

شعری شبیه تیر آرش تا رهایی

می جویم امّا می گریزد از مدارم

 

جز تلخی پاییز پی در پی چه مانده

درکام سرگردانی ایل و تبارم

 

در جبر بودن های بی تو، چاره ای نیست

امروز هایم را به فردا می سپارم

 

با خطّ میخی، نازنین یا هر چه امّا

این بیت را بنویس بر سنگ مزارم

 

در فصل داغ رویش دیوار و آهن

خود رابه جای پنجره جا می گذارم

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 18:11 | نویسنده : shivan_noori |
مقاله ی برگزیده و ارائه شده در پنجمین همایش منطقه ای مازندران شناسی، بنیاد نخبگان علمی مهندس پورنگ اصغرپور- بابل

لینک دانلود



تاريخ : جمعه هفدهم مرداد 1393 | 16:58 | نویسنده : shivan_noori |

سیمای علی (ع)   در آثا ر نیما یوشیج

 این مطلب با همین عنوان در شماره ی 6223 روزنامه ی« قدس خراسان » در شهریور 1388 چاپ شد .

         حضرت علی (ع) ،امام مهربانی ها و آموزگار عملی ایمان، یقین، حکمت، عبادت، عشق و عدالت است «جرجرداق مسیحی» از زبان همه ی مردم درباره اش نوشت، مادردهرعقیم است از زادن فرزندی چون علی (ع). وچه می شد بر تو  ای دنیا!اگر نیرو های خود را جمع می کردی و در هر زمانی یک علی(ع ) می آوردی باعقلش و قلبش وبازبان و ذوالفقارش.

       اولین نتیجه ی مقایسه ی تاریخ و اسطوره، شاید این باشد که کاراکترها و حوادث اساطیری از تاریخ بزرگ تر و شگفت انگیز ترند، اساطیر عموماً حیران گاه عقل و عمل و اندیشه اند، اما حضرت علی (ع ) حقیقی است که در ورای اساطیر قرار دارد و هرگز هیچ کاراکتر اسطوره ای را توان سنجه و قیاس با حقیقتی تاریخی به نام علی (ع ) نیست و درست از همین نقطه است که آن معلم بزرگ به کشف این عبارت زیبا نایل شد که «علی، حقیقی بر گونه ی اساطیر» است.

      امام علی (ع ) «مجسمه عدالت و دیانت» بود. «خار در چشم و استخوان در گلو» زندگی کرد. درد دین و درد هم نوع او خداگونه بود، رفیع ترین بنای عدل را بنیان نهاد. نازکانه ترین چشمه های احساسات را در حق مظلومین جاری ساخت، طولانی ترین سکوت را به مصلحت دین تحمّل کرد، نغزترین حکمت و معرفت را برای همیشه ی تاریخ به یادگارگذاشت، کوبنده ترین و کاری ترین ضربات را بر گرده ی کفر فرود آورد و چشم تاریخ را محسورسیرت خود ساخت و هنوز که هنوز است عقل و عشق و عرفان در او به چشم تحیّر می نگرند. به همین خاطر کم تر آزاده ایست که جذب حضرتش نشده و به وسع خویش، به عظمت ابعاد وجودیش نیندیشیده و لب بر ستایش و منقبت او نگشوده باشد.

    نیما یوشیج هم، مانند  هر آزاده ی حقیقت نگاردر چهار رباعی و یک قطعه، عشق و ارادت خویش را به محضر آن امام همام ابراز می دارد (می دانیم که عشق در آثار نیما مفهومی است و تنها در موارد نادری که یکی از آن ها حضرت علی (ع ) است، به مصداق کشانده می شود. به اضافه ی این که در دفتر یادداشت های روزانه با یک نگرش رئالیته و فرا تاریخی، به قضاوت در مورد مولا علی (ع) پرداخت که بسیار تأمّل برانگیز است.قبل از اثبات ارادت او به آن امام همام ذکر چند نکته از دفتر یادداشت های روزانه را ضروری می دانم.

    نخست این که احزاب چپ و راستی که در روزگارشکوفایی ادبی نیما، سعی در جذب و منتسب ساختن شاعر به نحله های موسمی خود را داشتند، به ذات اندیشه های او راهی نبرده و رفتارشان ریشه در نیما نشناسی داشت. با توجه به یادداشت های نیما، تحزّب، محدودیت و معذوریت آفرین است و قرار گرفتن در پوست گردو. نیما شاعریست که مشرب او نوعی کاربست توامان روشنفکری و عقلانییّت است و انتسابش به کمونیسم و انواع ایسم های لائیک به استناد آثارش مردود است.

     «نیما در طیف گسترده و متضادی از جریانات سیاسی از راست افراطی(فراماسونری و دربار)، چپ تفریطی(حزب توده، نیروی سوم مرحوم ملکی)، زندگی پرنشیب و فرازی داشته است.ولی حرّیّت ذاتی و وارستگی، وی رامجذوب یا مرعوب ایدئولوژی ها و جریانات سیاسی غرب و شرق نساخت ». (قوام الدین بینایی، بخوان ای همسفر با من، ص119) 

      به عنوان مثال «من بزرگ تر و منزه تر از آنم که توده ای باشم یعنی یک فرد متفکّر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمت ها دارد مرا می کشد، من دارم دق می کنم از دست مردم».(بر گزیده ی آثارنیما به نثر،ص21)

     ملاحظه می فرمایید که نیما با دور اندیشی خاص اعضای داخلی آن حزب را جوان ،احتمالا با برداشت کم تجربه و احساساتی، دلال و کار چاق کن می داند که با هدف و ماموریتی از پیش تعیین شده به فعالیت حزبی مشغولند و از طرف دیگر خاستگاه و رهبران اولیه ی حزب را دشمن دین و وطن می خواند.

  یا«دلیل عقب ماندگی من در زندگی پیشوایان حزب توده اند، می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، احمق ها، خیال می کنند من توده ای هستم» (همان،ص235)

     ثانیاً مطالعه ی دقیق آثار نیما و مخصوصا‌ً یادداشت های روزانه اش، طرح توطئه ای را خنثی می سازد و آن نسبت ناروا به سیروس طاهباز ـ تدوین گر آثار نیما ـ در جهت ایدئولوژیک معرفی کردن شاعراست.

     عده ای به این شایعه دامن زده اند که سیروس طاهباز، جهت ماندگاری نیما در صحنه ی تاریخ و اجتماع، اشعارش را هم سوی تفکّر حاکم مصادره کرده است و با لطایف الحیل لباس شرعی، ایدئولوژیکی ومذهبی بر قامت آثار و اندیشه هایش پوشانید، در حالی که واقعیت چیز دیگریست و آثار شاعر گواه گویایی است که او هرگز به نقد و نفی دین و مذهب نپرداخته است. و تازه ریشه ی خانوادگی این ارادت را می توان از نامی که برای او انتخاب کرده اند، دریافت. علی اسفندیاری.

    بنابراین، این که شاعر یوشی هم، در چندین جای آثارش به ذکر و ستایش مولا علی (ع) پرداخت، چندان جای شگفتی نیست .لازمه ی آزاد اندیشی و عدالت خواهی جز این چه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر اگر شاعر آزاده ای چون نیما، ارادت خود را به آن امام همام علنی و عملی نمی ساخت، جای خرده و شگفتی بود.مولا سروده های نیما بیانگر عکس العمل صریح و عالمانه ی او در برهه ای از زمان است که دین و مذهب با شعارهای فریبنده مورد هدف و هجمه قرار گرفته و تغییر بنیادین الگوها ی مذهبی و ایدئولوژیکی در دستور کار قرار گرفته بود، نیز هست.

      نیما در یادداشتی می نویسد «از من می پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (ع )، هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع ) افتخار می کند. از استالین چند سال گذشته است؟ احمق ها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد، بگذار صد سال از استالین بگذرد».(همان،ص219) و یا «وقتی هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت از بین نمی رود. علی (ع ) انسان کبیر است بعد از هزار سال، باید دید آن که انسان کبیر اسم گرفته است بعد از دویست سال چه خواهد شد».(همان،صص259و260)

    ناگفته پیداست این فرضیه و قضاوت تاریخی به بار نشست و یکی از کسانی که کاه پوسیده ی این حزب را در اوج بازار گرمی اش به باد داد و فروپاشی حتمی الوقوع آن را در هنگام اقتدار پیش بینی کرد، نیما یوشیج بود.

      نیما در دفتریادداشت های روزانه از هفته ای نام می برد که خیلی به او بد گذشت و آن هفته ای است که باور های دینی و مذهبی او توسط عده ای به عمد مورد طعنه و تشکیک قرار گرفت.«این هفته بسیار به من بد گذشته است. در یک شبانه روز گیر سه آدم افتادم:اولی سید ملا زاده که ضد پیغمبر اسلام(ص) است. دومی جوانی که دلایل زیادی داشت که خدا خالق مخلوق نیست و مخلوق خالق خداست...و سومی همان جوان که رسول اکرم (ص) را محمد اسم برد و اسم قرآن را وانمود کرد که فراموش کرده است ».(همان،ص217)

      مهدی اخوان ثالث یکی از نزدیک ترین یاران نیما در مورد مصادره و سوء استفاده ی احزاب از نام و پایگاه فرهنگی – اجتماعی نیما تاملاتی دارد که می تواند پاسخی روشنگرانه به برداشت نادرست و سوء تعبیر برخی از ناقدانی که احیانا غرض ورزانه و یا به استناد برخی از منابع ناصواب به داوری در مورد  گرایش حزبی او  پرداخته اند، باشد، اخوان در مصاحبه ای با ناصر حریری در مورد تمایلات حزبی و مصادره ی نام نیما می نویسد.«آن چه مسلّم است، نیما گرایش به چپ داشت . مجامع چپ نه به خاطر شعر هایش، بلکه به خاطر بهره گرفتن از نامش می کوشیدند تا او را هر چه بیشتر و وسیع تر معرفی کنند. طرف داران حزب توده ونیروی سوم که خلیل ملکی و آل احمدو این ها بودند، سر جلب و جذب نیما دعوا داشتند. اما خود نیماعضو هیچ حزب و سازمانی نبود...» .( قوام الدین بینایی، بخوان ای همسفر با من، به نقل از اخوان ثالث، ص129)

     و اینک چهار رباعی و یک قطعه از مولا سروده های شاعر را مرور می کنیم با این توضیح که وی در این نمونه ها هم ،اندیشه گراست و چندان به دنبال گزینش وچیدمان امروزی واژه ها نیست و گاه از نظر نحو، ساخمان شعرو...،آرکائیک ملال آوری را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر نیما یوشیج در بیشتر رباعیات خود ازانعطاف نرمش و تجارب زبانی امروزینه بهره ای نمی گیرد و دقیقاً به همین دلیل در مقایسه با دیگر شاعران معاصر، شانس جذب مخاطب کمتری دارد و رباعیاتش هم ناخواند ه مانده است

.

آن کس که نه با علی (ع ) دل خویش بباخت

چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت

در ساخت دلم به هر بدی ،  لیک  دلم

با آن که بد علی به لب داشت، نساخت.( دیوان،ص524 )

 

با دانش هر کس از رهی کار بساخت

در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت

رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت

نشناخته رفت آن که علی را نشناخت. ( دیوان،ص524 )

 

محمود علی (ع ) عابد و معبود علیست

وز جمله ی آفریده مقصود علیست

گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم

بودی به میان نبود ور بود علیست. ( دیوان،ص527

)

صد بار شکست و بست و درهم پیوست

تا نام علی مرا در آیینه ییست

من بگسلم از تو با جفای تو و لیک

از مهر علی دلم نخواهد بگسست.( دیوان،ص530 )

 

      نیما علاوه بر چهار رباعی، قطعه ای در مورد حضرت علی(ع) دارد که در ص (579) دیوانش درج شده است. با این مقدمه «مدح مولای متقیان علی (ع ) است در روز عید غدیر گفته ام»:

گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام

بیرون ز هر ستایش و حد وثنا علیست

چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست

هر  چند چون  غلات  نگویم ، خدا علیست

شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

لیکن چو نیک در نگری، پادشاه علیست

گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق

بر صدر دور  زودگذر،  کبریا  علیست

بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی

در حقّ آن که حکم رود بی خطا، علیست

گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس

در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست. ( دیوان،ص579 )

 

    احترام و التجای نیما به حضرت علی (ع )چیزی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. متاسفانه عده ای فراموش نموده و او را به نفع تمایلات حزبی خود مصادره کرده اند. مضامین دست نوشته های نیما برخلاف باور بعضی هاست این که این اتهامات از طرف رقبای ادبی او صادر شده است(همانند اتهام بی سوادی و ناتوانی نیما درخلق و فهم آثار کلاسیک و...) ویااز طرف داعیه داران حزب توده از(مهرماه 1320) و روزگارفعالیتش در طیّ سال های بعد از آن،به علت نفوذ و شکوفایی پدر شعر نو فارسی، نیازمند کنکاشی دیگر است.  آیا این عبارات بیانگرجهت گیری دینی و مذهبی نیمای روشنفکرودور اندیش نیست.«هر دانشمندی،هر فهمیده ای،هر فیلسوفی که اسلام را نشناخت و رفت،زندگی را نشناخت و رفت...من پیشوایان اسلام را احترام می گذارم.آن ها عملا کسانی بوده اند که راست گفتند و راست عمل کردند،ای علی (ع ) ای پیشوای مومنین و متقیان ، در این دنیای کثیف من به تو متوجّه هستم .من از هر کس هر چه دیدم، غلط بود.من از هر کس هر چه شنیدم، دروغ بود.ای علی (ع یا مولا علی» (همان،ص265)

      نیماعلاوه بر جهت گیری های روشن در روزگار بی تفاوتی مذهبی روشنفکران چپ،در رباعیاتی دیگر با بهره گیری از عناصرو مفردات دینی ،بخشی از چهره ی خود را می نمایاند.

 

آمد سحرو مراست مصحف در پیش

آن گاه چراغی چو چراغ دل خویش

ورد سحر اهل دلش همره باد

یارب تو بپرهیزش از هر کم وبیش.( دیوان،ص 555)

 

آمد سحر و نوای ماذن برخاست

افزوده به هر فزوده ور کاسته کاست

یک سوی چراغ و مصحف و سویی دوست

بنگر چه قیامت و چه توفیق آراست. ( دیوان،ص525)

 

         ناگفته نماند ارادت، منقبت و مدیحه سرایی شاعران مازنی درباره ی امام علی (ع ) نسبت به پیشوایان دینی و ائمه ی اطهار نمود و جلوه ای ویژه دارد که یکی از مهم ترین ریشه های تاریخی آن شاید تشکیل نخستین حکومت شیعی توسط علویان در اواسط قرن سوم هجری در این دیار باشد.

منابع محفوظ

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 10:29 | نویسنده : shivan_noori |

سرودم تو را عاشقانه ترین یاعلی

وآغوش باز خدا در زمین یا علی

 

صمیمانه تر  از  تو آیا کسی دل سپرد

به قانون ایمان و عشق و یقین یا علی؟

 

تو نسل نخستین اَضدادی وغیرتو

ندیدم امیری خرابه نشین یا علی

 

سکوت تو گویا تر از ذوالفقار تو بود

وهمبوی صد خطبه ی آتشین یا علی

 

سحر گاه« ُفزتُ  وربِ...» چه دیدی مگر؟

که جاری شده رودهایی چنین یاعلی

 

نگین جهان بودی امّا در آن صبح کینه

جهان گشته انگشتری بی نگین یا علی

 

 کلاف کلام شما راکسی وا نکرد

بگو آن چه گفتی به چاه امین یا علی

 

همان کودک کوچه های شب کوفه ام

و  محتاج  لطف تو ای نازنین یا علی

 

و ای  کاشکی  مثل آن کودکان کویر

شوم لحظه ای با شما  همنشین یا علی

 

 هنوز ازتو چیزی نمی داند این جاکسی

به جز چاه و خرما و نان جوین یا علی

 

چه  بغض  غریبی گلوی قلم را گرفت

توانی ندارد غزل بیش از  این یا علی 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 2:18 | نویسنده : shivan_noori |

ای مانده روی دست هایت رنج شالی

آهوی دریا چشم چالاک شمالی

 

دریای چشمان تو ، اقیانوس آرام

آواز تو تندیس زیبای زلالی

 

لبخند تو رشک هوای بعدِ باران

« بادا تمام لحظه هایت پرتقالی»

 

بوی بهار دامنت را منتشر کن

در رقص با پروانه های این حوالی

 

تقویم و تکرارش دروغ تازه ای نیست

باور مکن مرگ خدای خشکسالی

 

ای کاش می دیدی که پامال چه رقصی است

رنجی که می بردی به پای دار قالی

 

در این هوای ابری افراسیابی

توران سرای قطعی قحط الرّجالی،

 

گُردآفریدی های تو ، بانوی باران

هرگز نمی گنجد در این قاب خیالی

 

سال هزار و سیصد و... ویروس تردید

سال هزار و سیصد و... از عشق خالی



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 23:29 | نویسنده : shivan_noori |
 

تقدیم به خدایان برکت -  کشاورزان پیر روستایمان -  که با یک دست بیل و با دست دیگر عصا ، دیو کرختی و کسالت را می تارانند و با زانوانی خسته، پرچم سرسبزی و آبادانی را بر افراشته نگه می دارند. ایدون باد

 

ای کاش

     یک بار

         فقط یک بار

کمان را بر می داشتید و

                               کمین می کردید

تا مزارع روستایمان دوباره بخندند

در رقص نازکانه ی عروس گندم زار

و دست افشانی مستانه ی اوجاها

و آواز صوفیانه ی بلدرچین

و خوک های تا دندان مسلح گورشان را گم می کردند

 

ای کاش

یک بار دیگر جمع می شدیم

در کلبه ی مهربان مزرعه

و دادگاه هراسه های خیانت کار این همه به تاخیر نمی افتاد.

 

با این نهر های خسیس

ودهان گل گرفته ی داروگ ها

آب از گلوی مزرعه پایین نمی رود

                                                   پدر!

اوجا : نوعی درخت با چوب سخت و محکم

داروگ:  قورباغه ی درختی

هراسه:  مترسک

 

 



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 13:40 | نویسنده : shivan_noori |

 

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

بر مزاردکتر علی شریعتی

  این مطلب با همین عنوان در شماره ی 109 «سوردا ر»در مرداد 1389 چاپ گردید.

«سلام و ارادت ما را هم به دکتر برسان». این جمله ای بود که بیشتردوستان ،در سفر به« سوریه» بر ما تکلیف کرده بودند .علاقه شخصی و هم چنین پذیرش تکلیف دوستان ، شعله های آتش این دیدار را شعله ورتر کرده بود.

     عصر دومین روز اقامتمان در سوریه با همسر و دوستی دیگر برای دیدار شریعتی آماده می شویم .ازهتل تا پشت زینبیه  که مزار شریعتی  آن جاست ، پیاده به راه می افتیم، دلم قرار نداشت اشتیاق و حسرت کلافه ام کرده بودند ،تلاش می کنم، حالم را از همراهان پنهان کنم امّا ممکن نیست چرا که:

                   گر  بگویم  که مرا حال پریشانی نیست

                   رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر

 
   

     عبارات و آموزه ها ی سرشارازحس وحرکتش که بامهندسی خردمندانه ای بر کتیبه ی روزگار ثبت و حک شده اند،در جلوی چشمم رژه می رفتند،حس غریبی در دل و بار سنگینی بر دوش دارم، نمی دانم طنین شوق دیدار است یا شرمندگی در برابر معلّم  بزرگی که در کلاس درسش ننشستیم  به کلام نافذش که حاصل «کشف» ، « ایمان» ، «عشق » و« یقین» بود ،گوش جان نسپردیم،معلّمی که در کلاس درسش آسیب شناسانه، پاشنه های آشیل را نشانمان داد،با نگاهی فرا زمانی، نیاز امروزمان را فریاد کشید و هر چیزی را که آن گونه بود به توصیف و تحلیل نشست، نه آن گونه که خود می خواست ویا دیگران.

    ونوشت «خدایا عقیده ام را از دست عقده هایم مصون بدار».

     ونگاشت « ملّت من! من برای تو کاری نکرده ام ،امّا می دانی که با دشمن نساختم».

      وخواسته اش این بود:« دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم».

     صدای گوش خراش فروشندگان و دوره گردها که در تمامی اماکن منتهی به زیارت گاه های سوریه مستقر هستند، آزارم می دهد، برای غلبه براین همه آلودگی صوتی، شعر«زندگی » اش را خامشانه زمزمه می کنم .

در باغ« بی برگی» زادم

ودر ثروت فقر، غنی گشتم.

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم

ودر هوای دوست داشتن، دم زدم.

و در آرزوی آزادی سر برداشتم.

و در بالای غرور، قامت کشیدم.

و از دانش، طعامم دادند.

و از شعر، شرابم نوشاندند.

و از مهر، نوازشم کردند.

و«حقیقت»، دینم شد و راه رفتنم.

و «خیر»، حیاتم شد و کار ماندنم.

و« زیبایی»، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!

     به دروازه ی قبرستان رسیدیم ،دوست داشتم بی تابانه، آن گونه که او بر سر دخمه ها درکنار« اهرام ثلاثه» رفت، بروم.در ابتدا به رسم معمول فاتحه ای نثار اهل قبرستان کردیم.

تا لب باز کنم ، مرد سوری با اشاره ای ما را به سمت آرامگاه هدایت کرد.با بغض فاصله را پیمودم، نزدیک که می شوی، دست ادب بی درنگی به سینه می چسبد و کمر ارادت ناخواسته خم    می شود.

     نا خود آگاه شعر «سهراب» به یادم می آید. «به سراغ من اگر می آیید /  نرم و آهسته بیایید / مبادا که ترک بردارد /  چینی نازک تنهایی من ». قدم ها آهسته تر و بغض ها گلوگیر تر می شوند.سکوت مبهم اطراف با نجواها و زمزمه ها در هم می شکند ، گه گاه حسرت و هق هقی به گوش می رسد. پشت میله های اتاقکی که مرد و مزار را در بر گرفته ،ایستادیم امکان در بغل گرفتن دکتر وجود نداشت و این دیوار و این میله ها در این لحظه چقدر ملال انگیز و نفرت آورند!

    می خواستم جلو بروم، جلوتر، شاید بتوانم نگفته هایش را بشنوم، نگفته های نسل و دیار و تبارم را نجوا کنم وبگویم، انگاربین روزما و روزگار شما فرقی نیست.

تو نوشته بودی:

« گرسنگی فکر از گرسنگی نان، فاجعه انگیز تر است».

« واستعمار غربی به اسکیموها هم یخچال می فروشد و...».

ومن می بینم:

تنهایی هم چنان مرض مهلک قرن ماست.

استعمار پوست انداخته و هم چنان به تاراج فکرو فرهنگ و سرمایه ملل مشغول است.

ودر جهان مدرن به تعداد گنجشک ، سنگ وجود دارد.

و اسباب آسایش روزگار ما، به موازات خود آرامش را قتل عام کرده است.

و هم چنان هیچ سیاووشی به مظلومی تبار ما نمی رسد.

وهنوزهم ، کسی« کویر» سرسبزی چون تو نیا فرید.

      وهم چنان رسالت شگفت انسانی، مقهور« نان» و« مد »و

« مصرف»می شود و...

     سرم را بلند می کنم ایرانیان ازهر شهرو دیاری این جایند وخدا بیامرزی و فاتحه ای نثار می کنند و بر می گردند. بعضی ها هم که خطّی از درد ، عشق ، تنهایی و اضطراب بر پیشانی دارند چیز می نویسند ، عکس می گیرند،  نجوامی کنند و...

زمزمه ای حواسم را به خود مشغول می کند

      نه، من هرگز نمی نالم / قرن ها نالیدن بس است / می خواهم فریاد کنم /  اگر نتوانستم / سکوت کنم / خاموش مردن بهتر از نالیدن است.(2)

      آن اتاقک که مرد و مزار را در خود محبوس کرده است از دو دیوارش منتهی به دیوار بلند قبرستان است. از پشت شیشه ی پنجره و میله های آهنی، می توانی درون را ببینی. قرآن مجید، تعدادی عکس قاب گرفته در طرح های مختلف ، کتاب اسلام شناسی چهار پوستر نوشته، دسته گلی مصنوعی و دو تابلو که عموما مربوط به شریعتی است، در چشم اندازت خود نمایی می کند.

      لبخند ، آرامش ، غرور و تنهایی چیزهایی است که در تمامی عکس ها خود نمایی می کند. به یاد جملاتی می افتم از خودش در کتاب « دفتر های خاکستری»( 3) که به پایمردی « دکترمحمد رضا حاج بابایی » چاپ و منتشر شده است.

 « چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کسی نباشد ».

« من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن رویین تنم

کرده اند».

     واین دل نوشته ها «چهارده قرن است سرم را بر دیوار خانه ی خاموش و گلین محقّّری نهاده ام که از همه ی تاریخ بزرگ تر است و هرگز به زور هیچ قیصری، زر هیچ گنجی و تزویر هیچ معبدی، سرم را لحظه ای بر نگرفته ام و به سراغ خانه ی دیگری نرفته ام . که در این خانه :فاطمه هست نخستین قربانی غضب و فریاد اعتراض مظلوم. و علی هست، نخستین حقّ محکوم اشرافیّت و نفاق.که حسین هست آقای شهیدان بشریت.که زینب هست، پیام ابدی انقلاب و زبان گویای شهادت ».

       نمی دانم کارگاه اندیشه ی این معلم راستین در چه زمانی بنا نهاده شد، امّا در استحکام تار و پود و در نما و نازک کاری ها و طرح و رنگ هنر مندانه اش تردیدی نیست. و اصلا آیا هنر معلّمی جز اعجاز ارتباط، حرکت بخشیدن، دعوت به اندیشیدن، خوب دیدن، دوباره دیدن، فهمیدن و ...چیز دیگری است؟

     شریعتی که همه جا خود را یک معلم قلمداد می کند از«مزینان» تا« سوربن» و از روستاهای دور افتاده ی مشهد تا حسینیه ی ارشاد را با پای شدن، ایمان، آگاهی پیمود.او درکلاس ساده ی درسش، شمع آگاهی افروخت وپنجره های بیداری و بینایی گشود، بر تخته ی« سیاه » ، «سفید» نوشت. خطر جهل، خرافه و استعمار را فریاد کشید،سر ارادت برسجّاده ی علوی نهاد و رسالت« زینب »ی را برای باز ماندگان نهضت شور انگیز «حسین»ی تکلیف کرد. باغ انتظار را با مژده ی رسیدن بهار طراوت وتوان بخشید، قلم را« توتم » خود ساخت و باخطّی خوش و ایمان به خدا و تکیه بر ره توشه هایی  که از مکتب مولایش حضرت علی (ع)و امام حسین (ع) آموخت،خطاب به فرد و جامعه و تاریخ نوشت:

« کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمّل  مکن».

« دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود».

« ظلم، تکّه آهنی است که در زیرچکش ستمگر و سندان ستم پذیر شکل می گیرد و...» .

     به یاد دارم در جایی نوشته بودم ،شریعتی تنها روشنفکر دینی ایرانی است که توانست به آرامی نسیم در اعماق جان اقشار مختلف نفوذ کند، دوید و دواند و هم چنان چون روزگارحیاتش می دود و می دواند و گذشت زمان و بی مهری های روزگار نه تنها نتوانست، گَرد مرگ و فراموشی برچهره اش  بپاشد، بلکه نمایان ترش کرد .

      گفتم باید کاری کرد، فرمانی از درون دریافت کردم . خوب نگاه کن. نوشته های اطراف ودیواره های اتاقک، مرا به خویش خواندند. عباراتی از آثار مختلف شریعتی و یا دیگران با خودکار یا ماژیک، در رنگ های مختلف و خطوطی متفاوت امّا خواندنی و تامّل بر انگیز.

      گفتم در حدّ امکان، عین همه ی آن ها را یادداشت نمایم  و در جایی چون این جا منعکس سازم، برای کسانی که وامدار روشنی چراغ معرفت اویند و درعمارت رفتار و آگاهی خود، ازسازه ی اندیشه ها و ره یافت های او  هم بهره ای دارند و با تازیانه ی کلامش از خواب و خلسه ی« کهف » ی برخاستند و در اقامه ی قنوت عشق و معرفت، مشی و مرامش را مراد خویش ساختند.

و اینک تابلو نوشته های درون اتاقک:

- خدایا !چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

- زندگی چیست ؟ نان، آزادی، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن.

- آگاهی گوهری است برتر از وجود.

- اگر تنها ترین تنها یان شوم، باز خدا هست.

- من هر دو را می خواهم ، هم عشق را وهم آزادی را. قبلم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی.

واین چهار بیت شعر:

چون ندای ارجعی از رب شنید

                                          روح پاکش سوی خالق پر کشید

روح پاکش در جوار زینب«س» است

                                         جامعه از دوریش اندر تب است

سوز عشق اودرون سینه است

                                          سینه ای کو فاقد هر کینه است

از فراقش دیده ام گریان بود

                                            شوق دیدارش مرا در جان بود.

 

وبر روی دیواره های اتاقک  هم نوشته شده بود:

- به راستی فرق است بین بشر و انسان ، بشر «بودن »است و انسان «شدن».

- اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست ، خداوند جبران تمام نداشتن هاست.

- زینب نگو بر تو چه گذشت، بگو ما چه کنیم؟

- ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود خدایی داریم.

- دکتر، آزادیت زیبا بود.

- سلام بر تو ای معلم عشق و آزادی!

- خداوندا ! من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری، من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری.

- دوست داریم کویری بشیم دکتر!

- عشق می تواند جانشین همه ی نداشتن ها شود.

- پیروزی قبل از آگاهی فاجعه است.

- برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آن چه را که خدا را از تو می گیرد.

- دکتر ...دریا توفانی است، آرام می گیرد امّا خاموش

 نمی شود.

- ای تابنده ترین ستاره ی غربت! همیشه به یادت خواهم بود.

- خدایا بگذار مردنم را خودم انتخاب کنم، امّا آن گونه که تو دوست داری.

- ابوذر تنها زیست ، تنها مرد و تنها بر انگیخته می شود و شریعتی نیز چنین کرد.

- پروردگارا ! به متعصبین ما فهم وبه فهمیدگان ما تعصّب عطا فرما.

- ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود، فقط خدا را داریم.

- خدایا مرا از کسانی قرار بده که از راه دنیا در می آورند و خرج دین می کنند، نه کسانی که از راه دین در می آورند و خرج دنیا می کنند.

- آن جا که عشق فرمان می دهد، محال سر تسلیم فرود می آورد.

- آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

     این ها تقریبا تمام نوشته هایی است که در چشم اندازم خود نمایی می کند به غیرازخطوط ناخوانا وکم رنگ و پامال شده.

   پس از یادداشت برداری قدری سبک شدم .پیام و پتانسیل نوشته ها قوّتم دادند، نوشته هایی که سرشار از زیبا ترین واژگان قاموس هستی (خدا ، عشق ، ایمان، زندگی ،پرستش، آزادی  دوست داشتن و...) و نازنینان عالم خلقت( محمد(ص)علی وحسین (ع) فاطمه وزینب (س)و...) است.

      فهمیدم خاموشی، فراموشی نیست و گم نامی را بر بد نامی ترجیح دادن، عین شهرت است. ومی نویسم نه جبر و جهل و تیغ و دار زمانه توانست ، منصور حلاج، عین القضات حسنک وزیرو امیر کبیررا بد نام و ناپدید سازد ونه تیر طعنه و توطئه توانست مولانا خواجه نصیر و بوعلی سینا را از پای در آورد و نه بی اعتنایی سلاطین غزنوی چیزی از اعتبار فردوسی و شاهکارش کاست ونه تحریف و تکفیر توانست، خیمه ی خیام را فرو بریزد ونه هجرت و غربت توانست در اراده ی شکوهمند شریعتی خدشه و خللی وارد کند  وکسی از همراهان همیشه، جمله ی بدیعی بر زبان می آورد «این معدن روزی کشف  و استخراج خواهد شد».

     هنگامه ی اذان نزدیک می شود و ما آماده ی رفتن به حرم حضرت زینب(س) می شویم .صدای پای غروب، خداحافظی وطنین سوتک (4 ) درسرسرای دل درهم می آویزند و این آخرین پلان حضور بر مزار دکتر علی شریعتی است.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم

کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من/سکوت مرگبارم را. 

سکوت مرگبارم را .         دمشق- مهر ماه 1388                                 

پانوشت:



تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 16:29 | نویسنده : shivan_noori |

دیالوگی در 5   پیچ  مانده به 50

 

پیش از این که

سطر های بعدی برسند

و یا چشمتان بخورد

جای خالی هر چه هست و نیست

لطفا کمی جابه جا شوید

 

همین جا

کودک کلوچه فروشی هست

عکس

خاطره

جدول ...

و کلاغی  که شاید پریده باشد

و آدمهایی برفی

که آفتابی شدند

و دیوار و درختی که بتوانید

تاب بخورید و

تکان دهید

و بادی که نمی دانم از کدام سو می وزد

فال هم نمی گیرم

شما را به این جا کشانده ام که

اولا هوایی بخورید

مگر چند شب شنبه ی دیگر با قیست ؟

و بعد بگویم

خشونت یعنی ؛

پرنده چیدن از درخت

کشتن « بره ی  روشن » سهراب

گل گرفتن شاملو

و بعد

ببینید

چه قدر فاصله دارند

خروس               و                  بیداری

فرشته                 و                 درخت

گوش ها              و                گویش ها

به اینجا که رسیدی

گره  در کار گل افتاد ، وا کن

و  زخم   ساق  آ هو را دوا کن

کبوتر   را   بگو   پرواز گیرد

پرستو را به حال خود رها کن



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 22:4 | نویسنده : shivan_noori |

 

عصر سه شنبه بود و جنگ بغض و سارا

هی می نوشت و پاره می کرد مشق شب را

 

در چشم هایش اضطرابی شعله ور بود

یاد  آور    رنج    هبوط    تلخ    حوّا

 

خورشید را در دفتر خود خط خطی کرد

پایش   نوشت ای آسمان  قدری  مدارا

 

برگ درخت دفترش را زرد می کرد

آتش زده  برریشه های سبز  افرا

 

طرحی زد از فواره و میدان، بقیّه

خاکستری از خاطرات  کودکی ها

 

فوّاره وار  از  ارتفاعات  تخیّل

افتاده پیش کوسه ها در عمق دریا

 

در حسرت لبخند مادر بود و روزی

خود  را ببیند لحظه ای  آغوش بابا

 

چیزی شبیه...نه نمی دانم چه چیزی

او را  شبیه مار  می کرد و   معما

 

اصلا به روی خود نمی آورد دختر

سرگرم کارش بود ساعت ها و حالا

 

برگی  نوشت.  چسباند. دیوار  اتاقش

هر چار گوش صفحه با تاریخ و امضا

 

امروز من، مثل شب یک هفته ی پیش

حرف جدیدی هم ندارد  صبح  فردا

 

هر کس در این خانه سرو سازی جدا داشت

این جا، من و مادر، پدر، تنهای تنها

 

حس  می کنم، تنهایی ام  پایان  ندارد

حتی  اگر دنیا  بیاید  خواهرم  با...»



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 19:5 | نویسنده : shivan_noori |
با همه ی بانک ها تسویه خواهم کرد

الّا...

 

حتّی اگر همه ی روزی نامه ها ی « اقتصاسی»1

هر روز بنویسند

   بده کار بزرگ چشم هایش

اقتصاسی: وامی است از دکتر شفیعی کدکنی با مفهوم ( اقتصادی و سیاسی)



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 12:0 | نویسنده : shivan_noori |

قرن ما

          قرن سکوت و همهمه

قرن درگیری   بُغض  و آدمه

 

قرن مسمومیّت احساس و عقل

قرن گرگ خفته در جای رمه

 

می توان با چشم های بسته دید
توی چشمش ردّ پای واهمه

 

تُنگ های  تشنه  سر بر آسمان

پای باران بسته ماند و

                          این همه....................

 

حالی ازما ها نمی پرسی عزیز!

حالی از نعشی که روی دستمه

 

لحضه هامان تلخ، ابری، ناگزیر

مثل روز

 ر

    ی

       ز

     ش

                   ا

                   ر

                      گ

                 

                           ب

         م

                              ه

                 

می رویم امّا نمی دانیم کجا

هم چنان این جاده پر پیچ وخمه؟

 

این که می جوشد درونم، داغ کیست ؟

تا کجا چشم انتظاری مرهمه؟

 

باز...

        می بینم  پرستو کوچ کرد

باز...

          اخم  پنجره ها   درهمه



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 11:30 | نویسنده : shivan_noori |
برای آبادیم ( نج ) که سخت چشم به راه مردان و فرزندانش است.روستایی کوچک و به کوچ نشسته در دامنه ی البرز میانی  

آیا موج مغولی مدرنیسم و پسا مدرنیسم و جباریت تکنولوژی خواهد گذاشت که بار دیگر به دامن سادگی ها برگردیم؟؟ 

دیگر نمی خیزد ز بام کلبه دودی

از سرخ و سبزت هم نمانده جز کبودی


می بینمش حیران و بالا می رود باز

از شانه هایم حسرت گفت  شنودی


در دامن سبزی که بالیدم تو بودی؟

آبادی عشق  امید من نبودی؟


تاثیر نفرین خدایان است آیا

یا دست پخت سینمای هالیوودی؟


پاشیده این جا گرد مرگی نابهنگام

کو  بی قراری های دریا جوی رودی؟


نفرین به آنانی که دیدند و ندیدند

بغض ترا از پشت عینک های دودی


می سازمت با دست های بسته 

                                                حّتی

حتّی 

           اگر از تو نمانده تار و پودی


بر قله های پرغرورت می تکانم

اندام خواب آلود دنیا را به زودی...



تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 6:36 | نویسنده : shivan_noori |
شاید

به خاطر بی چتری

یا 

چتر پاره ی من و توست 

که باران نمی بارد 

باران!



تاريخ : یکشنبه دهم فروردین 1393 | 17:44 | نویسنده : shivan_noori |

نیایش بهاری

با تبریک فرارسیدن عید نوروز   خدمت همه ی خوانندگان عزیز


پروردگارا!نسیم نوازشت را از ما دریغ نکن.


خداوندا!باران امید   وعاطفه را در جام جانمان بچکان.


معبودا!درختان اراده و تلاشمان را بارور فرما.


خدایا!گل های زیبای عشق و محبت را در گلستان باورمان برویان.


آفریدگارا!رود خانه های عقل و احساسمان را جاری ساز.


الهی!پنجره های بیداری و دانایی را به رویمان بگشا.


خداوندا! گل وجودمان راطراوت ببخش و بویا ساز.


معبودا! پرندگان پویاییمان را پروازی پیوسته ببخش.


آفریدگارا!چشمه های ایمان و اعمال پسندیده ی مارا جوشنده تر فرما.


خدایا!جوانه های جویاییمان راجوانی جاودانه ببخش.


معبودا!شکوفه های شادیمان را شکوفا تر بگردان.


خداوندا! قطرات دانشمان را دریایی ساز و اقیانوسی نما.


الهی! با کرم بهارانه ات کرختی زمستانی رااز جان و جسم ما بزدا.

 آمین


بهار

 

دشت در دشت به اعجاز بهار

بوته در بوته گل افشان شده است

جنگل پیر در آغوش نسیم

مست موسیقی باران شده است

 

 

دل کبوتر شد و پرواز کنان

می رود سمت افق های امید

شاخه از شوق به رقص آمد و باز

غنچه از عمق وجودش خندید

 

 

می چکد چلچله از سقف درخت

مهربانی همه جا باریده

موعد جشن پرستوها شد

عطر شادی همه جا پاشیده

 

 

باید از رشته ی جان تاری بست

مثل یک رود به اقیانوسی

در همین ثانیه روشن سازیم

سر هر کوچه ی دل فانوسی

 

 

فصل آیینه و آواز آمد

مثل پروانه از این جا بر خیز

سینه را در شط احساس بشوی

دست در گردن گل ها آویز



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 16:58 | نویسنده : shivan_noori |

یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبراللیل والنهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالناالی احسن الحال

    لفظ نوروزازجمله واژگانی است که معماری و مهندسی ویژه ای درساختمانش به کاررفته است.این زیبایی با استخراج و برابرنهادن تضادهایشان، زیباترمی شود. نو در مقابل کهنه، نور در برابر ظلمت و روز در مقابل شب. ریشه ی بیشتر مناقشات و تنازعات جهان تاریخ و اسطوره درهمین عناصر و عناصری از همین دست قراردارد.                        

نوروز اگر چه کلمه است اما فقط کلمه  نیست بلکه باید آن را چون عشق، زندگی و حتی مرگ به گاه ضرورتش زیست تا معنا شود.

 

          نوروز یک سنت است. که هر ساله با دستی پُر می آید باسیب لبخند،شعر، شکوفه، شادمانی وشدن. هر چه هست دعوت به حرکت، پاکیزگی، مهربانی و...است. سنتی پایدار و کهن که گذشت زمان هرگز آن را نفرسود.یکی از هزاران کارکرد ونتیجه برپایی این آیین، ایجاد وحدت ملی دربین اقوامی متفاوت با زبان ها، لهجه ها،گویش ها، مذهب و آداب و رسوم مختلف و متعدد است.در نوروز افکار، رفتار و اعمال تقریبا همسان و همسو می شود بدون این که حتی بخشنامه ای صادر شود. این افعال و افکار از چشمه های ذوق و سلیقه و وفاداری به سنت ارجمند وستایش برانگیز می جوشد.در نوروز همبستگی خانوادگی، قومی، قبیله ای و ملی با درهم شکستن مرز مکانی و تعصبات دیگر، همسو و بر روی ریلی واحد حرکت می نمایند.از منظری دیگر این هماهنگی و همسویی، موجب از بین رفتن و برچیدن اختلافات سیاسی، طبقاتی، قومی و... می شود. ودرست به همین دلیل است که ایرانیان برای برقرار داشتن این سنت پسندیده ،گه گاه هزینه های سنگینی داده اند که نمونه هایی از آن را در ادامه خواهید خواند.

واژه ی نوروز از چند جهت بر ذهن و ضمیر انسان در گذرگاه تاریخ و اسطوره خوش نشسته است.از یک طرف بنا به قولی « نو»،« نور»  و « روز» 1 را در خود نهفته دارد، یعنی ذهن را بر کهنگی و تیرگی می شوراند.از طرفی دیگرآغاز و فرجام حوادث تاریخی و اساطیری بسیاری را به نوروز نسبت داده اند مثلاً در روایتی از امام صادق (ع) آمده است.« نوروز همان روز است که خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا او را بپرستند و روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد؛ بادها، وزیدن گرفت و زمین شکوفا شد. همان روزی است که کشتی نوح بر کرانه   کوه آرام گرفت . پیامبر خدا(ص) علی(ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را به زیر افکند، عید غدیر خم در همین ایام است»2

با نگاهی به منابع متعدد، آفرینش انسان و جهان، تولد حضرت علی(ع)، روز بیرون کشیدن یوسف از چاه، روز تولد حضرت عیسی، هنگام هبوط آدم، تولد زرتشت، به شاهی رسیدن جمشید و غلبه ی او براهریمن، کشف آتش، کشف نیشکر و ... در نوروز اتفاق افتاده است.

انتساب این گونه حوادث در نوروز، باعث تجلی باورها، خرافات و آیین هایی شد که به اقتضای بن مایه های فرهنگی و میزان باور داشت آن در جوامع مختلف، متفاوت است. اما آن چه که در ادامه خواهید خواند فلسفه ی، اقوال و مستنداتی است پیرامون پاره ای از آیین های نوروزی که اندیشمندان خردگرایی چون« ابوریحان بیرونی » به آن  پرداخته و درباره ی آن چیزها نوشته اند.

در اکثر روایات و منابع«جمشید»، چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیان گذار نوروز و بسیاری از آیین های مربوط به آن می دانند. مثلاً « فردوسی» در شاهکار سترگ خود پیدایی نوروز را به جمشید نسبت داده و این گونه سرود :

 

...چو آن کارهای وی آمد به جای 

ز جای مهی برتر آورد پای

به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر شناخت

که چو خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت اوی

از آن بر شده فره ی بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاندند 

مرآن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

برآسود از رنج تن دل ز کین 

به نوروز نو شاه گیتی فروز 

بر آن تخت بنشست نوروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند

می رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار 

بمانده از آن خسروان یادگار...

جمشید پادشاهی است که بنیان گذار بسیاری از آثار فرهنگی و تمدنی است.و بسیاری از عناصر مدنیت را به او نسبت داده اند از جمله رام کردن حیوانات، حفرچاه و قنات،کشف نیشکر، استخراج فلزات ، ساخت گرمابه ، وضع اوزان و اندازه ها، بافت پارچه، ساخت دارو، ذوب فلزات،کشتیرانی، کشف خط، و ...

      ابو ریحان بیرونی ریاضیدان، محقق، دانشمند ونویسنده ی بزرگ ایرانی در صفحه ی 243 در کتاب آثارالباقیه  خود آورده است که «جمشید» تختی زرین ساخت و بر آن آرام گرفت و دیوان او را با تخت برداشتند و در یک روز از فراز کوه دماوند گذشتند و در سرزمین بابل فرود آمدند ، این روز آغاز فروردین بود و مردم به یاد این پیروزی و این پرواز جشنی به پا کردند و رقصیدند و به شادی و سرور پرداختند.«دنیای سخن، شماره ی 53، اسفند 71،دکتر ش. غزنی »

در آیین های عیدانه عناصر اربعه ( آب ، باد، خاک ، آتش) مظاهر پاکیزگی، طراوت و روشنی، تحرک و سکون ستیزی ، رویش ودایگی، قدرت و نیرو و روشنایی و گرمازایی و ... به شکل نمادینی حضور دارند. باید اذعان کرد آیین های نوروزی عموماً نمادین و سمبلیک هستند و در پشت هر یک فلسفه ای نهفته است.

« از نظر آفرینش باید نقش «امشاسپندان» را در کمک به« اورمزد» یادآور شد چه غیر از اورمزد که نگهبان انسان است هرکدام از امشاسپندان نگهبان یکی از آفریدگان اند.بهمن/هومن نگهبان حیوان، اردی بهشت نگهبان آتش ، اسپندارمز/اسفند، نگهبان زمین، خرداد نگهبان آب ، مرداد نگهبان گیاه و شهریور نگهبان فلزات در رابطه با نوروز باید به ویژه نقش سه امشاسپندار مونث(اسپندارمز،خرداد و مرداد) را ذکر کرد چه اینان هر سه زایا هستند و در بارش باران ، زایش زمین و رویش گیاه نقش برجسته ای دارند و با روری جهان در سایه ی مهر و عطوفت آنان صورت می گیرد» .(نوروز، قریب ، بدرالزمان ص 73)

به یاد داشته باشیم،« آتش و باد »در مقابل « باد و خاک»  دو عنصر فراسویی از منظر انسان دیروز و اساطیر ملت های مختلف از جمله هند، یونان، روم، ایران و ... است.

در اساطیر ایرانی آتش رنگ توتم و تقدس به خود گرفت. چنان که آن را هدیه و فرزند اهورا مزدا دانسته اند. دزدیدن آتش توسط « پرومته» و آوردن آن به سرزمین، نشانه ای از آسمانی بودن این عنصر در اساطیر یونان باستان است.

در آیین زرتشت هم، آتش بزرگ ترین پاک کننده ودرعین حال پاک ترین و نورانی ترین عنصر است و آن را رمز و نماد اهورا مزدا می دانند. زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ی کیش خود، از پیروان خود می خواهد :

- چون آتش پاک و درخشان باشند.

- همان گونه که شعله های آتش به سوی بالا می زبانه می کشد، پیروان دین وی هم به سوی بالا، سوی روحانیت،به سوی انسا نّیت و سر انجام به سوی ترقّی و تعالی پیشروی کنند.

- همان گونه که شعله های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی شود،آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال معنوی را در نظر داشته باشند.

- همان گونه که آتش چیزهای ناپاک را پاک می کند وخودآلوده نمی شود،آنان هم با بدی بستیزند، بی آن که خود را آلوده ی بدی ها کنند.

- همان گونه که از یک اخگر می توان آتشی بر افروخت، با روح و فکریک انسان نیکو کار نیز روان های بی شماری پاک و منزه خواهد شد.

- آتش با هرچه تماس بگیرد، آن را مثل خود شفاف و درخشان می کند، فرد باید پس از بر خوردار شدن از فروغ دانش و بینش دیگران را از فروغ نیکی بهره مند سازد.

- همان گونه که آتش فعّال و بی قرار است و تا پایان عمر، حتی لحظه ای از کوشش باز نمی ایستد، انسان هم باید، مانند آتش فعّال باشد و ارز کار و کوشش باز نایستد و...3

      اما هیچ یک از موارد فوق بیانگر پندار نادرست و مغرضانه ی آتش پرست بودن زرتشتیان نیست. چنان که فردوسی سروده است.

                                        ... نگویی که آتش پرستان بدند                

                                         پرستنده ی پاک یزدان بدند...

و اما جشن نوروز، با سابقه ی کهن و دراز دامن خود، نه تنها در گذر زمان و آمد و شد حکومت ها با گرایش های اجتماعی و فرهنگی متعدد، ساییده نشده است بلکه خود باعث خلق باورها و آیین های پسندیده ای شد که بن مایه ی پیدایی آنها ریشه درکهن ترین صفحات تاریخ و اسطوره دارد.«ایرانیان به طور کلی درنگهداشتن نوروز وکوشش در بقای آن مُصر بوده اند.در دوران بنی امیه که َتعصب قومی آن ها زبانزد خاص و عام است و مخصوصاً سعی می کردند آداب و رسوم اقوام دیگر را نابود و پایمال کنند، ایرانیان نوروز را که منع شده بود از دست ندادند و ادامه دادند یعنی با پول خریدند و آزادش کردند ، یعنی در دوران معاویه آن گونه که جرجی زیدان نوشته است، حدود5 تا 10 میلیون واحد نقره پرداختند تا اجازه ی جشن را گرفتند.چرا؟ چون مردم هوشمند به گوش اعراب رساندند که مرسوم این است که در جشن نوروز به بزرگان هدایای ذی قیمت و ارزشمند بدهیم و آن ها هم که تشنه ی ثروت بودند، حاضر به گرفتن هدیه شدند یعنی در واقع ایرانیان آن زمان نوروز را خریدند». (دنیای سخن، ،شماره ی 53، اسفند 71، انجوی شیرازی) در ادامه به تحلیل و واگویی بخشی از این آیین ها و باور های پیرامونی نوروز می پردازیم.

1- کشت دانه یا سبزه کردن : کشت کردن دانه در روزهای فرجامین سال و چند قدمی بهار، عملی نمادین است. دراُوِستا کاشتن سبزه با کاشتن حقیقت و فضیلت برابر است واز طرفی دیگر کشت سبزه نماد بازگشت برکت و خرمی به واسطه ی پیروزی جمشید بر اهریمن است. در روزگار جمشید، اهریمن، خشکسالی و قحطی را درزمین  رواج داد و برکت و طراوت از همه جا گریخت. جمشید با سرکوب اهریمن باعث بازگرداندن برکت در زمین شد. ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد:«در این روز که نورزوش خوانند هر چوب درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. و هر شخص از راه تبرک به این روز در تشتی جو کاشت پس این رسم در ایرانیان پایدار ماند».4

به گزارش ابوریحان، ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه می کاشتند و از حال و کار آن ها خوبی یا بدی زراعت سالیانه را حدس می زدند. آیا کاشتن نهال، خرید و فروش سبزه، هفته ی درخت کاری در تقویم رسمی ما و برخی از کشورهای جهان ریشه در جایی از این خاطره ی شیرین بشری ندارد؟

2-خانه تکانی و غبار رویی و کوزه شکستن :در آیین خانه تکانی پیام اندوه کشی، فقر زدایی، نظم و نظافت برای خوش آیند فروها که درآستانه ی سال نو چندی این جهانی می شوند، نهفته است. غبار روبی و گردگیری خانه و اسباب و وسایل و سفید کردن ظروف مسین از آیین های کهن ایرانی است.« خانه تکانی و زدودن آلودگی و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال، مظهر و نمادی از رماندن ارواح خبیث و ناپاک و فرسوده از محیط زیست و زدودن سیاهی و فقر و اندوه و آماده کردن فضای خانه در آستانه ی نوروز برای استقبال از فرود فروهرها وروان مردگان است».5

عده ای از پژوهندگان خانه تکانی و آرایش و پیرایش پیرامون زندگی را از دستورات خود زرتشت می دانند.6 و گمان می رود رابطه ای بین فروهرها، ارواح پاک و نیک با نامگذاری اولین ماه فصل بهار یعنی فروردین وجود دارد چرا که به گواهی اکثر منابع حتی اوستا، فرود فروهرها در روزهای پایانی سال کهنه و چند روز نخست سال نو صورت می گیرد.

3- چهارشنبه سوری:« سور» در زبان فارسی و در برخی از گویش ها به معنای « جشن، مهمانی وسرخ » به کار رفته است درباره ی خاستگاه این آیین منابع گوناگون، متعدد می نوشته اند. بنا به نظری« طبق حساب ستاره شناسی زرتشت در سال 1725 ق . م تحویل سال ظهر روز سه شنبه بود که نیمه ی صبح آن جز سال پیش و نیمه بعد از ظهرش جز سال نو بوده است که با حساب آغاز روز از نیمه شب چهارشنبه فردای آن روز نوروز و اول سال بوده است و شب چهارشنبه را به این مناسبت جشن گرفته اند و آتش روشن کرده اند»7

اما درکتاب « نوروز» اثر بلوکباشی از قول بهرام فره وشی  یکی از پژوهندگان در فرهنگ ایران باستان آمده است.« ایرانیان برآن بوده اند که ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین می آیند و برکت و نیک روزی برای خاندان می آورند و در همین روزها بود که برای راهنمایی آنان به هنگام شب در بالای بام یا صحن خانه ها آتش می افروختند و مایه آتش را هم از آتشدان ویژه ی خانه فراهم می آوردند تا آن ها راه خاندان خود را بازیابند و به سوی خانواده بشتابند».دکتر مهرداد بهار در جستاری چند در فرهنگ ایران ص 220 ، چهار بودنش را معرف چهار فصل سال می داند.

و  نظر دیگر در مورد آتش افروزی چنین است: «جشن چهارشنبه سوری خیلی قدیمی نیست ایرانیان باستان قبل از سال نو یا نوروز  روی بام آتش می افروخته اند که زردشتیان این سنت را حفظ کرده اند.در زمان متوکّل پادشاه عباسی چون متوکّل به شدّت با شیعیان مخالف بود و ایرانیان را بسیار آزار می داد روزی که مرد اتفاقا شب آخرین چهارشنبه ی سال بود. ایرانی ها هم از شادی جشن گرفتند و آتش برپا کردند و این رسم از همان زمان باقی ماند».(نوروز ، خورشید بان، ابراهیم ص105)

4- آش چهارشنبه سوری: یکی از کارهای معمول در آستانه ی سال جدید، پختن آش است که در روز آخرین چهارشنبه ی سال انجام می گیرد این آیین هنوز کمابیش در بین مردم، مخصوصاً کسانی که هنوز به آیین های اجدادی پشت نکرده اند، رواج دارد.

ریختن انواع حبوبات، سبزی و ترشی در این عمل نماد این است که در سال آینده مثل آش دیگ لبریز و برخوردار از همه ی مواهب باشند.در پاره ای از مناطق درداخل این آش هفت نوع ترشی می ریزند و معتقدند که هر یک از انوا ع این ترشی ها و سبزی دفع کننده بلا و آفت ویژه است.

5- نوروزی خوانی: نوروزی خوانی هم یکی از اعمال سمبلیک در آستانه ی قدم بهار می باشد،که متاسفانه امروزه کمرنگ شده است.نوروزی خوان ها با در دست داشتن برگ سبزی که سمبل برکت و زایایی زمین، پس از پیروزی جمشید بر اهریمن است. چند روز مانده به عید به اطراف می روند و با خوانش اشعاری در توصیف بهار، مولا علی (ع)، ستایش صاحب خانه، دعا برای او و خانواده، دعوت به کار، پایان کرختی وسرما، پاکدامنی و جوانمردی و ... را زمزمه می کنند.

هم چنین حاجی فیروز با لباس قرمز و صورتی سیاه با حرکت و ساز و آواز موجب نشاط و شادمانی مردم می گردد. اسطوره شناسان چهره ی سیاه حاجی فیروز را نماد زمستان و لباس قرمزاو را نماد خون سیاوش، جوان مظلوم و ورجاوندشاهنامه می دانند.

6- آب پاشی یا آیین مادرمه :در این آیین، آب نماد پاکی و پاک کنندگی و روشنی، توسط فرد خوش قدم، بلافاصله بعد از تحویل سال بردرگاه منزل و یا روی افراد ریخته می شود. ابوریحان در آثار الباقیه در این مورد می نویسد : « این روز به « هروذا» که فرشته ی آب است، تعلق دارد و به همین خاطر مردم در این روز، سپیده دم از خواب برمی خیزند و در آب حوض و قنات خود را می شویند. و گاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند.»

باید گفت آب پاشی یا مادرمه شاید در این ریشه داشته باشد که چون تن ها، وسایل وخانه ها در زمستان به دود و خاکستر آلوده می  شود، مردم ابتدا به  خانه تکانی و غبار روبی و بعد پاشیدن آب برروی خود و یا در گوشه ی خانه ها، آن را در یک عمل نمایدن، پاکیزه می کنند و بر پالایش آن گواهی می دهند.

عده ای حمام کردن و شست و شوی تن را که به شکل خرده باور هنوز هم رایج است از همان خاطره ی نخستین یعنی دستور  جمشید به دیوان برای ساخت حمام و گرمابه می دانند.8

7- هفت سین یا هفت چین:عدد هفت در بسیار ی از فرهنگ ها مقدس و رازناک است. عده ای عدد هفت در هفت سین را نماد هفت « امشاسپند» می دانند اما درمورد سین عده ای معتقدند که عبارتند از هفت سینی یا هفت چینی که از چین وارد ایران می شد و در چینش سفره ی نوروزی از همین ظرف های نقش دار نفیس استفاده می شد ، بعدها « یای» نسبت آن افتاد و به صورت هفت سین باقی مانده است.

      دکتر هاجری در نوروز نامک خود در این مورد می نویسد:« از روزگار باستان هفت چین که به اندر یافت هفت میوه چیده شده است به یاد امشاسپندان هفت گانه، سرخوانچه می گذارند . پس از گذشت دوران فراوان چون «چ» در زبان تازی نبود، « چ» به «ش» بدل شد و هفت چین به هفت سین گردانده شد ».

      عبدالحسین سعیدیان در اثر پژوهشی خود تحت عنوان «مردمان ایران»منظور از هفت چین را هفت چیز چیده شده از درخت وگیاه می داند این نظر با توجه به رونق کشاورزی در ایران از گذشته های بسیار دور و حضور میوه ها و محصولات کشاورزی در سر سفره هفت سین، منطقی تر به نظر می رسد

     درکتاب نوروز اثر بلوک باشی در این باره آمده است :« برخی سین را کوتاه شده ی واژه ی « سینی» می دانند که در آن محصولاتی که در سرزمین ایران به دست می آمد، می چیدند. چون امشاسپندان، هفت فرشته ی مقدس دین مزدینسا، در ده روز فروردگان از 26 اسفند تا 5 فروردین از جهان مینوی فرود می آمدند، مردم هفت خوان از مائده های زمینی را برای آنها مهیّا می کردند، اما امروزه سفره هفت سین نوروزی را با هفت چیز که با سین شروع می شود، می چینند.

«- سیب نماد موهبت خداوند       

 - سنجد، نماد عشق و دلدادگی

 - سمنو، نمادی برای طلب برکت و فزونی آن در سال نوین 

 - سکه، نماد ثروت و طلب افزایش آن

- سیر، نماد عافیت و سلامت

 - سمبل ، نماد پیک بهار و زیبایی

- سپند، برای رفع چشم زخم و یا سماق ویا سرکه

علاوه بر این هر قومی کتاب مقدس خود را بر سفره می گذارد، گذاشتن  تخم مرغ بر سر سفره نماد طلب نطفه و نژادو زایش و باروری است...»9

8- عیدانه :از جمله آیین های نمادین نوروز است که بزرگ ترها به کوچک ترها عیدی می دهند.«بیرونی» هدیه دادن را همانند نوروز،رسمی کهن و بنیان گذار آن را جمشید می داند و در آثارالباقیه ص 328) می نویسد:« جمشید در نوروز نیشکر را در کشور ایران یافت و دستور داد تا آب این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند و آن را به عنوان تبرک به همه دادند از آن روز مردم از راه تبرک به یکدیگر در نورز شکرهدیه می فرستادند».

لازم به یادآوری است که هدیه جمشید به شیرین کام کردن مردم منجر شد، دادن هدایا و عیدی در طول زمان ادامه داشته و در هر عصر و دوره ای بنا به  فکر، فرهنگ، افراد عیدانه دهنده و عیدانه گیرنده، نوع و جنس خاص پذیرفته است. معمولاً مادربزرگ ها تخم مرغ رنگ شده به نوه ها می دهند، بزرگ ترهای کاسب پول و ...

9- تاب بستن و تاب خوردن : یکی دیگر از آیین های نمادین  است. معمولاً افراد در نوروز و مخصوصاً در سیزده به در، تاب می بندند و تاب می خورند. ابوریحان در صفحه ی327 آثار الباقیه این کار را عملی سمبلیک و یادآور نخستین خاطره  ی خوش جمشید، شاه می داند .« چون جمشید برای خود گردونه ساخت، در این روز بر آن سوار شد و جن وشیطان او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به  بابل آمد و مردم با دیدن این امر در  شگفت شدند و این روز را عید گرفتند و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند».

10- سیزده به در : عدد سیزده در باور اکثر جوامع و فرهنگ ها « نحس» محسوب می شود. عده ای نحوست این روز را از روزگار زرتشت می دانند که ماه و آفتاب در این روز در مقابل هم قرار گرفتند و منجّمان این روز خاص را نحس خواندند.

عده ای نحوست سیزده را به عقاید یونانی ها پیوند می زنند و معتقدند که « انجمنی مرکب از خدایان دوزاده گانه منعقد بود، سیزدهمین  وارد شد، یکی از آن ها را کشت و این مجلس به هم خورد از همان روز سیزده نحس و بدشگون شده است. این عقیده با رسوخ و رسوب عجیبی در تمام جهان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند.»11

عده ای هم نحوست عدد سیزده را به شام آخر حضرت مسیح نسبت داده اند که سیزده نفر بودند یکی از آن ها خیانت کرد و حضور حضرت عیسی را خبر داد، او را دستگیر و مصلوب کردند.

نحوست عدد سیزده به حدّی  است که برخی از مالکین از پذیرفتن پلاک 13 امتناع می کردند. امروز حتی برخی از خطوط هواپیمایی از دادن شماره 13 به شماره های پرواز خودو صندلی های داخل کابین هواپیما خودداری می کنند وهم چنین در پاریس کمتر خانه ای را می توان یافت که عدد سیزده بر سر در آن ثبت شده باشد.

باری نحوست سیزده به خاطر یاد کرد خاطره ی شومی  است که در ذهن بشر مانده است اعم از حوادث بزرگ طبیعی مثل  سیل، زلزله،جنگ، قتل و یا مسائل سیاسی و اجتماعی و...

در برخی از مناطق ایران هنوز هم در روز سیزده ی نوروز، در خانه ماندن و کارکردن پسندیده نیست در این روز که در تقویم رسمی ما روز طبیعت نامیده شد، اعضای خانواده از خانه بیرون می روند و در داخل طبیعت زندگی می کنند و قدم بهار را در کنار گل و سیزه و رود و خوانش پرندگان جشن می گیرند و شادباش می گویند. در مقابل نحوست عدد سیزده، عقیده ای کاملا متفاوتی وجود دارد.عده ای بیرون رفتن در روز سیزده نوروز را دلیل سعد بودن آن می دانند و زنده نگه داشتن ادامه ی همان آیین های پسندیده ی اجدادی.

 براساس این نظر که درست هم به نظر می رسد، بیرون رفتن عامه ی مردم در روز سیزده نوروز نه تنها به خاطر نحسی آن نیست، بلکه دقیقا بر عکس بوده و آن را نتیجه ی نوعی پیروزی و جشن عمومی ایرانیان از کهن ترین دوران تلقی می کند این برداشت ناصواب به دو دلیل به وجود آمد. نخست درنیافتن معنی درست واژه ی «در» که معادل دشت و دره است و در ادبیات ما هم سابقه دارد.

به صحرابنگرم، صحرا تو بینم    به دریا بنگرم، دریا تو بینم

به هر جابنگرم کوه ودر و دشت   نشان از قامت رعنا توبینم 

                               

        ... ناگاه یکی سیل رسید از دره ی ژرف 

           پوشید سراپای در و دشت و دمن را... (ملک الشعرای بهار، قصیده ی لزنیه)

                                  

                                        ... من گذشتم به شتاب از در و دشت

                                              به شتاب ایام از من بگذشت... «دکتر خانلری،شعر عقاب»

                                                  

       «...سیزده نحس نیست تا آن را «در»کنند.حال آن که نمی دانند، یا می دانند وقلب حقیقت می کنند که این کلمه در ترکیب «سیزده به در» به معنای «خارج کردن »،«بیرون کردن » یا «در کردن » نیست، بلکه مقصود از «در» دشت و دره است ، چنان چه در ترکیباتی مانند «کبک دری» و«در ودشت و... چنان که فردوسی می سراید:

                                   ببینی در و دشت رنگین شده

                           نکوتر ز صورتگر چین شده (حافظ، ش13، محمد بقایی )             

                          باران شوم و به کوه و در بازم

                اخگر شوم و خشک و تر گیرم(ملک الشعرای بهار)                                                                                   

                                             

      « ابوریحان بیرونی ضمن سخن از نیاکانش، مردم ایران باستان، به روزهای سال اشاره می کند و درباره ی سیزدهم فروردین می نویسد:«ایرانیان باستان هر روز از ماه را به نامی خواندند و سیزدهمین روز هر ماه «تیر روز» نامیده می شود و «تیر» نام فرشته ای عزیز و نام ستاره ای بزرگ و نورانی و خجسته است.». بنابراین «تیر روز» یعنی سیزدهمین روز از هر ماه، نمی تواند برای ایرانیان نحس بوده باشد؛ به خصوص که بر اساس اساطیر ملی ایرانیان، در این روز، سر حد ایران و توران با تیری که از کمان آرش پریدن می گیرد، معلوم می گردد. به همین سبب نه تنها در سیزدهم این روز جشنی بر پا می شود که چون نوروز و مهرگان و دیگر اعیاد خجسته و مبارک است، بلکه اصولا عدد سیزده یادآور روزی مبارک در فرهنگ ایرانی است. بنابر این اصلا خرافه ای به نام نحوست سیزده وجود ندارد تا بخواهند آن را بزدایند و...». (همان)

       و امّا نظری دیگر نحسی نوروز را ره آورد فرهنگ های دیگر می داند و در تایید مطالب ابوریحان می نویسد« از دیدگاه ایرانیان 13 اصلا نحس نیست بلکه مقدس است . این نحس بودن 13 از غرب وارد ایران شده است.روز 13 یا همان "تیشتر"(ستاره ی تیر) ایرانیان قدیم دعای باران می کردند تا آن سال خشکسالی نباشد.بعد ها این رسم به رفتن به طبیعت  و سپردن سبزه به آب تبدیل شد ولی اصل آن دعای باران است چون ستاره ی تیر که مربوط به این روز است ستاره ی باران است» .(نوروز، خورشیدبان،ابراهیم ص 107)

 

در روز سیزده نوروز اعمال و آیین هایی انجام می گیرد مثل تفال زدن، تاب خوردن و گره زدن  دو شاخه و ...در کتاب نوروز در خصوص گره زدن سبزه با شاخه تفسیر آیینی جالبی آمده است « گره زدن دو شاخه یا سبزه در روزهای پایان زایش کیهانی ،تمثیلی از پیوند یک مرد و زن برای پایداری و تسلسل زایش است».

در ادبیات پاپیولار ما این اعمال و اشعار را به جوانان دم بخت نسبت می دهند.مثل : سال دیگر / خانه شوهر/ بچه بغل و ..

استاد محمود روح الامینی در صفحه ی 73 «کتاب آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز» در مورد اعمال سیزده بدر و فلسفه ی آن ها می نویسد:شادی و خنده در این روز به معنی فرو ریختن اندیشه های تیره و پلید ، روبوسی نماد آشتی و به منزله ی تزکیه، خوردن غذا در دشت نشانه ی فدیه گوسفندبریان، به آب افکندن سبزه های تازه رسته، نشانه ی دادن هدیه به ایزد آب یا ناهید و گره زدن سبزه برای باز شدن بخت و تمثیلی برای پیوند زدن مرد و زن  برای تسلسل نسل ها، رسم مسابقات به ویژه اسب دوانی، یاد آور کشمکش ایزد باران و دیو خشک سالی است

           و اما اینکه چرا نوروز 13 روز است 12 روز سعدو یک روز نحس می توان چنین گفت « توجیه اساطیری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزار ساله ی هستی بهترین تو جیهی به نظر می رسد که در چهارچوب اعتقادات کهن می گنجد.جشن های دوازده روزه ی آغاز هر سال نیز با این سال دوازده ماهه و دوره ی دوازده هزار ساله ی عمر جهان مربوط است.نحسی سیزدهم عید نشان فرو ریختن واپسین جهان و نظام آن بود».(نوروز ، بهار، مهرداد ص 36و37)

در پایان یادآور می شوم گرامی داشت نوروز، گرامی داشت مهربانی، پاکی، سرسبزی وروشنایی است که ریشه در اعماق تاریخ و  اساطیر دارد. نوروز را گرامی داشتند، گرامی بداریم.

منابع محفوظ



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 18:30 | نویسنده : shivan_noori |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.